تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت - پدربزرگ به داد بهزاد مي رسد28

وقتي يك جوان كتك مي خورد پيشتر از هر چيز و فارغ از دردهايش به اطراف نگاه مي كند تا ببيند چه كساني كتك خوردن او را ديده اند؛ زيرا براي او غرور مهمترين چيز است و حالا خانواده من بدون رعايت احساسات يك جوان او را كتك خورده از خانه بيرون انداخته بودند، تا همه همسايه ها مرا با اين سر و صورت زخمي و بدن آش ولاش ببينند. احساس كردم چيزي در درون من شكسته است، بيشتر از حس مغلوب شدن، به همين خاطر وقتي خاله ام مرا به اتاق پدربزرگم هدايت كرد، با صداي بلند گريه كردم، به ياد روزهايي كه سر بر شانه اش مي گذاشتم تا برايم قصه بگويد.
پدربزرگم با چهره اي متعصب پرسيد:
«چي شده فرهاد جان كي اين بلا را به سرت آورده؟!»
گفتم پدربزرگ اي كاش به دست مشتي غريبه درب و داغون مي شدم.
گفت بچه نصفه جانم كردي بگو ببينم چي شده؟!
و من با گريه گفتم مي خواهيد بدانيد اين زخم ها جاي لگد و مشت هاي كيست؟ جاي لگدهاي برادرانم است كه با آنها خون مشترك دارم، پدرم كسي كه ادامه او هستم، مادرم كسي كه مرا به دنيا آورده، اما هميشه از محبتش محروم بوده ام.
ناگهان پدربزرگ گوشي تلفن را برداشت و در نهايت عصبانيت به خانه ما تلفن كرد. بعد بدون مقدمه گفت: همه تون بياييد اينجا، همين الآن. . . و بعد گوشي را گذاشت. همه از پدر بزرگم حساب مي بردند، هيچ كس جرأت نداشت روي حرف او حرف بزند.
توبيخ اعضاي خانه از سوي پدربزرگ
بعد از نيم ساعت همانگونه كه پيش بيني مي كردم، پدر، مادر و برادرانم شجاع الدين و شعاع اله در اتاق پدربزرگ حاضر بودند. با ديدن پدربزرگم كه از شدت خشم سرخ شده بود، همه ترسيده بودند بعد رو كرد به پدرم و گفت: «ببينم تو خجالت نمي كشي، مثلاً تو رئيس خانواده هستي، يادت هست از جواني تا همين حالا چند تا اشتباه كرده اي و من از كنارش گذشتم، چطور دلت آمد جگر گوشه ات را به اين روز بيندازي؟!»
بعد رو كرد به مادرم و گفت:
«به عنوان يك پدر حلالت نمي كنم؛ چون همأ اين فتنه ها زير سر توست. »
مادرم در دفاع از خودش گفت:
«من. . . من كجا آتش بيار معركه بودم آقا جان. . . »
و پدربزرگ در جواب گفت:
«تو مادري، كافي بود اراده كني تا اين مسئله بين خودت و پسرت بماند و حل شود، اما تو. . . »
در اين حال روبه برادرانم شجاع الدين و شعاع اله كرد:
«شماها زورتان را به رخ برادر كوچكتان مي كشيد، آن هم با اين شيوه نامردانه، آخه چند نفر به يك نفر؟!»
در اين حال مادرم آخرين تير تركش خود را رها كرد:
«آقا جان، بنشينيم تا اين پسره به شهداي ما جاسوس بگويد؟! بنشينيم و ببينيم اين آقا خودش رفته خواستگاري يك دختر مسلمان؟!. . . »
خلاصه مادرم از هر شيوه اي براي كوتاه آمدن پدربزرگ از عقيده اش گفت، اما پدربزرگ در جوابش گفت:
«زهرمارو آقاجون، به خاطر اين مزخرفات اين بيچاره را لت وپار كرديد، اگر راجع به خلافكاري بهائيان گفته، خب راست گفته، مگه دروغ گفته، مگر خلاف كار نيستند؟!»
بعد رو به پدرم كرد و گفت:
«از جواني تا امروز مگر مشروب نمي خوري، كم جنگ و دعوا راه انداختي، كم چاقو كشيدي، كم معركه راه انداختي؟!»
بعد رو به شعاع اله و شجاع الدين كرد و گفت:
«لابد شما هم كه معصوم هستيد، بله؟! پس اونايي كه دو سال در تهران همه گونه كثافتكاري با دختران بهايي كردند، شما نبوديد؟!»
در اين حال دو برادرم سرشان را پايين انداختند و پدربزرگ ادامه داد:
«ببينم شجاع الدين مگر تو نزول نمي خوري؟!»
شجاع الدين كه از اطلاعات پدربزرگ بهتش زده بود، خواست حرفي بزند. . . كه پدربزرگ فرياد زد:
«آقا شجاع الدين از حقيقت فرار نكن، به اون رفيق هاي تهراني ات مي گويم. . . راستي اين پول ها را از كجا آورده اي كه حالا نزول مي دهي؟! در مورد آن هفت بهايي هم مگر شما وكيل و وصي آنها هستيد، آنها محاكمه شده اند و قطعاً اگر مدركي براي بي گناهي خودشان داشتند، رو مي كردند. »
بعد آتش و خشم پدربزرگ به خرمن مادرم افتاد:
«به خاطر چند نفر كه الآن زنده نيستند، تو پاره هاي تنت را مثل گلادياتورها به جان هم مي اندازي. خداي نكرده فكر نمي كني يكي از آنها از بين برود؟ مگر صفحه حوادث روزنامه ها را نمي خواني كه طرف با يك ضربه آرام به سرش فوت كرده و حالا دوستش پشت ميله هاي زندان است؟!»
در اينجا پدربزرگ سخني گفت كه تا به حال از او نشنيده بودم:
«اي صد لعنت به اين بهائيت كه اين گونه افكار متحجرانه اي را توي مغز شما كرده است. اين بهائيتي كه مي گويد تعصب حرام است و بعد شما را مثل حيوانات وحشي به جان اين جوان انداخته است. »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |