تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت - رو در روي برادر31

آتش گرفتم. وجودم پر از شعله انتقام شد. مي خواستم در مقابل كتك كاري روز جمعه فقط به خاطر حرمت پدر و مادري و برادري و قولي كه به پدربزرگم داده بودم سكوت كنم و تلافي نكنم اما آنها نخواستند كه اين سكوت ادامه پيدا كند. دوباره در خانه را زدم اين بار مرجان و مادرش جلوي در آمدند. بعد از سلام دوباره به مادر و خود مرجان كه دلم به خاطر بي گناهي اش و كاري كه از او سر نزده بود، اما پيش خانواده ام متهم شده بود مي سوخت، به آنها گفتم من مي روم اگر توانستم خانواده ام را متقاعد كنم حالا با زبان و يا با روش خودشان، ولي اگر نتوانستم قول مي دهم هيچ وقت اينجا پيدايم نشودو سپس با عصبانيت راه افتادم. ديدم صداي پايي پشت سرم مي آيد برگشتم مرجان را ديدم كه اشك در چشم هايش حلقه بسته، دلم شكست كه چرا به اين دختر مظلوم كه مدافعي هم ندارد، مادرم اين همه فحش داده و تهمت و افترا زده است.
نزديكم كه رسيد گفت:
«اگر تو واقعاً مرا دوست داري و تا آخر با من هستي بدان كه من نه تنها در مقابل خانواده ات بلكه رودرروي خانواده خودم كه الآن آنها هم مخالف رسيدن من به تو هستند، مي ايستم و هيچ شكايتي از تو نخواهم كرد، اما اگر دوست نداري همين الآن بگو كه من هم فكر خودم را بكنم كه چطور اين زندگي را تحمل كنم؟»
لحظه اي ايستادم و صادقانه گفتم:
«كبودي سر و صورتم را مي بيني، صدبرابر اين كبودي ها بر بدنم است، همه اينها جاي كتك خوردن من از پدر، مادر و برادرانم است، فكر مي كنم همين ها بهترين شاهد صداقت من باشد. اگرچه پس از چند روز التيام يافته اند. »
لبخندي چون گل بر لب هاي مرجان نشست و به سمت خانه اش به راه افتاد جايي كه مادرش با تحكم او را به درون مي خواند و مي گفت:
«دخترم قرار بود احساساتت را كنترل كني. »
من هم به سمت خانه پدري حركت كردم. تصميم گرفته بودم بزنم به سيم آخر. وقتي به خانه رسيدم پدرم بي خبر از همه جا گفت:
«بچه چرا نرفتي ملاير. . . ؟!»
گفتم:
«اول اينكه تمام بدنم آش و لاش است با همه اينها داشتم مي رفتم، اما مادر گفت بايد بماني!»
پدرم از اين حرف من عصباني شد و حرفم را بريد:
«ببينم از كي تا حالا مادرت همه كاره اين خانه شده كه دستور مي دهد، مگر من مرده ام. . . »
و من پاسخ دادم:
«فعلاً كه ايشون دستور مي ده و هر كاري كه مايل است را انجام مي دهد، پس رئيس خانه مادر است. »
پدرم كه وضع را اينگونه ديد، گفت:
«سريع برو غذايت را بخور و راهي ملاير شو، برادرانت تنها هستند. »
اما ديگر دلم نمي خواست بر سر آن سفره بنشينم، هر چند اشتهايي هم براي غذا خوردن نداشتم به قول مرحوم سپهري: «دل خوش سيري چند؟!»
و من كه دلم موج خون بود ترجيح دادم از خانه بيرون بروم. در ملاير باز هم همان بساط بود، شجاع الدين بيگانه وار مي گفت:
«اينجا جوازش به نام منه، پس تو فقط يك كارگر هستي. »
گفتم: «پس آقاجان. . . »
گفت:
«اگر من نباشم اينجا بلافاصله بسته مي شه، حالا هي بگو آقاجان، آقاجان. . . »
گفتم:
«من حرفي ندارم، فقط تلفن بزن به پدر و همين حرف ها را تكرار كن. من هم از خدا مي خواهم كه بالأخره تكليف اين مغازه زهوار دررفته مشخص شود. من هم از خدا مي خواهم كه با تو كار نكنم، چه كنم كه پدرم هي مي گويد: برو ملاير. . . برو ملاير. . . »
بعد هم با وقاحت به همدان زنگ زد و با پدرم جر و بحث كرد و گوشي را به من داد. پدرم كه حس مي كرد مالكيتش دارد زير سؤال مي رود، بدون سلام و احوالپرسي گفت:
«از آنجا تكان نمي خوري! جلويش بايست و ترس به دل راه نده. . . »
در اين بين شجاع الدين باز تكرار كرد: «از اين مغازه بزن به چاك، گمشو. »
گفتم: «از جايم تكان هم نمي خورم. . . »
گفت:
«به به، از وقتي با آن خانواده فاسد آشنا شده اي، زبان باز كرده اي. »
گفتم:
«حرف دهنت را بفهم، سگ آنها به دختراني كه در محفل تهران و همدان با شماها رابطه داشتند، مي ارزد. همان ها كه مثل جوراب، مرد عوض مي كنند!»
در اين حال شجاع الدين مرا به بيرون پرت كرد و من هم كه ديگر كاسه صبرم لبريز شده بود با او درگير شدم. فقط لحظه اي به خود آمدم كه ديدم صاحبان مغازه هاي همسايه دارند او را از زير دست و پاي من بيرون مي آورند.
وقتي همسايه ها ما را از هم جدا كردند و شجاع الدين كتك خورده و پريشان از در مغازه بيرون رفت، كركره مغازه را پايين كشيدم و تابلوي مغازه تعطيل است را پشت شيشه زدم و بعد پشت در بسته مغازه در خودم فرو رفتم. از اينكه روبه روي برادرم ايستاده بودم، از خودم بدم مي آمد. اما به ياد آوردم كه برادرم نيز عروسكي است در دست محفل بهائيان. بدون ترديد اگر آنها به برادرم دستور نمي دانند كه بايد برادرت را تحت فشار بگذاري، هيچ گاه اين اتفاق نمي افتاد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |