<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 01 Sep 2008 02:09:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پلي به سوي نور35</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در شماره قبل خوانديم كه بهزاد به همراه خانواده مرجان راهي مسجد شدند تا او در آنجا و در حضور يك عالم روحاني تشرف خود به اسلام را اعلام كند. روحاني پرسيد كه آيا واقعاً به ماهيت بهائيت پي برده اي و مي خواهي مسلمان شوي يا اسلام آوردنت به خاطر ازدواج با مرجان است؟ بهزاد استدلال هايي آورد كه نشان مي داد او راه خود را با عقل و منطق انتخاب كرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه ماجرا:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 02:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برو و خودت را نجات بده!34</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;پيشتر خوانديم كه بهزاد با خانواده مرجان قرار گذاشت و طي يك ملاقات تصميم نهايي خود را براي مسلمان شدن و ازدواج با مرجان به آنها اعلام كرد. قرار شد كه در اولين قدم، بهزاد در حضور يك عالم ديني اسلام بياورد. جناب سرهنگ در پايان ماجرا نظر مرجان را درباره ازدواج با بهزاد و تحمل سختي هاي ممكن پرسيد...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 02:08:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ محفل، خداحافظ بها!33</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;پيشتر خوانديم كه به دنبال افزايش اختلافات بهزاد با برادرانش، آنها به او تهمت دزدي زده و از مغازه بيرونش كردند. بعدها معلوم شد كه سرقت كار بهزاد نبوده و او زخم خورده از اين ماجرا تصميم گرفت مستقل كار كند. بهزاد خودش مغازه اي راه انداخت و چون ديگر مستقل شده بود، به راحتي مي توانست به آرزويش، يعني زندگي در ميان مسلمانان و ازدواج با مرجان، برسد. ادامه ماجرا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 02:06:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقشه محفل براي حيثيت زدايي از بهزاد 32</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;در شماره قبل خوانديم كه بهزاد پس از گفت وگويي كوتاه با مرجان و بيان اينكه واقعاً او را دوست دارد و براي رسيدن به او در مقابل خانواده بهايي اش خواهد ايستاد، راهي ملاير شد و در آنجا با برادرش درگير شد. دليل درگيري اين بود كه جواز مغازه به نام برادرش شجاع الدين بود و از يك طرف او مي خواست بهزاد را بيرون كند و از سوي ديگر پدرش مي گفت بهزاد نبايد از آنجا تكان بخورد. ادامه ماجرا:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Aug 2008 02:29:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رو در روي برادر31</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;در شماره قبل خوانديم كه مادر بهزاد جلوي در خانه مرجان رفته و حسابي آنها را به باد فحش و ناسزا گرفته بود. بهزاد وقتي به خانه مرجان رفت، مادر مرجان مودبانه به او گفت كه ديگر سراغ دخترش را نگيرد. ادامه ماجرا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Aug 2008 02:27:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فكر مرجان را از سرت بيرون كن!30</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;در شماره قبل خوانديم كه سه تن از سران محفل بهزاد را خواسته و او را به دليل خواستگاري از مرجان تحت فشار قرار دادند. حرف هايشان بهزاد را قانع نكرد...&lt;BR&gt;من هم كه در سه كنج گير افتاده بودم و مثل بوكسورها پي درپي ضربه مي خوردم براي رهايي پاسخ دادم:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Aug 2008 02:27:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جلسه اي در حضور سران بهائي 29</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;پيشتر آمده بود كه پدر بزرگ بهزاد خانواده او را به منزلش فراخواند و به دليل كتك كاري بهزاد، آنان را مؤاخذه كرد. سپس لعنتي به بهائيت فرستاد و ...&lt;BR&gt;در اينجا پدربزرگ كاري كرد كه اصلاً از او توقع نداشتم، يعني بيرون كردن دختر، داماد و نوه هايش. . . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Aug 2008 02:25:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدربزرگ به داد بهزاد مي رسد28</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;در شماره قبل خوانديم كه پدر و برادران و مادر بهزاد به جان او افتادند و چون در برابر منطق او در رد رياكاري ها و جنايت هاي بهائيان كم آوردند، تا دم مرگ او را زدند و از خانه بيرونش كردند. بهزاد به خانه خاله اش رفت و ماجرا را برايش تعريف كرد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Aug 2008 02:24:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منطق مشت و لگد!27</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;در شماره پيش خوانديم كه بهزاد توسط خانواده اش از ملاير فرا خوانده شد و وقتي به خانه رسيد همه منتظر محاكمه او بودند. مادرش كه از ماجراي خواستگاري بهزاد از مرجان با خبر شده بود، به او هشدار داد كه اگر خيال ازدواج با يك مسلمان را در سر داشته باشد بايد قيد خانواده اش را بزند.ادامه ماجرا:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Aug 2008 02:23:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دادگاهي در خانه!پشت پرده تشكيلات 26</title>
<link>http://bahae.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اشاره:&lt;BR&gt;پيشتر خوانديم كه بعد از مناظره بهزاد با پدرخوانده مرجان در مورد بهائيت، بهزاد قصد سخن گفتن در مورد ازدواجش با مرجان را داشت كه به دليل دير وقت بودن، از اين امر صرف نظر كرد. داشت از خانه خارج مي شد كه... ناگهان مرجان با چهره اي شرمگين گفت: &lt;BR&gt;«شام در خدمتتان بوديم! شام مختصري هست. . . »&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 04:12:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bahae&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>bahae</dc:creator>
<guid>http://bahae.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
