تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت - دادگاهي در خانه!پشت پرده تشكيلات 26

احساس كردم از اينكه پاي حرفم ايستاده ام، دارد با اين كلمات از من تشكر مي كند. دلم مي خواست در كنار آنها براي هميشه مي ماندم، اما صداي مادر مرجان مرا به خود آورد:
«مرجان جان، ما با آقا فرهاد قرار گذاشته ايم تا كار شرعي و رسمي نشود، شماها با هم ارتباط نداشته باشيد، مطمئن هستم اگر فردا خدا خواست و شماها به هم رسيديد، آن وقت معني حرف هاي مرا بيشتر درك مي كنيد. »
در كوچه اي كه خانه جناب سرهنگ در انتهاي آن قرار داشت، يك تك چراغ مي سوخت و تاريكي كوچه را اندكي روشني مي بخشيد و در اطرافش پروانه اي مي گرديد و خودش را به چراغ داغ مي زد، پرهايش مي سوخت، اما همچنان ادامه مي داد. با خود گفتم كار عاشق هم همين است كه بسوزد و بسازد.
در طول راه به ماهي هاي قرمز حوض خانه جناب سرهنگ فكر مي كردم كه با آرامش در كنار هم زندگي مي كردند هيچ حادثه اي بجز مرگ آنها را از هم جدا نمي كرد.
شب را با رؤياهاي رنگي بسر بردم و فردا صبح با انرژي راهي ملاير شدم.
دلم مي خواست هر لحظه به خانه مرجان تلفن بزنم، اما مي دانستم كه اين كار برخلاف قولي است كه به مادرش داده ام. روز پنج شنبه مادرم تلفن زد، اگرچه صميمانه حالش را پرسيدم، اما به سردي پاسخ مرا داد، سرد و بي روح.
علت را كه پرسيدم گفت: «سرم درد مي كنه. »
گفتم: «خب مي رفتيد دكتر. »
گفت: «لازم نيست، خودش خوب مي شه، حالا گوشي را بده شعاع اله. »
مانده بودم حيران كه چرا مادرم با من اين همه بيگانه وار حرف مي زند. برادرم كه گوشي را گرفت با شنيدن حرف هاي مادرم، صورتش از فرط عصبانيت سرخ شده بود و هي چپ چپ مرا نگاه مي كرد و در حين مكالمه تنها مي گفت:
«آها. . . خب. . . كي؟ آها. . . باشه باشه. . . »
وقتي گوشي را گذاشت از برادرم پرسيدم طوري شده و من خبر ندارم، اما او براي رد گم كردن، گفت:
«نه مسئلأ خاصي نبود. »
گفتم: «خب اگر نبود پس چرا اين قدر عصباني شدي؟»
گفت: «ببينم تو عصبانيت سنج داري؟! خب حرف هايي بود، بين مادر و فرزند، همين و بس. »
هنگامي كه ديدم اوضاع از اين قرار است حرفي نزدم؛ چون امكان نداشت شعاع اله، حرفي را بدون اجازه مادرم بروز بدهد.
فرداي آن روز يعني جمعه صبح زود عازم همدان شديم. وقتي به همدان رسيديم به شعاع اله گفتم اجازه دارم يك تلفن بزنم به دوستانم؟ (نگران بودم كه برخوردي بين مادرم و مادر مرجان پيش آمده باشد) شعاع اله گفت اول مي رويم خانه و اين كلمات را چنان محكم گفت كه جرأت نكردم حرفي بزنم.
ساعت هشت صبح به در منزل رسيديم و زنگ را به صدا درآورديم كه ديدم مادرم در را باز كرد. برادرانم بهرام و شهرام خواب بودند، اما شجاع الدين به همراه همسرش مژگان و پدرم همانند كساني كه چند ساعت منتظر ما بودند در اتاق جمع شده بودند. هر دو سلام داديم همه با شعاع اله احوالپرسي كردند، اما خيلي سرد جواب مرا دادند. يكدفعه من از كوره در رفتم كه چه خبر شده كه با من اين طور رفتار مي كنيد؟ ديدم يكدفعه مادرم گفت:
«من با تو خيلي حرف دارم و دوست ندارم مسائل را پيش برادرها و پدر و زن داداشت باز كنم. »
گفتم اگر چيزي هست و نمي خواهي آنها بفهمند پس اين موقع صبح جمعه كه همه مخصوصاً شجاع الدين و مژگان كه تا ساعت يك بعدازظهر مي خوابيدند چطور آماده و قبراق نشسته اند. پس حتماً خبري هست و ما از آن خبري نداريم، ظاهراً همه اطلاع دارند بجز خود من. ناگهان مادرم غريد:
«ببينم پسر تو خر هستي يا خودت را به خريت زده اي، يعني تو نمي داني چه دسته گلي به آب داده اي. . . »
بعد در حالي كه سعي مي كرد بر خودش مسلط شود به برادرانم شجاع الدين، شعاع اله و مژگان گفت شما برويد صبحانه تان را بخوريد، من خودم با فرهاد حرف مي زنم. آنها كه منتظر محاكمه علني من در دادگاه خانوادگي بودند، با اكراه به راه افتادند، اما يك جوري به من نگاه مي كردند، گويي مرتكب قتل شده ام وقتي همه رفتند، مادرم گفت:
«مي داني آن روز كه رفتم پيش پروين خانم او چه مي گفت؟! مي داني براي چه ناراحت بود؟!»
من هم خود را بي خبر از همه چيز وانمود كردم و گفتم نه من از چيزي خبر ندارم.
گفت: ببين فرهاد قرار شد راست بگويي. مادر آن دختره مسلمان كه تو بي خبر از همه ما رفته اي به خواستگاري اش، با پروين خانم ارتباط دارد، گفته براي دخترم خواستگار آمده، اما چون آقا فرهاد قبلاً خواستگاري كرده بايد مسئله او حل شود؛ چون خودش آمده و گفته من با خانواده ام اين مسئله را حل مي كنم. پروين خانم پرسيده، كدام آقا فرهاد؟ مادرش هم جواب داده، همان ها كه همسايه شما بوده اند و بعد نام و نشان ما را داده است. گفته تو مي خواهي به كمك دوستت كه با خواهر مرجان اسمش مرجان است ها؟. . . نامزده، با اين خانواده مسلمان وصلت كني، اما خوب گوش هايت را باز كن، من همه ماجرا را به پدر و برادرانت نگفتم تا آبرويت نرود، اما به جمال مبارك قسم اگر چنين خيالي در سر داشته باشي بايد قيد من، پدر و برادرانت را بزني. . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |