تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت - نقشه محفل براي حيثيت زدايي از بهزاد 32

اگرچه من در ميان خانواده اي متشنج چشم به دنيا گشودم، اما از همان كودكي در آرزوي داشتن زندگي و خانواده اي بودم كه در آن نشاني از تشتت و تشنج نباشد، اما با گذشت زمان ديدم كه اين محفل است كه به زندگي ما زهر تفرقه تزريق مي كند وگرنه در كجاي دنيا مادري اينگونه همه چيز را براي كتك خوردن پسرش مهيا مي كند؟! آن هم به جرم انديشيدن به اسلام، حتي برادرم هم بي گناه بود؛ زيرا اگر محفل نبود، ما زندگي خودمان را مي كرديم و اين همه دردسر نداشتيم.
دهانم خشك شده بود و سرم گيج مي رفت. چند نفر از همسايه هاي مسلمان مقداري غذا برايم آوردند، اما از گلويم پايين نمي رفت، با اصرار آنها چند لقمه خوردم. بعد هم نصيحت كردند كه نبايد بين دو برادر اين مسائل پيش بيايد، و من نمي توانستم به آنها بگويم كه اين ماجرا از توهين برادرم به مسلمانان آغاز شده است كه اگر مي گفتم ديگر كسي برادرم را تحويل نمي گرفت.
ساعت شش بعدازظهر بود كه برادرم شجاع الدين، با صورتي زخمي آمد و بدون سلام و عليك آن هم به وساطت آقاي چوبين، يكي از همسايه هاي مغازه، ساكش را با خودش برد.
وقتي رفت مغازه را باز كردم و مشغول رتق و فتق كارهاي مشتريان شدم و شب هم همچون جنازه اي در همان مغازه به خواب رفتم.
صبح زود با صداي كوبيدن سكه به شيشه مغازه از خواب بيدار شدم، اين بار برادرم شعاع اله بود. مثل اينكه او حساب كار خودش را كرده بود؛ چون همين كه در را باز كردم خنديد و گفت:
«چه به روز شجاع الدين آوردي جناب مايك تايسون. »
گفتم:
«من نه تايسون هستم و نه محمدعلي كلي، اما آخر هر آدمي ظرفيتي دارد، بالأخره فنر هم كه از جنس فولاد است در اثر فشار خود را آزاد مي كند. »
بدين ترتيب قرار شد من و شعاع اله مغازه را بچرخانيم و شجاع الدين ديگر كاري به كار مغازه ملاير نداشته باشد.
در ملاير خانه اي كوچك اجاره كرده بوديم و پنج شنبه و جمعه هم به همدان بازمي گشتيم.
بعد از مدتي تصميم گرفتم به زاهدان بروم و لباس و موز و شكلات بياورم كه بازار خوبي داشت. به طوري كه كار عينك سازي را به يكي از دوستان برادرم به نام فرزاد سپردم؛ زيرا رسيدگي به اين همه مشتري مشكل بود.
در اين مدت برادرانم با محفل روابط بسيار مرموزي داشتند و من نمي دانستم در سر آنها چه مي گذرد، اما مي دانستم هر چه هست براي خفه كردن صداي من برنامه دارند.
كم كم فروش لباس و رفتن به زاهدان در ميان ديگر كسبه هم رونق گرفت، به طوري كه ديگر به هر جا مي رفتي بساط لباس فروشي حتي لباس دست دوم موسوم به تاناكورا پهن بود، بدين خاطر از اين كار دست كشيدم و مجدداً به سراغ عينك سازي رفتم و به كار مشغول شدم، تا اينكه يك روز برادرم شعاع اله درآمد كه:
«ببينم فرهاد تو از پول دخل برداشت داري؟»
گفتم نه، تو خودت مي داني كه حساب و كتاب دست شما و فرزاد است و شعاع اله در كمال بي رحمي گفت:
«مي داني ما به فرزاد كمال اطمينان را داريم اما از ناحيأ تو. . . مي داني با توجه به ارتباطت با آن خانواده مسلمان. . . »
در اينجا از كوره در رفتم و گفتم:
«اول اينكه روح من از اين پول هايي كه از دخل كم مي شود خبر ندارد، دوم اينكه گناه ديگران را نشور و تهمت به بي گناهان نزن و سوم اينكه براي اينكه دزدتو پيدا شود، من از اين هفته در همدان مي مانم، البته اين را مي دانم كه اين ماجراها از كجا آب مي خورد. »
اين را هم اضافه كردم:
«من مي روم تا حساب دخلت كم نشود، اگرچه پيش شجاع الدين كار كردن عذاب اليم است، اما به تهمت هاي تو نمي ارزد و من اين عذاب را تحمل مي كنم تا سره از ناسره مشخص شود. »
چند هفته اي گذشت و شعاع اله هر هفته با شادي توي ذوق زننده اي مي گفت:
«خوشبختانه دخلمان هر هفته درست از آب درمي آيد. . . »
او اين حرف ها را مي زد تا به خانواده بفهماند دزد فرهاد بوده است. تا اينكه يك شب همسايه هاي مغازه متوجه شدند كه در حالي كه مغازه بسته است، يك نفر مشغول برداشتن شيشه هاست. آنها بلافاصله به برادرم تلفن كردند كه سريع خودت را به مغازه برسان و شعاع اله به گوش خودش شنيد كه جناب فرزاد فرد مورد وثوق محفل و همه بهائيان چگونه پول هاي دخل و شيشه هاي عينك را هر شب از مغازه خارج مي كرده است. مابين برادرم و فرزاد اختلاف افتاد، اما چون مسئله بين بهائيان بود، شعاع اله به كلانتري نرفت. جناب فرزاد هم با پول هاي به يغما برده در شهر ديگري براي خودش يك مغازه عينك فروشي بسيار شيك تأسيس كرد. حالا همه اعضاي خانواده بجز شجاع الدين، برادرم شعاع اله را محاكمه مي كردند. آنها نمي دانستند كه اين برنامه محفل در جهت بدنام كردن من بوده است، كه به صورت اتفاقي توسط همسايگان مسلمان مغازه ما لو رفته است. همه اعضاي خانواده سعي كردند از سر عذاب وجداني كه داشتند، هر جور هست موضوع را فيصله دهند، اما روح و جسم من ديگر زخمي تر از آن بود كه بتوانم شجاع الدين و شعاع اله و رفتارهايشان را تحمل كنم. بدين خاطر تصميم گرفتم به صورت مستقل كار كنم. دو ماه در تهران دوره ديدم، پدرم هم حدود ۳۰۰ هزار تومان برايم دستگاه تراش لنز خريد و بدين ترتيب من مستقل شدم. اگرچه برادرم شجاع الدين هميشه با ايراد مي خواست كار مرا در پيش ديگر مشتريان خود كه اكثراً بهايي بودند خراب كند و براساس آن هم در مورد تراش شيشه از سوي خودش و ديگر بهائيان در كارهاي تراش ما ايراد گرفته و يا كارهاي ما را عودت مي دادند.
پدرم نيز از من ادعاي سهم داشت، علي رغم آنكه دو مغازه براي برادرانم خريده بود، اما از آنها ادعاي سهم نداشت، حالا ديگر دستم توي جيب خودم بود و اين يعني بهترين فرصت براي ديدار با جناب سرهنگ و مطرح كردن دوباره مسئله خواستگاري؛ زيرا مرجان هم دختر مورد علاقه من بود و هم مرا به آرزويم، كه همانا زندگي در جمع مسلمانان بود، مي رساند و اين براي من ايده آل بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |