تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت

بازگشت به خانه
بعد از آن تا مدت ها افسرده بودم و دائم دلم گرفته بود. من غم از دست رفتن پدر را به تنهائي تحمل كردم و هيچكس به ديدنم نيامد. زهرا پنج ساله شد و من در اوائل ماه محرم نجواي عاشقانه اي با امام حسين(ع) داشتم لذتي كه از خلوت با امامان و كريمان اهل بيت مي بردم غير قابل وصف است فقط همين را بگويم كه همه هستي ام و همه زندگي دنيوي ام را مي توانستم به لحظه اي خلوت معنوي و توسل به امامان بدهم و نيم نگاه محبت آميزي از سوي هركدام از آن بزرگواران مثل شعله اي فروزنده روشني بخش و اميد آفرين بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

هديه اي به نام زهرا
چندي بعد خداوند به ما دختري عنايت كرد و زندگيمان پر از شور و شعف شد. ما دوستان بسيار نزديك و خيلي صميمي و مهرباني داشتيم كه در آن روزها كه نيازمند كمك بوديم به ياري ما آمده و ما را از تنهائي خارج كردند. اما من هنوز نياز عجيبي به مادرم داشتم و به شدت دلم برايش تنگ مي شد. يك روز تصميم گرفتم به او تلفن كرده و حالش را بپرسم مي دانستم به من كم محلي خواهد كرد و منتظر بودم ملامتم كند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

عصبانيت در محفل
حرفهاي آن مرد محترم كاملاً واقعي بود. براي تشكيلات اصلاً اهميت نداشت چه بلائي بر سر من بيايد و در ضمن خودم بارها شاهد بودم كه بهائيان مسلمان شده را اذيت مي كردند و به گردن جمهوري اسلامي مي انداختند و در زمان خود بهاء و عبد البهاء نيز بسياري را ترور مي كردند و مي گفتند خودشان از شدت عشق به بهاء خود كشي كرده اند!! آنها با بي رحمي تمام بچه مرا از بين بردند. آنها هيچ رحم و مروتي نداشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نجات از دام
به هرزحمتي بود خود را به بيمارستان رساندم و در ورودي سالن انتظار از شدت درد بيهوش شدم و بعد موقعي كه از بيهوشي خارج شدم فهميدم كه بچه را از دست داده ام. نااميدي به اندازه اي بر من مستولي شده بود كه دلم نمي خواست يك لحظه ديگر زنده باشم فقط مرگ مي خواستم و فراموش كردن هر آنچه برسر من آمده بود. به بهروز چه بايد مي گفتم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

روزهاي رنج
بهروز تنها مانده بود ونمي دانست چه بايد بكند. من او را به اصرار به تهران آورده بودم و او به اميد سفري خوش همراه من آمده بود. اما حالا مي ديد كه با اين كار سايه شوم تشكيلات دوباره روي زندگي اش افتاده و مي ديد كه به اجبار زن و فرزندش را از او مي گيرند. احساس خشم و نفرت را در چشمانش نسبت به تشكيلات مي ديدم، رگهاي سرخ متورم روي سفيدي چشمانش را گرفته بود. او با قلبي خنجر خورده و چشمي خونبار بايد خاطرات تلخ گذشته را يك بار ديگر تجربه مي كرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دام تشكيلات

كم كم حرفهايشان روي من موثر افتاد و چون حدود چند ماه بود كه پدرو مادر عزيزم را نديده بودم و آنها هم در آن جمع حاضر نبودند و هنوز در حسرت ديدار آنها بودم و به يادشان كه مي افتادم اشكم سرازير مي شد كم كم رام آنها شدم. شراره و سليم و سودابه توانستند از اين مسئله بهره لازم را ببرند و دائم به من مي گفتند مامان و بابا تو را از همه بچه ها بيشتر دوست دارند، تو در خانواده از همه عزيز تري و حالا با مسلمان شدنت يك چشمشان اشك است و يك چشمشان خون،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

خشم محفل
همچنان ناله مي كردم و با رسول خدا(ص) و با امام رضا(ع) نجوا سرداده بودم تا هنگامي كه حس مي كردم در حضور مهربان امام بزرگواري نشسته ام، خواسته هايم تمامي نداشت و در آن خلوت دلچسب و غير قابل وصف با او راز و نياز سر داده بودم. وقتي چادر از روي صورتم برداشتم ازدحام جمعيت مرا به خود آورد و فهميدم كه به روي زمينم و دقايقي چند روح از كالبد بي جان خارج شده و خود را در حضور رسول خدا و امامانم حس كرده بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نجوا با رسول اسلام (ص)
بالأخره خطبه عقد جاري شد و من كمترين مهريه را انتخاب كردم، چهارده عدد سكه به احترام چهارده معصوم و يك شاخه گل و يك جلد كلام الله مجيد. يكي از برادرها گفت: براي اينكه خانواده اين خانم محترم در اين مجلس نيستند من به عنوان برادر ايشان يك زيارت مكه هم به آن اضافه مي كنم، از خوشحالي سر از پا نمي شناختيم و گوئي براي اولين بار ازدواج مي كرديم هيجان بخصوصي داشتيم. از آن روز به بعد ما شب و روز به مطالعه پرداختيم تا بتوانيم از اسلام دفاع كنيم و بتوانيم با دليل و برهان ثابت كنيم كه بهائيت ديني ساختگي است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

... و اينك اسلام
آنها از پيروان واقعي بهاء و از عاشقان و سرسپردگان حقيقي بهاء به حساب مي آمدند اما كم كم متوجه بطالت بهائيت و دروغگوئي و پوچي بهاء وعبدالبهاء گشته و به اسلام برگشته بودند، تجربيات و همه اطلاعات و مشاهدات خود را به وسيله اين كتابها به اطلاع مردم رسانده بودند. معلومات اين دو شخص بزرگوار به حدي بود كه كتابهاي بزرگان بهائي را صفحه به صفحه و سطر به سطر مورد سؤال قرار داده و به همه آنها پاسخ داده و به نقد بهائيت پرداخته بودند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

روزنه اي به روشنايي
تصميم گرفتم از خدا كمك بگيرم تا براي رفع اين ترديد و بر پائي و ثبات در دين حق ياريم كند. به خاله كوچك بهروز كه يكي ازاعضاي هيئت جوانان بود مراجعه كردم، به او گفتم: افكارم متزلزل شده و ديگر دوست ندارم در تشكيلات كوچكترين فعاليتي داشته باشم به نداشتن فرزند اشاره كردم و نبودن امكانات براي اهداف ايده آل زندگيم، او متوجه نشد كه منظور من از اين تزلزل افكار و عقيده چيست؟ به من گفت: ما نمازي داريم كه هركس آن نماز را بخواند به هر آرزوئي كه بخواهد نائل مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دوران ترديد
بهائيان معمولاً از اينكه در ساير جوامع حاضر شده و با كسي غير از بهائيان روبه رو شوند گريزان بودند و به شدت از برخورد با اهل علم و اهل مطالعه و كارمندان اداري و روحانيون و غيره ابا داشتند. اولاً مي ترسيدند كه بحثي پيش آيد و آنان نتوانند از بهائيت دفاع كنند و خجالت بكشند، ثانياً مي ترسيدند مورد تبليغ آنان واقع شوند و اين مسئله منتج به مسلمان شدن آنان گردد و تحت فشار تشكيلات قرار بگيرند كه چرا با مسلمانان ارتباط گرفته اي؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بها و عبدالبها، دروغگويان زرنگ
من بي جهت به تشكيلات اعتماد كرده بودم، وقتي بهروز به خواستگاري آمد اين تشكيلات بود كه او را آورد و اين تشكيلات بود كه اجازه ازدواج با فرد مورد علاقه ام را نداد و هنگامي كه تصميم داشتم طلاق بگيرم اين تشكيلات بود كه اجازه تهمت ناروا را به سليم داد و بالأخره اين تشكيلات بود كه دستور بازگشت را داد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

فروپاشي زندگي خانوادگي
با چنين زمينه ذهني يك روز خانم نديمي كه همسر يكي از معدومين بهائي بود، كه در اوائل انقلاب به جرم جاسوسي و همكاري با ساواك اعدام شده بود، بعد از كشته شدن همسرش او را جانشين و عضو محفل همدان كرده بودند، مرا به صرف عصرانه به خانه اش دعوت نمود، او فال قهوه مي گرفت. قيافه اش كاملاً شبيه رمالها بود و همه به فالهايي كه با قهوه مي گرفت اعتقاد داشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بازگشت به خانواده

پاي بهروز را دوازده بار عمل كردند و هر بار ساعتها طول مي كشيد. حدود شش ماه در بيمارستان بستري و زخم بستر گرفته بود و جز در حالت خوابيده نمي توانست باشد. بعد از دوازده بار عمل دكتر گفته بود هيچ راهي ندارد اين پا بايد قطع شود. پدر و مادر بهروز خيلي به او رسيدگي مي كردند .برايش تلويزيون و ضبط صوت برده بودند و دائم به او سر مي زدند و برايش غذاهاي مقوي مي بردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

من كيستم؟
با سر و وضعي نا مرتب و چشماني اشكبار به عروسي رفتم و قصد داشتم خلوتي يافته و فقط گريه كنم به محض اينكه وارد اتاق شدم يك مرتبه چشمم به پرويز افتاد، او اينجا چه مي كرد؟ او در فاصله نيم متري من روبه من ايستاده بود و مي خواست از اتاق خارج شود وقتي چشممان به هم افتاد براي لحظاتي در جا خشكمان زد .البته او مي دانست كه مي تواند در اين عروسي مرا ببيند چون مثل هميشه به اصرار بهمن آمده بود. از كنار من رد شد و فقط گفت: سلام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

ديدار در همدان
ملاقات در بيمارستان
يك روز كه در منزل برادر بزرگم بودم زن دائي بهروز كه همسر يكي از اعضاي محفل همدان بود تلفن كرد و گفت: بهروز تصادف كرده و وضعيت خوبي نداردهر چه زود تر رها را براي ديدن او به همدان بياوريد او را دو بار عمل كرده اند و احتماًل قطع شدن پايش هست و خواهش كرد كه براي بازيابي و ترميم روحيه او مرا به همدان ببرند. آن هم فقط براي ملاقات. من ديگر نمي توانستم پنهاني گريه كنم و آنقدر با صداي بلند گريه كردم كه هيچ كس حتي سليم نتوانست از رفتن من براي ملاقات جلوگيري كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

روايت يك خيانت
از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم، راه طولاني بود و من خسته بودم چشمانم را مي بستم شايد خوابم ببرد اما امكان نداشت. تا اينكه رسيدم و پياده شدم به محض اينكه پياده شدم ديدم امين( يكي از اقوام كه سالها از من خواستگاري كرد و جواب منفي شنيد ) جلوي من ظاهر شد و سلام كرد هيكل درشت و استخوان بندي قوي، سينه اي فراخ و صورتي سبزه داشت جواب سلامش را دادم و گفتم: شما اينجا چكار مي كنيد؟گفت: امروز سومين روزي است كه از محل كار تا منزل و از منزل تا محل كار تو را تعقيب مي كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

ماجراي تقلب در امتحان دانشگاه معارف عالي بهائيان!
چيزي نگذشت كه متوجه شدم آقاي پژوه كه حدود يكسال بود ازدواج كرده بود به من نظر دارد و از من خواست يك روز صبح كه مؤسسه كاملاً تعطيل بود به مؤسسه بروم علت را جويا شدم گفت: كار دارم گفتم: چه كاري گفت: وقتي بيائي متوجه مي شوي. بايد با چند نفر تماس بگيري و در باره اختلافشان با مربيان مسائلي را به آنها بگوئي. من نپذيرفتم و گفتم: اگر بيايم همراه خواهرم و يا همراه آقا مسعود مي آيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بهائيان؛ جاسوسان آمريكا و اسرائيل
تشكيلات علناً با كساني كه به اسلام گرويده و از بهائيت خارج شده بودند برخورد وحشيانه و بي رحمانه اي داشت در همان محيط بود كه شنيدم فردي مسلمان شده و تشكيلات عده اي را براي بازگرداندن او گمارده است و چون موفق نشده بودند او را از ديدن همسر و فرزندانش محروم كرده بودند و هنگامي كه تلفني يكي از افراد از طرف تشكيلات براي او خط و نشان مي كشيد مي شنيدم كه چه بي رحمانه او را براي هميشه تهديد به جدائي از همسر و فرزندانش مي كنند و در واقع آن شخص اجازه ورود به خانه پدر و مادرش و هيچ كدام از اقوام را هم نداشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اغنام الله؛ لقبي كه بهاء به پيروان خود بخشيد!
من و شراره عاشق هم بوديم و از صميم قلب به هم وابسته بوديم. او چهار سال بزرگتر از من بود و سليم چند سال اجازه نداد من به تهران بيايم و حتي زماني كه تابستانها با خود او و خانواده اش به شمال مي رفتيم از مسيري ما را مي برد كه از تهران عبور نكنيم و اين دقيقاً اعتراف خود او بود و مي گفت من از تهران عبور نكردم تا تو به هوس نيفتي و به بهانه ديدن شراره دوباره با پرويز ارتباط بر قرار نكني.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

سرنوشت شوم بهايي زادگان
يكي از همان روز ها وقتي با زن برادرم از خانه خارج مي شديم ديدم بهروز روبه رويم ظاهر شد و سلام كرد و گفت: رها خواهش مي كنم حرفهايم را گوش كن. زن برادرم كمي از ما فاصله گرفت و به من گفت: زياد طول نكشد چون نمي تواند جوا ب سليم رابدهد. بهروز با ديدن من به گريه افتاد و گفت: رها تو كه مي داني همه اين شايعات دروغ است چرا حرف مردم را قبول كردي؟ من از زندگي سير شدم، خسته شدم، بدون تو نمي توانم زندگي كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دستور طلاق از سوي اعضاء محفل صادر شد!
از آن روز به بعد از خيلي چيزها محروم شدم دقيقاً بلائي كه سر نسيم آمده بود سر من هم آمد و خانواده اي كه فكر مي كردم خيلي منطقي هستند مرا كاملاً از برداشتن تلفن محروم كردند و ديگر اجازه نمي دادند تنها از خانه خارج شوم و همه اينها به دستور سليم بود بهروز تماس مي گرفت و اصرار مي كرد تلفن را به رها بدهيد. مي خواستم نظر او را بدانم اما سليم گاهي كه اجازه مي داد تلفني حرف بزنم بالاي سرم مي ايستاد ومي گفت بگو ديگر هيچوقت بر نمي گردم،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

من و بهروز كم كم به هم عادت كرديم
گاهي در ايام محرم و صفر متوجه مي شدم كه بهروز ارتباط زيادي با دوستان مسلمانش بر قرار مي كند و بالأخره وقتي كاملاً به من اعتماد پيدا كرد گفت: من به مراسم عزاداري مسلمانها براي امام حسين(ع) و ساير امامان خيلي علاقه دارم و هميشه با دوستانم به هيئت مي روم و سينه مي زنم، درجبهه وقتي سرباز بودم بهائي بودن خود را پنهان مي كردم و با جماعت به نماز مي ايستادم و از صميم قلب نماز مي خواندم اما كوچكترين حسي نسبت به درگذشت پيغمبر خودمان ندارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بالاخره زمان ازدواج من فرا رسيد!
اكراه و ازدواج
بالأخره زمان ازدواج من فرا رسيد، ازدواجي اجباري و بدون كوچكترين محبتي با پسري به اسم بهروز كه بهائي بود و اين تنهادليل قبول خانواده من بود چرا كه بهروز به همراه خانواده اش از همدان به سنندج آمده و به سراغ محفل رفته بودند و ضمن معرفي خود گفته بودند كه براي وصلت با دختر خوب و خانواده اي خوب به اينجا آمده اند، محفل هم كه درباره من احساس خطر مي كرد آنها را به منزل ما فرستاده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نرود ميخ آهنين در سنگ
دو روز پس از خاكسپاري مهدي پسر خاله اش كه در بوشهر مشغول خدمت سربازي بود مطلع شده و به سنندج آمده بود. با ورود او كه يكي از دوستان صميمي مهدي بود گوئي خبر شهادت مهدي را تازه آورده اند. بلوائي بر پا شد و همه از فرياد هاي دلخراش محمد كه در مقابل عكس مهدي داشت با صداي بلند مي گريستند. محمد نمي توانست بپذيرد و نمي خواست عكس مهدي را داخل حجله اي كه برايش درست كرده بودند ببيند،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

فرقه اي كه همه چيز را وارونه به خورد ما مي داد
نرجس مرتب به فكر فرو مي رفت و يكباره با فريادي بغض هاي فرو خورده را بيرون مي ريخت و بصورت سجده روي زمين مي افتاد و بر زمين چنگ مي زد، دو نفر او را بلند مي كردند وبه دلداريش مي پرداختند. مادر شروع به خواندن نموده و با سوز و گداز مي خواند، مهدي جان تو كه طاقت گريه منو نداشتي دلسوزكم، چرا رفتي؟ چرا كاري كردي كه هميشه اشك بريزم عزيز دلم، مهدي جان بيا ببين چه كساني به خانه ما آمدند، 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

مهدي شهيد شد
جواني كه بهشتي شد
گفت: رها. . . مهدي. . . مهدي شهيد شد، . . . با شنيدن اين خبر به حدي متأثر شدم كه گوئي يكي از برادرانم را از دست داده ام، فريادي كشيدم و با صداي بلند گريه كردم گوشي تلفن را رها كرده و بي تاب و بي تحمل مي گريستم، تا آن وقت براي كسي به اين شدت گريه نكرده بودم او پسر پاك و با تقوي و خيلي مظلومي بود، او دوست داشتني و بي گناه بود و اين چه حكمتي است كه خوباني چون او در زماني كه ديگر جنگي در ميان نيست از بين بروند؟! او چون فرشته اي بود كه نمي توانست متعلق به زمين باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

همه چيز را فداي آييني باطل كردم
نامزدي آزيتاآن روز گذشت و من روز بسيار پر بار و خوبي را در كنار اين خانواده متدين گذراندم. چند روز بعد مراسم نامزدي آزيتا با يك پسر تهراني بود كه قبلاً ازدواج كرده و از همسرش جدا شده بود، من و نرجس و يكي دو نفر از دوستان آزيتا باهم قرار گذاشتيم كه مبلغي را كه به عنوان كادو مي خواستيم به آزيتا بدهيم باهم جمع كنيم و برايش طلا بخريم.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

ترديدم نسبت به حقانيت بهائيت بيشتر شد 

آن روز فرا رسيد و ما هم جزو تماشاگران بوديم. وقتي نوبت اجراي برنامه آقاي رضائي رسيد نفس در سينه من حبس شده بود و به حدي استرس و هيجان داشتم كه گوئي قرار بود من برنامه را اجرا كنم، گروه آقاي رضائي همه لباسهاي هم رنگي پوشيده بودند و برنامه خود را به نام روايت آغاز كردند روايت از خاطرات زيبائي حكايت داشت روايت گوياي مقاومت مردم استوار كشورمان بود.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

مي خواهم حقيقت ديگري را اعتراف كنم
روزهاي آخري كه ديگر همه اعضاي گروه بايد براي اجراي برنامه اماده مي شدند آقاي رضائي از ناهماهنگي گروه رضايت نداشت و سخت دچار نا اميدي شده بود، من براي تشويق او مطلبي نوشتم و از او خواهش كردم هر طور شده اينهمه زحمت را هدر ندهد و براي اجرا حتماً اقدام كنند او پس از خواندن آن قطعه ادبي از من تشكر كرد و گفت سالهاست كه مشوقي نداشتم و تو مرا به حركت واداشتي حس مي كنم هر موفقيتي كه پس از اين داشته باشم به خاطر تشويقهاي گرم توست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

حق نداري اسم «رها» را بياوري!
دلم مي خواست آن روزها دوباره بر مي گشت، روزهائي كه با عشق و اشتياق با پرويز درس مي خوانديم و به مباحث سياسي و مذهبي مي پرداختيم دلم مي خواست او بود تا پيشرفت مرا در موسيقي مي ديد او بود تا افكارو عقايد آقاي رضائي را با او هم در ميان مي گذاشتم و باهم به بررسي آن عقايد مي پرداختيم. نياز عجيبي به تشويق و تحسين او داشتم اما از همه اين چيز ها محروم بودم و با تنهائي خويش مي سوختم و مي ساختم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

براي فرار از رنجهايم به سوي موسيقي كشيده شدم
به شدت غمگين و افسرده بودم بااينكه بهمن ديگر در خانه بود و باتفاق پويا سعي مي كردند فضاي خانه را پر از نشاط و شادماني كنند. دائماً خانه پر از مهمان بود و سرگرمي هاي تشكيلاتي به من فرصت زيادي براي تنها ماندن و فكر كردن نمي داد اما غم سنگيني قلبم را مي فشرد و مرا به تنگ آورده بود. يك روز مشغول مرتب كردن انباري بودم كه سنتور كهنه اي را ديدم كه بعضي از سيمهايش پاره شده بود از همان لحظه به ذهنم رسيد كه براي فراگيري اين ساز اقدام كنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

گناه من چه بود؟
آن شب كه براي من جشن گرفته بودند در دلم آشوبي بر پا بود، به تنهائي پرويز فكر مي كردم به اينكه بعد از اين چگونه مي توانم بدون او بدون خواندن نوشته هاي خوب او بدون ديدن طراحي هاي زيبايش و بدون عشق و اميد زندگي كنم. از روز بعد كه تنها شدم با ناز و نوازش مادرازخواب بيدار مي شدم اما چشمانم را كه باز مي كردم دلم مي خواست مي بستم و فراموش مي كردم كه بر من چه گذشته دلم مي خواست هرگز بيدار نمي شدم تا غم سنگين گذشتن از پرويز خاطرم را نيازارد،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

ترس بهائيان از عالمان مسلمان
مامان يكباره به گريه افتاد و گفت: خدايا مرا مي كشتي و اين دم آخر اين ته تغاري را در دامنم نمي گذاشتي. با اين حرف مادرم بي نهايت ناراحت شدم، من علاقه عجيبي به او داشتم و طاقت چهره غمگين او را نداشتم گوئي خنجري به قلبم فرو رفت گفتم: مامان همه عمر و زندگيم فداي تو. خدا آن روز را نياورد كه تو از من راضي نباشي تو تنها عشق من بعد از خدائي مگر من چه گناهي كردم كه چنين آرزوئي مي كني؟ 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

ما مهره سياستمداران بزرگيم
دوباره به محفل احضار مي شوم
آنها مرا به محفل احضار كردند و من از اين دستور سرپيچي كردم، يكبار ديگر پيغام دادند باز هم نرفتم، يك شب ديدم به خانه ما آمدند و جلسه را در خانه ما برگزار كردند، از همه طرف به من حمله كردند خواهر و برادرها از يك طرف و خواهش مظلومانه و ملتمسانه پدر ومادرم هم از طرف ديگر مرا در تنگنا قرار دادند و من راهي جز فرار از آن وضعيت نداشتم آنها را با عصبانيت ترك كرده و به اتاقم رفتم و گفتم اگر مخالفت كنيد با او فرار مي كنم. ياد حرف برادر بزرگم افتادم كه قسم خورده بود باازدواج من مخالفت نكند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

شستشوي مغزي كودكان توسط بهائيان
همچنان به فعاليتهاي مذهبي خود ادامه مي دادم، معلم مهد كودك بهائيان شدم و براي اداره مهد كودك حقوق ناچيزي از طرف تشكيلات مي گرفتم كه بيشتر آن را صرف نيازمندان مي كردم چرا كه نياز مادي نداشتم و با نيت پاكي قصد خدمت به بچه ها را داشتم اما برنامه هائي كه به من مي دادند تا به بچه ها بياموزم كاملاً در راستاي شستشوي مغزي آنها بود و من به عينه مي ديدم كه چگونه از سه سالگي كودكان را نسبت به اسلام و مسلمانان بد بين مي كردند و 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

روح بي تاب من و تصوف
مهدي صحبت مي كرد و من سراپا گوش بودم او پسري لاغر اندام با قدي متوسط بود، صورت گرد وخوش فرمي داشت كه با كمي ريش بيضي شكل جذاب شده بود چشمان درشتش به پدر و تركيب كوچك بيني و دهان او به مادر شباهت داشت، پيراهن آبي رنگي روي شلوار سورمه اي و پارچه اي انداخته بود، مهدي حدود بيست و چهار ساله بود و پس از فارغ التحصيل شدنش در رشته مهندسي مكانيك در نيروي انتظامي استخدام شده بود اما به علت بسيجي بودنش در تمام مدت تحصيلش همه او را بسيجي مي دانستند،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

خانه اي مثل بهشت
يك روز رؤيا خواهر آزيتا به خانه ما آمد و گفت آزيتا پيغام فرستاده كه هر طور شده ساعت سه بعد از ظهر منزل آقاي صالحي باشم. البته قبلاً با آزيتا و آقاي قادري در باره ارتباط برقرار كردن با اين خانواده صحبت هائي شده بود اما نمي دانستم علت اين دعوت ناگهاني چيست؟ رأس ساعت سه بعد از ظهر طبق آدرس دقيقي كه رؤيا به من داده بود خود را به خانه آنها رساندم و هنگامي كه مهدي پسر بزرگ آقاي صالحي در را باز كرد خود را يكي از دوستان صميمي آزيتا معرفي كرده و وارد شدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تفرقه بين شيعه و سني
يك روز با آقاي قادري تماس گرفتم و پرسيدم كاري درباره اتفاقي كه قرار است رخ دهد صورت داده يا نه؟ او به من اطمينان داد كه خيالت آسوده باشد هر توطئه اي در اين باره خنثي است. ديگر خيالم راحت بود كه مسئله حل شده. يك شب وحشت تمام وجودم را گرفت و از اينكه آقاي قادري هم ضد انقلاب باشد و به ظاهر خود را از توابين معرفي كرده باشد به هراس افتادم با اينكه تا آن روز اطمينان مرا كاملاً جلب كرده بود اما نمي توانستم دست روي دست بگذارم با اينكه آزيتا به من گفته بود كه به خانه اش نروم شب تا صبح نخوابيدم و صبح خيلي زود كه هنوز آفتاب كاملاً طلوع نكرده بود از خانه خارج شدم و بالأخره خود را به خانه آزيتا رساندم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

رحلت امام (ره) و اوهام محفل
آقاي قادري از من تشكر كرد و گفت كه حالا هر چه سريعتر برو و بقيه كارها را به من بسپار و در عين حال فردا كه دوستت را ديدي بگو مثل هميشه به مأموريتش عمل كند و همچنان با آن خانواده در ارتباط باشد و از هيچ چيز نترسد مطمئن باش براي اينكه شما حقيقت را گفته و از مرگ يك شخص يا يك خانواده جلوگيري كرده ايد از طرف خدا اجر و پاداش بزرگي خواهيد داشت. با حرفهاي آقاي قادري آرام گرفتم و با خيالي آسوده به خانه بر گشتم صبح فردا وقتي قضيه را براي آزيتا گفتم او از ترس مثل بيد مي لرزيد و گريه مي كرد و مي گفت: 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

جايي كه پشيماني سودي ندارد
من چه اشتباه بزرگي كردم، چرا براي حل اين مشكل به اين جاآمدم؟ من كه شاهد بي رحمي ها و بي درديهاي بهائيان درزمان جنگ بودم چرا فكر كردم ممكن است گره از اين مشكل بزرگ بگشايند من هم فريب شعارهاي تو خالي بهائيان را خوردم آنها كه دائماً در كلاسها و مجالس از عشق به عالم بشريت دم مي زدند، آنان كه از الفت و محبت طوري سخن سرائي مي كردند كه گوئي برتر و مهربانتر از همه اقشار عالمند در عمل نه تنها بوئي از انسانيت و محبت نبرده بلكه درنده خوئي شان گل مي كند و از خبر شهادت جوانان عزيز اين مرز و بوم اظهار خوشحالي و مسرت مي كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

هر چه مسلمان كشته شود باز هم كم است!
خيلي ترسيدم و كمي آزيتا را سرزنش كردم و پرسيدم آيا افراد اين خانواده همه تحت تعقيب هستند؟ گفت: فكر نمي كنم اين طور باشد ولي من تحت نظرم .گفتم: نمي شود طوري به آنها خبر داد كه تو ندانسته وارد چه مخمصه اي شده اي؟ گفت: نه رها در اين صورت آنها همه چيز را به پليس مي گويند و پليس مرا دستگير مي كند. گفتم: با اوصافي كه از اين خانواده گفتي هر كاري مي كنند كه تو به درد سر نيفتي بهتر است به آنها اطمينان كني و حقيقت را به آنها بگوئي .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

همكلاسي من در دام يك سازمان سياسي و ضدانقلابي
روزهاي امتحان فرارسيد و من شب و روز به خواندن درسهائي مشغول بودم كه دوستانم سر كلاس از حضور معلمهاي مجرب استفاده كرده و برايشان آسان شده بود. بعد از مدتها به مدرسه رفته بودم و دوباره روي نيمكت ها نشستم همكلاسي هايم را ديدم و فضاي خوب مدرسه برايم ياد آور بهترين دوران زندگي بود دلم براي خودم مي سوخت، همه با ترحم به من نگاه مي كردند و بعضاً پيش مي آمد كه عده اي مرا به بلبل زباني و حاضر جوابي متهم مي كردند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

پايان اين داستان به كجا مي انجامد؟
با تعجب به فكر فرو رفتم، اين چيزها از زبان پدر جاري بود!؟ اگر پدر قبول دارد كه ممكن است سياستهايي در پشت پرده باشند كه جنگ و جدالي راه اندازند و براي رسيدن به اهداف سياسي خود عده زيادي را به كشتن دهند چگونه تمام هستي و عمر خود را فداي تشكيلاتي كرده كه هرگز به اين مسئله فكر نمي كند كه شايد اين تشكيلات هم ساخته دست سياستمداراني است كه براي چپاول مال و اموال مردم و يا براي تفرقه بين مسلمين و ايجاد بلوا و آشوب چنين مكتبي را بنيان نهاده باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دنبال حقيقت مي گشتم
در جامعه بهائي از مسلمانان بد گويي مي شد و من شاهد بودم اين جامعه با وجود محدوديتي كه داشت و در اقليت بود و افرادش اين همه تحت نظر بودند و به طرد شدن از خانواده و جلسات مفرح تهديد مي شدند، ارتكاب جرم و بزهكاري و خلاف به مراتب بيشتر از ساير جوامع بود و با اينكه هر نوع عياشي و خوش گذراني بطور علني صورت مي گرفت در پنهان نيز استعمال مواد مخدر و شرب مشروبات الكلي و هر نوع عمل غير اخلاقي از آنان سر مي زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نقاب از چهره خواهم شست
چند روز بعد دنبالم آمد و دوتايي با پيكان صفركيلومتري كه تازه خريده بود، به طرف تهران حركت كرديم در طول راه من كه دل پري داشتم و از ديدن طبيعت هم غرق احساس شده بودم مثل يك ضبط صوت فقط آواز مي خواندم و داداش از آن همه استعداد و آن همه هوش و حواس در تعجب بود و مي گفت: اين همه ترانه را چطور توانستي حفظ كني؟ و از هر ترانه اي كه لذت مي برد به به و چه چه مي كرد و كمي كه ساكت مي شدم داداش مرا نصيحت مي كرد و مي گفت چرا خودت را اين همه اذيت مي كني؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

انسان هايي كه خويشتن خويش را گم كرده اند
وقتي رفت از شدت ناراحتي داشتم ديوانه مي شدم. اگر چيزي كه به آن مي انديشيدم حقيقت مي داشت زندگي ام را باخته بودم. براي چندمين بار به محفل بي اعتماد شده بودم و بي اعتمادي به محفل يعني ترديد به بنيان اين اعتقاد. دلم نمي خواست چنين تفكري در من تقويت شود سعي مي كردم از آن فرار كنم چرا كه رسيدن به اين حقيقت تلخ مرا تا مرز نابودي و فنا مي كشيد .روزها از پي هم مي گذشت و من هر روز غمگين تر و افسرده تر از پيش بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

مأموريت مهران در خانه ما
چند روز بعد متوجه شدم تشكيلات تصميم جديدي درباره من گرفته. پسر جواني به نام مهران را به خانه ما فرستاده بودند كه بناي دوستي را با من بگذارد و مرا از اين حال و هوا خارج كند. من اهل سرودن شعر نو بودم. مهران ناشيانه چشم و ابرويي تكان مي داد و خماري مخصوصي به چشمان بي حالتش مي داد و قيافه اش را مضحكه مي كرد. شايد بتواند از اين دستور شيرين هم به اندازه كافي كامجوئي كند و هم مأموريتش را خوب به پايان برد. مهران گفت: پاشو بريم به اتاق خودت. دوست دارم تنها باشيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نمي دانم چرا خام تشكيلات شدم
ديگر داشتيم به خانه مي رسيديم او باز هم مرا به تفكر توصيه كرد وگفت: سعي كن انسان آزاد و رهائي باشي. مثل اسمت، حيف از تو و خانواده تو كه اسير اين تشكيلات هستيد درضمن به كسي نگو كه با من حرف زدي مي داني كه من طرد روحاني شده ام، ديگر نمي گذارند كه با من ارتباط بگيري . ناگهان مثل برق زده ها خشكم زد، من با كسي كه طرد روحاني شده حرف مي زدم. به دستور بهاء و عبد البهاء با كسي كه طرد روحاني شده حق يك كلمه صحبت كردن نداشتيم حتي جواب سلامش را نبايد مي داديم چون در اين صورت خود ما هم طرد روحاني مي شديم،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تمام احكام بهائيت از اسرائيل مي آيد
آقاي منصوري كه نام دايي پويا بود ديگر مجال جواب دادن به من نداد چون از اين جوابها زياد شنيده بود قبل از اينكه من مترصد پاسخي باشم به پاسخ بهائيان اشاره مي كرد و آن پاسخ را با پاسخ دندان شكني رد ميكرد حس كردم در يك فرصت كوتاه قصد دارد هر آنچه مي داند به من بفهماند و گويا براي گفتن حرفهايش وقت زيادي نداشت همه چيز را با عجله مي گفت، مدتي كه صحبت كرد گفتم: آقاي منصوري مسئله اصلي كه شما را از بهائيت زده كرد چه بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بهاء را با خدا اشتباه گرفته اي!
گوش من به حدي از حرفهاي تشكيلات پر بود كه ديگر هيچ حرفي را نمي شنيدم و بدون تكيه بر هيچ عقل و منطقي در مقابل آنها ايستادم و حتي گاهي اوقات به اسلام خرده مي گرفتم و مي گفتم اسلام شما مسلمانها را خشن و جنگجو تربيت كرده اما بهائيت فقط براي صلح و دوستي تلاش مي كند و شعار بهائيت صلح است، شعارهاي به ظاهر زيبائي را كه فراگرفته بودم طوطي وار تكرار مي كردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بالاخره تسجيل شدم
وقتي به خانه رسيدم خواهر ها و برادرها آمده بودند آنها بيش از همه به من احترام مي گذاشتند و مي گفتند با حضور در جلسه محفل نوراني تر شده ام و من كه فرزند آخر اين خانواده بزرگ بودم و هميشه مورد توجه همه بودم مثل همه آدمهاي ديگر دلم مي خواست در نزد اعضاي خانواده از ارزش زيادي برخوردار باشم؛ دوست داشتم روي من حساب كنند، دوستم بدارند و برايشان اهميت و احترام بيشتري داشته باشم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تشكيلات، حقايق را از ما پنهان مي كرد
اعضاي تشكيلات مرا احضار كرده بودند، اعضاي تشكيلات در هر شهري متشكل از9 نفر بودند كه بعد از انقلاب به سه نفر تبديل شد. بدون اينكه ترسي به دل راه دهم وارد جلسه شدم خانم و آقاي پارسا كه زن و شوهر چاق و مسني بودند و آقاي صميمي كه مرد چهل و پنج ساله اي بود وباابروان بالا رفته اش چهره بسيار مغروري داشت منتظر ورود من بودند جلسه كاملاً رسمي بود. از من خواستند توضيح دهم كه چرا براي تسجيل شدن هنوز اقدامي نكرده ام. از آنها خواستم كه تسجيل شدن را برايم دوباره معني كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تسجيل اجباري!!
نامه اي ديگر
وقت زيادي نداشتم حتماً بايد اين نامه را مي نوشتم و به دست آقاي قادري مي رساندم اما چه بايد مي نوشتم؟ چگونه او را براي برگشتن تشويق مي كردم؟ تصميم داشتم حس واقعي ام رانسبت به او بيان كنم. و ازاو خواهش كنم كه برگردد. دو روز ديگر به باز شدن مدرسه ها مانده بود فكر مي كردم من با آن همه ادعائي كه دارم و با آن همه مراقبت از خودم باعث شدم پسربا استعداد و درسخواني مثل پرويز كه هميشه معدلش بيست بود تر ك تحصيل كند آن هم به اين طريق كه حتي جانش در خطر باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اولين زني كه بهاء را تكذيب كرد
در بين جمع چند نفري هم بودند كه از لحاظ مادي در سطح بسياربدي به سرمي بردند يعني از بهائيان فقير شهر ما محسوب مي شدند بارها پاي درد دل آنها نشسته بودم آنها به شدت از سران تشكيلات متنفر بودند از همه بهائياني كه وضع مالي خوبي داشتند نفرت داشتند آنها مي گفتند: همه فقط شعار مي دهند و هيچ كس براي ما كوچكترين ارزشي قائل نيست با ما مثل سايرين رفتار نمي شود بين ما و سايرين خيلي تفرقه مي اندازند و ما در جمع هميشه سرافكنده وخجل هستيم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

خير و صلاح شما دست عبدالبهاء است!
آقاي سفري يكي از بهائيان خيلي فعال تشكيلات بود، قد بلندي داشت و قبلاً چندين سال عضو محفل يعني بالاترين رتبه تشكيلات در شهر بودچهره كاملاً خف و پوست تيره اش حكايت از مسائلي مي كرد. همه مي دانستند كه اهل مشروب و ترياك است و من يك بار كه به برادر بزرگم گفتم: چرا وقتي همه مي دانند كه اين آقا اهل خلاف است او را طرد نمي كنند گفت: بارها بدون خبر به خانه اش رفته اند، همسرش به او كمك مي كند او را پنهان مي كند و به دروغ مي گويد در منزل نيست اما يك بار فرهاد مي گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

خسته شدم از اين همه كلاس!
با تاكسي خيلي زود خود را به آنجا رساندم يك مانتوي مشكي با يك كاپشن كيمونوي سفيد كه بيشتر شبيه لباس كاراته بازها بود پوشيده بودم روسري شاد و خوش رنگي هم داشتم كه اكثر دوست و آشنا از دور مرا با آن مي شناختند به محض اينكه جلوي خانه آنها رسيدم قبل از اينكه زنگ بزنم يك مرد جوان با صورت پر ازريش و ابرو ها و مژه هاي پر پشت و چشماني درشت از خانه خارج شد باهم رو به رو شديم سلام كردم گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تقويت عشق براي هيچ!
پرسش هاي بي پاسخ
متوجه شدم هيچ دليل قانع كننده اي براي سؤالات ما نمي آورند و بيشترين مانور آنها تقويت عشق ما بود، ما را به اندازه كافي عاشق كرده بودند واقعا ً بهاء و عبدالبهاء معشوق ما بودند و ما چشم بسته اگر هر دستوري از تشكيلات را مي پذيرفتيم فقط بخاطر اين بود كه عاشق بوديم نه عاقل و هر خدمت و زحمتي را تقبل مي كرديم تا امر بهاء پيش رود. من در آن زمان از بيشتر بهائيان متنفر بودم حس مي كردم هيچ كدام صادق نيستند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

كاتب وحي و مبلّغ ارشد عليه بهائيت دست به قلم شدند
من و تضادها
آن شب گذشت روز بعد كلاس مفاوضات داشتيم. اين كتاب يكي از تاليفات عبدالبهاء بود كه با اينكه با يك بار خواندن مي شد مطالبش را به طور كامل فهميد اما تشكيلات چنين كلاسي را هم ترتيب داده بود. آقا كمال برادر زهرا خانم، جوان كم سن و سال مربي اين كلاس بود. وقتي رسيدم كلاس شروع شده بود نسيم و نوا و نويد و نداو حميد و شميم و آرمان و سپيده هم كساني بودند كه در اين كلاس حضور داشتند،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

هرگونه تعصب، ممنوع!
زندگي را با تمام اين پستي و بلنديها دوست داشتم براي رسيدن به خواسته ها و براي رسيدن به ايده آل ها و براي رسيدن به كمال حقيقي و ارتقاي روح انساني باتمام كمبودها و دشواري ها مي جنگيدم. تنها چيزي كه مرا در زندگي مي آزرد ندانستن بود و نتوانستن كه براي رفع هر دو تمام تلاش خود را مي كردم هنوز اول راه بودم و تازه از ايام نوجواني خارج شده بودم و به همه چيز باشور و شوق خاصي برخورد مي كردم و همه چيز برايم جذاب و زيبا بود و زيبا جلوه مي كرد و براي هر لحظه از زندگي معني و مفهوم زيبائي مي ساختم با هيجانات روحي خويش به همه لحظاتم بهاء مي دادم و برايش ارزش قائل بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

كمكهاي مالي در ضيافت نوزده روزه
مادرم مي فهميد كه كلاسها و جلسات «امري» كه يك اصطلاح در بين خود بهائيان بود، مرا جذب نمي كند و مي دانست كه از اين كلاسها و مراسم گريزانم اما سعي مي كرد مرا تشويق كند تا باعث سر بلنديش باشم. جلسه طبق معمول با يك مناجات از مناجاتهاي عبدالبهاء شروع شد و صفحاتي چند از كتابهاي اين حضرات توسط افراد خوانده شد. دعاي دسته جمعي را همگي باهم قرائت كرديم من در هنگامي كه دعاي دسته جمعي خوانده مي شد به ياد حرف مادرم افتادم كه گفت: نماز جماعت يعني تظاهر به نماز؛ با خودم گفتم: پس دعاهاي دسته جمعي ما هم يعني تظاهر به دعا؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اسرائيل قبله بهائيان
خدا حافظ براي هميشه
مي دانستم انشاي پرويز خوب است، او در كلاس، انشاهاي خيلي خوبي مي نوشت اما فكر نمي كردم به اين زيبائي از اداي مطلب برآيد، كاملاً در فكر فرو رفتم و روي جمله به جمله نامه اوفكر كردم او از كجا اينقدر مطمئن بود كه به من نخواهد رسيد؟ فقط به خاطر اينكه مي دانست ما با مسلمان ها وصلت نمي كنيم؟ يا اينكه فكر مي كرد در قلب من جائي ندارد؟ اما چرا سعي خودش را نكرد؟ چرا هيچ وقت احساسات خود را بروز نداد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

ماجراي آن نامه پنهان
چند ماه گذشت چند روز قبل از آغاز سال تحصيلي پرويز جلوي خانه ما ظاهر شد و من كه طبق معمول در حياط نشسته و مشغول مطالعه كتاب بودم دويدم و تعارف كردم كه به داخل بيايد او وارد شد، درحالي كه هر دو دستش داخل جيب كاپشن اش بود آرام آرام خود را به پدرم نزديك كرده و با او سرگرم سلام و احوال پرسي شد متوجه شدم حالش گرفته، خيلي غمگين به نظر مي رسيد حس كردم چيزي مي خواهد بگويد، گفتم: چيزي شده؟ پرويز گفت: نه چطور مگه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دشمني تشكيلات بهائيان با مسلمانان
تاب بزرگي در قسمتي از حياط داشتيم رفتم و طبق معمول روي تاب نشستم و با سرعت به تاب دادن خود پرداختم. وقتي اوج مي گرفتم گوئي آسمان را حس مي كردم و ديگر باره كه باز مي گشتم تا اوجي بالاتر و بهتر را امتحان كنم در انديشه پرواز واقعي بودم پروازي كه مرا بالاتر از دنياي دور و برم ببرد و هيچ نقطه مجهولي ذهنم را مغشوش نكند. به همه چيز اشراف داشته باشم و هيچ چيز برايم مبهم و غير قابل حل نباشد لحظه اي بعد كه پدرم نزديكم آمد و به چيدن شاخ و برگ اضافي موهاي اين قسمت حياط مشغول شد پرسيدم بابا اسرائيل چرا فلسطين را آزاد نمي كند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

من در آينه اي زنگاربسته
ما بهائي بوديم. در ابتدا بگويم كه بهائيان دو دسته اند: دسته اي انسان هاي فريب خورده و ناآگاه كه به دام افتاده و غافلند و بهائيت يا به صورت موروثي به آنان رسيده و يا به علت عدم دانش كافي از دين و ديانت در دام آن افتاده و بهائيت را به عنوان ديني آمده از سوي خدا پذيرفته اند اين گروه مثل ساير پيروان اديان ديگر خدا را پرستش مي كنند و بعضاً اعمال نيك و حسنه اي نيز دارند و به دعا و راز و نياز با خدا مي پردازند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

پيشگفتار
كتاب سايه شوم حكايت مهمترين حوادث زندگي كسي است كه بهترين سالهاي عمر و جواني اش تحت اختيار ضدانساني ترين سازمان فرقه اي وسياسي به نام تشكيلات بهائيت گذشته است. سايه شوم توانسته حقايق تلخي را به تصوير بكشد كه در آن ابتدائي ترين حقوق انسان لگدمال شده و ناديده انگاشته مي شود، در اين كتاب با زندگي بهائيان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران آشنا مي شويم بهائياني كه همه اوقات شبانه روز خود را ناخواسته وقف تشكيلات بهائيت كرده اند و ندانسته به ظلم و جبر و خيانت صاحبان خويش تن داده و اسارت را در وعده و وعيد پوشالي آنها به جان خريده اند. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |