حاج آقا با شنيدن اين حرف ها لبخندي زد و گفت:
«پس اگر نماز را مي تواني بجا بياوري، هم اكنون موقع اذان مغرب است پس شما هم با ما نماز را بخوان، بعد از اتمام نماز و رفتن نمازگزاران مختصري با شما صحبت دارم و آنگاه شما در حضور اين عزيزان ايمان آوردن خود را اعلام فرماييد. »
قبول كردم. مردم يواش يواش به مسجد مي آمدند و خود را آمادأ نماز مي كردند. به اتفاق همراهان خود به وضوخانه رفته، وضو گرفتيم و در صف نماز ايستادم. هنگام اداي نماز احساس مي كردم كسي در كنارم نيست و فقط من با معبودم به تنهايي رازونياز مي كنم. بي نهايت سبك شده بودم از فكر اينكه از اين به بعد مي توانم با جان و دل به يگانه آفريدگار خود خالصانه اظهار بندگي نمايم به خود مي باليدم. به هر حال نماز مغرب و بعد از آن نماز عشا را خوانديم و بعد از دقايقي مردم كم كم از مسجد بيرون رفتند چندي بعد من به اتفاق حاج آقا و افرادي كه همراه خانواده مرجان آمده بودند در يك جا جمع شديم. يك يك افراد همراه خود را به حاجي معرفي كردم و ايشان هم به آنان خوشامد گفت و با تلاوت آياتي از قرآن مجيد صحبت خود را اينگونه آغاز كرد:
«از اينكه در اين امر خير يعني مسلمان شدن يكي از بندگان خدا سهيم شده ام، بي نهايت مسرورم، اميدوارم كه بتوانم اين امر مهم را به نحو احسن انجام داده و در ثواب آن و خشنودي ائمه اطهار(ع) ما هم سهيم باشيم. قبل از هر چيز مي خواهم مطالبي هر چند كوتاه و مختصر اما مهم و اساسي را خدمت آقافرهاد بگويم؛ اول اينكه با خواسته و ميل خود اقدام به چنين امري نموده اي و اميدوارم بتواني در اين امر پايدار و مقاوم باشي. دوم اين را بگويم كه به خاطر كسي اين كار را انجام نمي دهي و فقط و فقط لطف و رحمت خداوند را پيش رو داشته باش و از او كمك بخواه نه از بندأ خدا. موضوع مهمتر اينكه جهت كسب بيشتر معلومات وايمان بيشتر به دين مبين اسلام از خدا و سيره و روش ائمه(ع) مدد بگير كه منابع آن در قرآن كريم و نهج البلاغه و ساير كتب اسلامي وجود دارد و نبايد شيوه و رفتار بندگان خدا را ملاك بداني؛ چون كسي كه به اين شيوه بخواهد كسب ايمان كند شايد افرادي باشند كه اسم مسلماني را بر خود نهاده باشند، اما طوري رفتار كنند كه مطابق قرآن و سيره ائمه(ع) نباشد، آن موقع شما در اعتقاد خود متزلزل خواهيد شد، پس افراد را ملاك ايمان كامل يك مسلمان قرار نده. حرف آخر اينكه در اين مكان شما به صورت غيرعلني مسلمان شدن خود را اعلام مي كني، اما بهتر است كه در صورت فراهم شدن موقعيت، در روزنامه هاي كثيرالانتشار اعلام برائت و نفرت از اين فرقه بكني، ضمن آنكه تشرف شما به دين مبين اسلام بايد در حضور نماينده ولي فقيه باشد، اما چون كار شما با خانواده ات گره مي خورد، بهتر است مدتي را تقيه كني. تا شرايط مهيا شود. حالا من هر چه مي گويم، شما تكرار كن: »
سپس اين كلمات روحاني در فضا جاري شد:
«اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان علياً ولي الله. . . »
و من هم اين كلمات آسماني را تكرار كردم و با تمام وجود پذيراي اسلام شدم.
حاج آقا بعد از مراسم براي ما آرزوي خوشبختي كرد و ما از حضورش مرخص شديم. در پايان ديدار باز هم تأكيد كرد:
«آقافرهاد فراموش نكن كه شما بايد در حضور نمايندأ ولي فقيه شهادتين را بر زبان جاري سازي و از امروز شما مسلماني هستي كه فقط چند نفر از تشرف شما خبر دارند. »
صورت حاج آقا را بوسيدم و گفتم:
«حاج آقا شما مرا به زندگي بازگردانديد، باور كنيد كه من اسلام را از روي هوا و هوس نمي خواهم. اسلام براي من پلي است به سوي نور. . . »
در اين هنگام همه صلوات فرستادند و دايي مرجان خانم يك جعبه شيريني را جلوي جمع گرفت و گفت:
«خب حالا دهانتان را شيرين كنيد. »
و بعد به اصرار آنها يك راست به سمت منزل سرهنگ رفتيم و بعد از وارد شدن به منزل، سرهنگ با رويي گشاده از ما استقبال كرد و بعد از نشستن من گفت:
«فرهاد! درست است كه غيرعلني مسلمان شده اي اما اين را بدان كه مسئوليت تو زيادتر از قبل شده و احتمال اينكه خانواده ات بفهمند و بخواهند مشكلاتي سر راه تو به وجود بياورند، زياد است پس مي خواهم محكم و استوار باشي و اگر زماني احتياج به كمك داشتي، روي من و اين افراد حساب كن، مطمئن باش كه تنهايت نمي گذاريم و تا جايي كه در توان ما هست كمكت خواهيم كرد. »
به اصرار مرجان و خانواده اش، شام را مهمان آنها شدم. خيلي با هم صحبت كرديم مثل اينكه من هم يكي از افراد خانواده آنها هستم، هيچ فرقي بين من و مهماناني كه همه از نزديكان آنها بودند وجود نداشت. بعد از صرف شام من موقعيت را مناسب ديدم و به مادر مرجان تقاضاي خود را گفتم تا به سرهنگ بگويد كه ايشان چه تصميمي نسبت به تقاضاي من مي گيرند. مادر مرجان گفت:
«جناب سرهنگ حالا كه آقافرهاد مسلمان شده و مشكل اصلي او حل شده، مي خواهد بداند آيا مي تواند با خانواده و دختر ما وصلت كند؟»
سرهنگ هم در جواب گفت:
«من خودم هم به اين موضوع رسيده بودم كه آقافرهاد چنين تقاضايي را از من خواهد كرد بايد بگويم حالا كه او مسلمان شده اگر خود مرجان و شما كه مادر و اعضاي نزديك خانواده و بستگان نزديكش هستند با اين تقاضا موافقت مي نماييد، فردا يك صيغه محرميت بين آن دو خوانده شود. آن وقت هر موقع كه آقافرهاد از زندگي آينده خود مطمئن شد مي تواند مرجان را عقد رسمي كرده و با يك جشن كوچك به سر زندگي خود برود. حالا اگر موافق حرف هاي من هستيد خودتان اعلام كنيد. اول از همه از مرجان مي خواهم كه نظر خود را بار ديگر بگويد. »
+
نوشته شده در ساعت توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی
|