تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت - جلسه اي در حضور سران بهائي 29

- حالا همه تان برويد بيرون، راضي نيستم حتي يك دقيقه ديگر بنشينيد. . .
آنها هم كه ايستاده حرف هاي پدربزرگ را تحمل كرده بودند، مثل قافلأ شكست خورده راه در خروجي را در پيش گرفتند.
وقتي آنها رفتند، مادربزرگ به حرف آمد كه:
«پسرم اول يه چيزي بياورم بخور. . . رنگ به صورتت نمانده. . . بعد هم برو حمام. . . »
در اين حال پدربزرگ در حالي كه به زخم هاي صورتم به دقت نگاه مي كرد و بر سرم دست مي كشيد، گفت:
«باباجان من حق را به تو مي دهم، اما خودت هم مقصري، درست نبود كه تو روي مادرت بايستي. »
در حمام فقط توانستم با آب گرم زخم هايم را شستشو بدهم، كمي هم صبر كردم چون از تماس آب گرم با بدنم كه به توده درد تبديل شده بود، كمي آرام مي شدم، وقتي بيرون آمدم، پدربزرگ گفت:
«باباجان، زنگ زدم كه تو شب پيش ما هستي، اما فردا برو و با مادرت آشتي كن، آن بيچاره هم در تعصبات خودش غرق است، اما ديگر جرأت ندارند با تو بد تا كنند. »
در تمام طول شب خواب به چشمانم نيامد؛ چون به هر طرف مي غلتيدم درد امانم را مي بريد. . . به رؤياهاي خاكستر شده ام فكر مي كردم و پنهان از پدربزرگم سيگار مي كشيدم.
فردا صبح، دست پدربزرگم را بوسيدم و از خانه اش بيرون آمدم و پدربزرگم باز هم يادآور شد:
«پسرم حواست باشد، ديگر توي لونه زنبور دست نكني ها. . . »
پشت در خانه مان صداي جروبحث پدر و مادرم را شنيدم كه توي حياط با فرياد با هم درگير بودند. پدرم مي گفت:
«حالا لازم بود همأ جيك و پيك ما رو بابات بريزه بيرون. . . »
و مادر پاسخ داد:
«نكردي؟! دعوا راه ننداختي؟! شر نبودي؟! مشروب نمي خوردي؟!»
در زدم با صداي زنگ صداي آنها قطع شد و مادرم در را باز كرد. سلام كردم، اما جوابي نداد، مثل پدرم.
رفتم تا از داخل ساختمان وسايلم را برادرم و به طرف ملاير حركت كنم كه مادرم پريد وسط:
«ملاير بي ملاير، اول تكليفت بايد روشن شود. »
ناگهان پدرم شايد از لج مادرم به طرفداري از من گفت:
«نه بگذار برود ملاير، مگر نديدي، پدرت چگونه پته و پوته شجاع خان و شعاع اله خان را ريخت روي دايره. »
و مادرم درآمد كه:
«البته از خلاف هاي حضرتعالي هم بسيار گفت، يادت رفته؟!»
در اين حال پدرم عصباني شد و گفت:
«آره من گناهكارم، اما فقط به خودم صدمه رساندم، نامرد و كثيف نبودم، نزول نخوردم، آشوب بپا نكردم. . . پدر و فرزند را به جان هم نينداختم. »
من كه ديدم اگر بمانم اوضاع بدتر مي شود، بدون خداحافظي از خانه بيرون آمدم، آتش جروبحث آنچنان شعله ور بود كه اصلاً متوجه نشدند من از خانه بيرون آمدم.
به سمت تلفن عمومي رفتم و بي اختيار تلفن خانه جناب سرهنگ را گرفتم اما هيچ كس گوشي را برنداشت. به خانه بازگشتم، مادرم كه دل پري از پدرم داشت، گفت:
«باز هم رفته بودي خانه اين زنيكه خراب و دخترهاي خودفروشش؟. . . »
خواستم جواب بدهم اما سكوت كردم؛ چون پدربزرگ از من خواسته بود، بهانه به دست اين جماعت ندهم. مادرم وقتي مرا آرام ديد با عصبانيت به همه مسلمان ها فحش داد و من گفتم: «مامان چرا فحش مي دهي. . . »
و او گفت:
«دلم مي خواهد به مسلمان و گبر و ترسا فحش بدهم تو وكيل آنها هستي؟!»
من هم راهي حياط شدم و خودم را با گل هاي باغچه سرگرم كردم. حتي شهرام و بهرام هم از مغازه نيامدند. ساعت چهار تلفن به صدا درآمد، مادرم گوشي را برداشت، بعد با لبخند معني داري به سراغم آمد كه:
«ساعت هفت بعدازظهر بايد بروي منزل خانم نعيمي چون آقاي راشدي و مظفر با تو كار دارند. »
اين را گفت و رفت. انگار دنيا را توي سرم كوبيدند. ساعت هفت مثل يك اعدامي كه به ميدان اعدام مي رود با جسمي زخمي و خسته و كوفته و صورت ورم كرده، راهي خيابان مهديه شدم و زنگ خانأ خانم نعيمي را به صدا درآوردم، خانم نعيمي مرا به بالا دعوت كرد، بعد از وارد شدن به رسم بهائيان به جاي سلام الله ابهي گفتم. اما آن سه نفر با رفتاري سرد مرا به نشستن دعوت كردند حتي سؤال نكردند چه به روزت آمده؟ و بعد آقاي راشدي رشته سخن را به دست گرفت:
«شما اين همه كلاس اخلاق طي كردي، در تمام ضيافت ها شركت كرده اي، تسجيل شده اي، اين همه تاريخ امر (تاريخ بهائيان) را خواندي كه حالا اين طور از مسلمان ها دفاع كني؟! نمي داني آنها تيشه به ريشأ ما مي زنند؟!»
اين سه نفر هر سه از اعضاي 9 نفره قبلي محفل بهائيان همدان بودند و حرفشان حرفي بود كه از عكا در اسرائيل مي آمد.
افسوس كه در اين جلسه حتي دايي ام هم در دفاع از من يك كلمه حرف نزد و همصدا با آنها فقط به مسلمان ها فحاشي كرد، اما دريغ از يك دليل قانع كننده.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |