تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت - برو و خودت را نجات بده!34

در اين حال مرجان با نجابت سري به تأييد تكان داد و مرا سرشار از انرژي كرد. شور ساختن فردايي بهتر براي دختري كه براي من سمبل پرهيزكاري و عشق بود، حس خوبي در درونم به وجود آورده بود.
بعد از اين تأييد كه براي من از دنيايي باارزش تر بود، به حياط آمدم، دوباره به حوض خانه خيره شدم، ماهي هاي قرمز حوض در كنار هم و در كمال آرامش، بدون دغدغه فردا، مشغول حركت بودند.
جناب سرهنگ گفت:
«چيه آقافرهاد با اين ماهي هاي حوض ما خوب رفيق شده اي؟!»
گفتم به حالشان غبطه مي خورم كه در آرامش زندگي مي كنند.
سرهنگ گفت:
«پسرم زندگي يكنواخت از عذاب شب اول قبر هم بدتر است؛ چون براي زندگي بهتر بايد مبارزه كني. همين مبارزه، زندگي را زيبا مي كند و شما قدر زندگي تان را بيشتر مي دانيد. وگرنه زندگي به مرداب تبديل مي شود. »
آخرين نگاه بين من و مرجان ردوبدل شد، او هنوز از حرفي كه زده بود از فرط شرم سرخ شده بود.
از در خانه كه بيرون آمدم به سراغ رضا باجناق آينده ام رفتم و از او طلب كمك كردم. او در حالي كه مرا به خانه اش دعوت مي كرد، گفت:
«فرهاد جان! به خدا اين خانواده حرفي با ازدواج شماها ندارند، اما مسئله بهايي بودن شماست. آنها مي دانند كه محفل دست از سرشان برنمي دارد. ما هم اهل همين شهر هستيم و مي دانيم فرقه شما چه كارها مي كند. تازه حالا تحت لواي حكومت اسلامي اينها پروبالشان بسته است، خدا مي داند اگر در رژيم شاه بود، راحت و در روز روشن تو را مي كشتند، بعد هم خونت را پايمال مي كردند. »
به او گفتم رضاجان من مي خواهم از اين تار عنكبوت صدساله رها شوم براي من دعا كن.
تلاش براي مسلمان شدن
بالأخره روز موعود فرا رسيد و من به شاگردانم يادآوري كردم، هر كس تماس گرفت بگوييد رفته تهران جنس بياورد. فقط همين و هيچ اطلاعاتي ندهيد. در اين حال يكي از شاگردان مغازه كه مسلمان بود و نسبتي دور هم با ما داشت، مرا به كناري كشيد و گفت:
«فرهاد جان از الآن به شما تبريك مي گويم، اميدوارم راهي كه مي روي سرمشق براي همه اعضاي فاميل شما بشود. »
خنديدم و گفتم:
«درباره چه موضوعي حرف مي زني؟»
و او گفت:
«درباره بازگشت به فطرت اصلي ات حرف مي زنم، اما بدان كه بر لب من مهر سكوت زده اند، حالا برو و خودت را نجات بده. »
بي درنگ خودم را به خانه جناب سرهنگ رساندم، در زدم، مادر مرجان كه مهياي رفتن بود، در را به رويم گشود، اما از جناب سرهنگ خبري نبود، پرسيدم:
«پس جناب سرهنگ كجا تشريف دارند؟!»
مادر مرجان گفت:
«ايشان اين مأموريت را به ما سپرده اند، آخر ايشان در سني هستند كه بايد بيشتر استراحت كنند. »
در دالان خانه مرجان، مريم و خاله اش هم ايستاده بودند، آنسوتر نيز دايي مرجان و پسرعمه مادرش ايستاده بودند. با هم سلام و احوالپرسي كرديم و به سمت مسجد راه افتاديم. مسجدي كه قبلاً با روحاني اش، هماهنگ شده بود. فاصله خانه مرجان تا مسجد را انگار در خواب پيمودم، در داخل صحن مسجد همه منتظر نشستيم تا حاج آقا تشريف بياورند. يك ربع به اذان مغرب مانده بود كه حاج آقا وارد مسجد شد و بي درنگ به طرف ما آمد و گفت:
«چون اذان نزديك است، بايد خيلي كوتاه چند سؤال از اين آقافرهاد بپرسم، ببين پسرم: آيا علاقه شما به مرجان خانم باعث شده تا به دين مبين اسلام مشرف شوي يا واقعاً به بطالت اين فرقأ ضاله پي برده اي؟ اين را گفتم چون جوان هستي و اگر خداي نكرده مسلمان شدنت ريشه علمي و معنوي نداشته باشد، دوباره اعضاي فرقه تو را جذب مي كنند و اين دختر مظلوم بدبخت مي شود. »
گفتم:
«حاج آقا من از چندين سال پيش به اين نتيجه و تصميم رسيده بودم كه مسلمان شوم و اين درخواست و تصميم من به تازگي گرفته نشده كه كسي بخواهد آن را به ازدواج من با يك دختر مسلمان نسبت دهد، اما اين موضوع ازدواج باعث شد تا زمان اجراي تصميم من جلوتر بيفتد. »
در عرض چند دقيقه اي كه صحبت كرديم، حاج آقا باتعجب گفت:
«حرف هايت نشان مي دهد كه كم وبيش به اداب مسلمانان واقفي آيا درست فهميده ام؟»
عرض كردم:
«حاج آقا من از هفده سالگي تا به امروز كه در خدمت شما هستم با سؤال هاي بي جوابي كه قبل از آن برايم پيش آمده و جوابي در مقابل آن نشنيده ام، بيشتر سعي مي كردم با افراد مسلمان رفت و آمد كنم تا افراد بهايي و از آن زمان هم تصميم به جدا شدن خود از اين فرقه داشته ام و در اين مدت مخصوصاً مدتي را كه داوطلبانه به منطقه رفته بودم هم نماز و هم روزه مسلمانان را خوانده و مي گرفتم و هميشه سعي مي كردم ايامي كه عزاداري است به هر نحوي كه شده در اين مراسم ها شركت نمايم و فكر كنم همين كارها باعث شده كه خداوند يكتا لياقت تشرف به اسلام عزيز را به من عنايت فرمايد تا من سريع تر از آن چيزي كه فكر مي كردم به آرزوي خود برسم. »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |