«شما در كلاس ها به من مي گفتيد حرف بد نزنيد تا بد نشنويد اما الآن دو ساعت است كه داريد بدون دليل به مسلمان ها فحش مي دهيد. من تسجيل شدم، اما بزور و ضرب همين خانم نعيمي وگرنه من تا همين الآن مشغول مردود شدن بودم. »
خانم نعيمي با چشم هاي از حدقه درآمده داشت مرا نگاه مي كرد كه گفتم:
«اگر كلمه اي دروغ مي گويم، شما بفرماييد. ضمناً مگر پسران بهايي با دختران مسلمان و غيرمسلمان ازدواج نمي كنند، حالا چون نوبت به ما رسيد آسمان طپيد. »
ناگهان لحن آقاي راشدي عوض شد كه:
«فرهادجان همأ ما افتخار مي كنيم كه احكام بهائيت را به ما يادآور شدي، اما در مورد ازدواج پسران بهايي با دختران مسلمان. بايد بگويم: پسرم آن روزگار، زمان خدابيامرز شاه بود، سمبه ما پرزور بود، پس خيلي راحت طرف را بهايي مي كرديم، اما الآن ما قدرت نداريم و در اين صورت يك بهايي از جمع ما جدا مي شود و اين براي ما شكست است. پس بدان كه بجز ازدواج با يك دختر بهايي خوب راه ديگري نداري. اگر عاشق جمال آن دختر مسلمان شده اي از او زيباتر به تو نشان مي دهيم، اگر درس خوانده است، ما درس خوانده تر به شما مي دهيم و. . . پس كلاهت را بنداز بالا؛ چون بهترين ها را برايت رديف مي كنيم و تو سيب سرخ را مثل شاهزاده ها به سمت آنها پرتاب كن، خوبه؟»
ديگر منگ شده بودم، از در بيرون آمدم و فهميدم كه راه پس و پيش ندارم. مثل سايه اي سرگردان در دل شب از اين كوچه به آن كوچه و از اين خيابان به آن خيابان بي هدف مي رفتم و به آيندأ نامعلومي كه در انتظارم بود فكر مي كردم. تا اينكه يك لحظه احساس كردم دارم از فرط سرما يخ مي زنم. ناچار به خانه بازگشتم؛ خانه اي كه در آنجا هيچ كس مرا به خاطر محفل و جمال مبارك دوست نداشت. به مادرم سلام كردم، جوابي نداد. فقط گفت:
«فردا نمي روي ملاير تا تكليفت روشن شود. . . »
تا صبح در اين كابوس بودم كه مادرم مي خواهد دوباره چه بلايي به سرم بياورد. صبح هراسان از خواب برخاستم، اما خانه خالي بود. با عجله به مغازه پدرم كه حالا ديگر با موتور سيكلت قالي فروشي نمي كرد، تلفن زدم، اما پدرم پاسخ درستي نداد. ناگهان چشمم به يادداشت مادرم افتاد:
«از خانه تكان نخور، با تو تماس مي گيرم. »
در برابر تشكيلات
در خانه، مانده بودم، حيران و سرگردان. لحظه ها به كندي مي گذشت و صداي ساعت شماطه دار مثل صداي پتك توي مغزم صدا مي كرد، دو ساعت بعد تلفن به صدا درآمد. آن سوي خط مادرم بود:
«ببين من جايي كار دارم، ظهر برمي گردم، يك تلفن هم به اين دختره بي آبرو بزن. . . »
ديگر بقيه حرف هاي مادرم را نشنيدم؛ چون دريافتم چه نقشه شومي را به اجرا درآورده است.
هنوز صبحانه از گلويم پايين نرفته بود كه از در خانه بيرون زدم و دوان دوان به طرف خانه جناب سرهنگ رفتم.
وقتي مادر مرجان در را باز كرد، ديدم وضع خراب تر از آن چيزي است كه من فكرش را مي كردم، مادر مرجان بي آنكه حتي يك تعارف بزند و بفرما بگويد و يا بپرسد چه بلايي بر سرت آمده؟! با لحني بيگانه گفت:
«آقافرهاد، من از روز اول به اين وصلت خوشبين نبودم و مي دانستم كه وصلت با بهايي جماعت دردسر دارد، من هم اين دو دختر را با بدبختي بزرگ كرده ام، هميشه با سيلي صورتمان را سرخ نگه داشته ايم و با آبرو زندگي كرديم. حالا تو را به هر كس كه مي پرستي قسمت مي دهم دست از سر ما بردار و فكر كن، همه ما مرده ايم. فكر كن يك زلزله اي آمده و همه ما زير آوار رفته ايم، اما راضي نشو آبروي ما توي اين محله برود. »
با تعجب گفتم:
«چه شده، چرا پريشان هستيد؟!»
گفت: «مگر مادرت به شما چيزي نگفته؟»
گفتم:
«من مادرم را نديده ام فقط پاي تلفن به من گفت كه با شما تماس بگيرم. به خدا روح من از هيچي خبر نداره. »
بغض گلويش را گرفته بود و آهسته و با التماس گفت:
«من با مشقت و تنهايي اين دختران را بزرگ كرده و آنها را طوري تربيت كرده ام كه به هيچ كس بي احترامي نكنند و تاكنون هم كسي جرأت اينكه به من و دخترانم بي حرمتي كند نداشته، اما مادر شما امروز صبح جلوي منزل ما آمد و هر آنچه فحش و بدوبيراه بود به مرجان و من گفت و آخر كار هم ما را تهديد كرد كه اگر ما دست از سر تو برنداريم پدر و برادرانت را جلوي خانه ما مي فرستد كه اين بار كار را تمام كنند. من و مرجان هم به خاطر احترام ساعتي را كه مهمان ما بودي چيزي به مادرت نگفتيم، اما مگر ما مزاحم تو شده ايم كه مادرت اينگونه ما را تهديد مي كند؟! حالا ديگر برو و فكر اينكه شايد روزي بتواني با مرجان ازدواج كني را از سرت بيرون كن؛ چون من ديگر تحمل اين خواري و خفتي كه مادر تو براي ما به وجود آورده را ندارم. »
و بعد هم عذر مرا خواست و در را بست.
+
نوشته شده در ساعت توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی
|