تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت

در شماره قبل خوانديم كه بهزاد به همراه خانواده مرجان راهي مسجد شدند تا او در آنجا و در حضور يك عالم روحاني تشرف خود به اسلام را اعلام كند. روحاني پرسيد كه آيا واقعاً به ماهيت بهائيت پي برده اي و مي خواهي مسلمان شوي يا اسلام آوردنت به خاطر ازدواج با مرجان است؟ بهزاد استدلال هايي آورد كه نشان مي داد او راه خود را با عقل و منطق انتخاب كرده است.

ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
پيشتر خوانديم كه بهزاد با خانواده مرجان قرار گذاشت و طي يك ملاقات تصميم نهايي خود را براي مسلمان شدن و ازدواج با مرجان به آنها اعلام كرد. قرار شد كه در اولين قدم، بهزاد در حضور يك عالم ديني اسلام بياورد. جناب سرهنگ در پايان ماجرا نظر مرجان را درباره ازدواج با بهزاد و تحمل سختي هاي ممكن پرسيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
پيشتر خوانديم كه به دنبال افزايش اختلافات بهزاد با برادرانش، آنها به او تهمت دزدي زده و از مغازه بيرونش كردند. بعدها معلوم شد كه سرقت كار بهزاد نبوده و او زخم خورده از اين ماجرا تصميم گرفت مستقل كار كند. بهزاد خودش مغازه اي راه انداخت و چون ديگر مستقل شده بود، به راحتي مي توانست به آرزويش، يعني زندگي در ميان مسلمانان و ازدواج با مرجان، برسد. ادامه ماجرا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه بهزاد پس از گفت وگويي كوتاه با مرجان و بيان اينكه واقعاً او را دوست دارد و براي رسيدن به او در مقابل خانواده بهايي اش خواهد ايستاد، راهي ملاير شد و در آنجا با برادرش درگير شد. دليل درگيري اين بود كه جواز مغازه به نام برادرش شجاع الدين بود و از يك طرف او مي خواست بهزاد را بيرون كند و از سوي ديگر پدرش مي گفت بهزاد نبايد از آنجا تكان بخورد. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه مادر بهزاد جلوي در خانه مرجان رفته و حسابي آنها را به باد فحش و ناسزا گرفته بود. بهزاد وقتي به خانه مرجان رفت، مادر مرجان مودبانه به او گفت كه ديگر سراغ دخترش را نگيرد. ادامه ماجرا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه سه تن از سران محفل بهزاد را خواسته و او را به دليل خواستگاري از مرجان تحت فشار قرار دادند. حرف هايشان بهزاد را قانع نكرد...
من هم كه در سه كنج گير افتاده بودم و مثل بوكسورها پي درپي ضربه مي خوردم براي رهايي پاسخ دادم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
پيشتر آمده بود كه پدر بزرگ بهزاد خانواده او را به منزلش فراخواند و به دليل كتك كاري بهزاد، آنان را مؤاخذه كرد. سپس لعنتي به بهائيت فرستاد و ...
در اينجا پدربزرگ كاري كرد كه اصلاً از او توقع نداشتم، يعني بيرون كردن دختر، داماد و نوه هايش. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه پدر و برادران و مادر بهزاد به جان او افتادند و چون در برابر منطق او در رد رياكاري ها و جنايت هاي بهائيان كم آوردند، تا دم مرگ او را زدند و از خانه بيرونش كردند. بهزاد به خانه خاله اش رفت و ماجرا را برايش تعريف كرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره پيش خوانديم كه بهزاد توسط خانواده اش از ملاير فرا خوانده شد و وقتي به خانه رسيد همه منتظر محاكمه او بودند. مادرش كه از ماجراي خواستگاري بهزاد از مرجان با خبر شده بود، به او هشدار داد كه اگر خيال ازدواج با يك مسلمان را در سر داشته باشد بايد قيد خانواده اش را بزند.ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
پيشتر خوانديم كه بعد از مناظره بهزاد با پدرخوانده مرجان در مورد بهائيت، بهزاد قصد سخن گفتن در مورد ازدواجش با مرجان را داشت كه به دليل دير وقت بودن، از اين امر صرف نظر كرد. داشت از خانه خارج مي شد كه... ناگهان مرجان با چهره اي شرمگين گفت:
«شام در خدمتتان بوديم! شام مختصري هست. . . »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

احكامي كه همه آنها سراسر كذب و غلط و خنده دار بود، به گوش افراد ساده لوح مي خواندند. تفسير قرآن را به نفع خود عوض كرده و از آن استفاده مي كردند، احاديث را وارونه جلوه مي دادند و آنجايي كه ديگر نمي توانستند آن را تغيير دهند صحنه هايي از خود ساخته تا به مردم بگويند ما طبق حديث قدسي پيش مي رويم

ادامه:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

من كه واقعاً كم آورده بودم، گفتم:
«اجازه بدهيد از مناجات و الواح هم حرف بزنم. »
و سرهنگ گفت:
«پسرم من آنها را مطالعه كرده ام، سخت بي مايه و توخالي هستند، جالب آنكه وقتي علماي تهران و علماي تبريز به دستور مرحوم اميركبير با علي محمد شيرازي مناظره كرده و فتوا مي دهند كه گذشته از ادعاي مهدويت، ايشان صرف و نحو نمي داند، ايشان مي گويد من نبايد در صرف و نحو بگنجم، بلكه زبان عربي بايد خودش را با من وفق بدهد، حالا برايم بگو چرا با وجودي كه علي محمد شيرازي گفته كه «يظهرا لله» پنج سال پس از من مي آيد (به قول خودتان) و مي گويد من آمدن او را بشارت مي دهم، معلوم نمي شود اين مرد اگر بشارت دهنده است؛ چرا احكام صادر كرده؛ چرا ميرزا حسينعلي زودتر از اين مدت اعلام حضور كرد؟!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه بهزاد در خانه جناب سرهنگ (پدرخوانده مرجان) حاضر شد و اندكي با او در مورد شرائط ازدواجش با مرجان سخن گفت. حرف ها تمام نشد و آنها براي ملاقات بعدي قرار گذاشتند. ساعت سه بعدازظهر روز قرار بهزاد وارد منزل مرجان شد. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه بهزاد تصميم گرفت كه به خانه مرجان رفته و با پدرخوانده او صحبت كند. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

از همان طبقه بالا گوشي را برداشتم، به محض آنكه گوشي را برداشتم صداي سرهنگ سماوات را شنيدم:
«ببخشيد آقا فرهاد شما هستيد؟»
«بله خودم هستم. »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه بهزاد مسئله ازدواجش با مرجان را با مادرش مطرح كرد، اما با مخالفت شديد او مواجه شد. خانواده مرجان هم در تحقيقات خود متوجه بهايي بودن بهزاد نشدند.
ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
در شماره پيش خوانديم كه محفل با هدف قطع ارتباط بهزاد با مسلمانان تصميم گرفت دختري بهايي را به عقد او درآورد. اما بهزاد كه از اين ازدواج تنفر داشت، تصميم گرفت با يك دختر مسلمان ازدواج كند و در همين رابطه قصد سخن گفتن با مادرش را داشت. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
خوانديم كه براي صدور كارت پايان خدمت بهزاد، مشكلي پيش آمده بود كه حاج آقا شيباني موضوع را حل كرد. روايتگر ما اينگونه ادامه مي دهد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اشاره:
شماره قبل خوانديم كه بهزاد به دستور حاج آقا زنجير دژباني نيروي هوايي را پاره كرد و با اتومبيل وارد اين قرارگاه شد. حاج آقا با عجله به داخل ستاد فرماندهي رفت. گويا مأموريت مهمي داشت. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

يك روز در راه، از دور ديدم با خوردن هر توپ به زمين دود سفيد و زردرنگي به هوا مي رود، عده اي رزمنده با ماسك به سراغم آمدند و گفتند:
«اخوي! شيميايي زده، سعي كن جلو نروي، برگرد كه وضع خطري است. » ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

در شماره قبل خوانديم كه هنگام نماز بهزاد به خاطر اينكه كسي به او شك نكند به صورت صوري وضو گرفت و حركات نماز را تقليد كرد. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

پيشتر خوانديم كه روايتگر ما علي رغم دشمني بهائيان با ملت ايران و حمايت آنها از صدام ،داوطلب حضور در جبهه شده و نهايتاً با دوستانش به اهواز اعزام مي شود. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

در شماره قبل خوانديم كه بهزاد در سال 1365 به خدمت سربازي رفت. او از شرايط محل خدمت خود گفت و اينكه به دليل سابقه شكستگي پايش از رزم و نگهباني معاف شد. ادامه ماجرا را با هم مي خوانيم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

پيش ترخوانديم كه تناقض هاي موجود در گفتار و كردار بهائيان باعث شد جرقه هاي ترديد در ذهن بهزاد نسبت به ماهيت اين فرقه زده شود. راوي در سال 1364 ترك تحصيل كرد و در مغازه عينك سازي دايي اش مشغول به كار شد. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

در شماره قبل خوانديم كه بهزاد در مباحثه اي با دوستان مسلمانش شركت كرد و پس از آن علاقه اش به معاشرت مسلمانان بيشتر شد. از دوستان مشروب خورش فاصله گرفت و... ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
پيش تر خوانديم كه بهائيان بهزاد را با كتك كاري و بايكوت خانوادگي تسجيل كردند. معاشرت با مسلمانان نيز باعث شد تا خانواده بهزاد به دستور محفل، چند بار به او تذكر دهند، اينك ادامه ماجرا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در قسمت قبل بهزاد از مصيبت هاي تسجيل شدن گفت و اينكه هيچ جواني كه در خانواده بهايي رشد كرده، جرأت ندارد بگويد من نمي خواهم بهائي شوم. روايتگر ما اينگونه ادامه مي دهد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه بهائيان علي رغم اينكه پاي سفره ملت ايران نشسته بودند، آرزويشان پيروزي صدام بود و يا درآمدهايشان را به شهر عكا در اسرائيل مي فرستادند. در طول سال هاي دفاع مقدس، بهائيان از فرصت استفاده كرده و به دستور صهيونيست ها به خريداري زمين مشغول بودند. ادامه ماجرا را با هم مي خوانيم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نوشته : سعيد سجادي
دفاع مقدس و پيشگويي هاي صادراتي از عكا
دقيقاً 20 ماه از پيروزي انقلاب اسلامي مي گذشت، اما پيش بيني هايي كه از عكا به بهائيان ارائه شده بود، محقق نشد و انقلاب اسلامي همچنان به راه خود مي رفت،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه علي رغم ادعاي بهائيان مبني بر عدم دخالت در سياست، پدر فرهاد يك جوان مسلمان كه در تظاهرات عليه رژيم پهلوي زخمي شده و به حظيره القدس پناه آورده بود را كتك كاري كرد و بعدها اين حادثه را با افتخار به ديگران تعريف نمود. ادامه ماجرا:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

به روايت بهزاد جهانگيري
نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در آستانه پيروزي انقلاب، سران محفل بهايي، به دليل جنايت هايي كه همراه رژيم پهلوي عليه ملت ايران مرتكب شده بودند، پا به فرار گذاشتند. خطيره القدس، باغي بزرگ بود كه زماني محل خوشگذراني هاي ثروتمندان بهايي محسوب مي شد و حال، محفلي ها تحت عنوان اينكه «جمال مبارك امر كرده»، خانواده بهزاد را با هدف نگهباني از باغ، روانه آنجا كرده اند. روايتگر ما اينگونه ادامه مي دهد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در قسمت قبل، روايتگر از حال و هواي انقلاب گفت و اينكه حركت هايي در مدرسه اش عليه رژيم پهلوي صورت گرفته بود. بهزاد، علي رغم حمايت شديد بهائيان از حكومت شاه، به همراه دوستان مسلمانش در تظاهرات شركت كرده بود كه با واكنش تند محفل هايي رو به رو شد. اينك ادامه ماجرا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
پيشتر آمده بود كه فرح پهلوي هم به قصد مردم نمايي، و نيز با هدف نمايش حمايت رژيم پهلوي از بهائيان، در سفري به «لاله جين»، از كارگاه سفالگري پدربزرگ بهزاد ديدن مي كند. روايتگر ما كه دوران كودكي اش را سپري مي كند، در كارگاه پدربزرگ مشغول بازي است كه توجه فرح را جلب مي كند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل، روايتگر از فرآيند شستشوي مغزي خود در دوران كودكي توسط محافل بهايي سخن گفت و اينكه خانواده اش از لحاظ مادي و رواني. به دليل تحميلي بودن ازدواج پدر و مادر براساس عقايد بهائيان، دچار مشكلات فراواني بود. «بهزاد» توانسته بود دوستاني مسلمان بيابد و شيفته رفتار و عقايد آنها شده بود. اينك ادامه ماجرا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

به روايت؛ بهزاد جهانگيري
نوشته : سعيد سجادي
مقدمه
در جهاني كه نو شدن و پويايي در آن موج مي زند، خمودگي، رخوت و جمود را معنايي نيست. در چنين عالمي آدمي نياز به آئيني دارد كه در عين پويايي، مفاهيم و اصولي متغير، بي ثبات و دون شأن و كرامت اشرف مخلوقات را به همراه نداشته باشد. دين، مجموعه اي است از قوانين آسماني كه بشر براي رسيدن به كمال و رشد همه جانبه بايد از آن پيروي كند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |