تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت

دعواي دو موعود!

¤ علائم و نشانه هاي بهائيان در چه چيزهايي است؟
- علامت خاصشان «يا بهاءالابهي» است، يكي هم اسم اعظم (چهار تا «ه» دو تا «ب» خيلي برايشان مقدس است. در خانه هايشان اين علائم هست، وارد خانه بهايي كه بشويد در گوشه اي، روي ديوار خانه هايشان نصب شده و عكس عبدالبها هم وجود دارد. ولي عكس «بها» را از ديد بهايي ها دور مي كنند. حتي ما اجازه نداشتيم ببينيم! من در كودكي خيلي آرزو داشتم عكس بها را ببينم. شنيده بودم يكي از اعضاي اصلي بهائيت عكس او را دارد. به حدي ناراحت شدم كه چرا او بايد داشته باشد و ما نه؟ از خود مي پرسيدم: مگر نمي گويند بهايي ها همه اعضاي يك پيكر و يك درختند، چرا ما نبايد عكس بها را داشته باشيم؟ يك روز فقط به خاطر اين قضيه به منزلش رفتم. گفتم شنيده ام شما عكس بها را داريد (البته آن موقع «حضرت» و امثال اينها هم به اسمش اضافه مي كرديم. ) گفت داريم ولي چشم شما لياقت ديدن او را ندارد. گفتم: چشم شما لياقت دارد؟ گفت: خوب اتفاقي به دست ما رسيده و ما اجازه نداريم به كسي نشان دهيم و اين مسأله عقده شده بود در دلم گفتم، چرا لياقت ندارم او را ببينم؟! روزي در كتاب هاي مرحوم آيتي و اينها عكسش را ديدم كه چه اعجوبه اي است!! شوكه شدم، فكر كردم آيا زشت تر از اين آدم وجود دارد؟ هنوز آن موقع بهايي بودم، با خودم مي گفتم حتماً من آدم بدي هستم كه او را زشت مي بينم. امكان ندارد، مي گويند از مظاهر مقدسه است و از طرف خدا آمده و زيبايي هاي خاصي دارد كه من متوجه نيستم. به خودم لعن و نفرين كردم ولي درونم، فطرتم چيز ديگري مي گفت.
¤ مثل «صبح ازل» كه خط زيبايي داشته و «صبحي مهتدي» در خاطراتش مي گويد قبل از برگشتن از بهائيت وقتي خط او را ديدم كه چقدر زيباست بلافاصله گفتم «واي من اينقدر بد شدم كه حتي خط او را زيبا مي بينم؟ گفته بودند كه خيلي زشت است، «همه نوشته هايش را پاره پاره كردم»، يعني تعصب تا اين حد!
- بله، علي رغم اينكه مي گويند تعصب نداريم خيلي تعصب دارند، ولي به هر حال عكس «عبدالبها» را خيلي نصب مي كنند در منازلشان. اما در مغازه هايشان نه. وقتي مي ميرند حتماً يك انگشتر طلا با علامت اسم اعظم در انگشت كوچكشان بايد با خودشان به گور ببرند، چند موردي هم نبش قبر داشتيم، كه توسط فقراي بهايي بوده، چون به دنبال طلا بودند. همه بايد اين انگشتر را خودشان تهيه كنند. دليلش هم اين است كه مي گويند مي خواهيم بعدها كه مثلاً جايي را كندند معلوم شود در گذشته چقدر بهايي وجود داشته است.
¤ به اين ترتيب، مثلاً، وقتي زلزله مي آيد اگر تعداد آنها زياد باشد معلوم مي شود به خاطر آنها بلا نازل شده! راستي در كتابتان نوشته بوديد جنازه را به حضيره القدس منتقل مي كنند؟
- در همه شهرها يك حضيره القدس هست.
¤ مي دانم در تهران بوده. چندي پيش هم در تفرش مي خواستند يك حضيره القدس در تپه هاي منطقه درست كنند. حدود يك سال پيش در نشريات خودمان خبرش را چاپ كردند، ولي جلويش را گرفتند.
- حضيره مكان تجمع بهايي هاست. همه جمع مي شوند براي مثلاً عبادات مذهبي.
¤ براي من جالب بود كه خودشان به اين اماكن معبد مي گويند.
- خب معبد يعني عبادتگاه و آنها حضيره را به عنوان عبادتگاه مي دانند در حالي كه وقتي آنجا جمع مي شوند فقط كتاب هايشان را مي خوانند و به دستورات خاص و آموزه هاي خود مي پردازند.
¤ يعني همان كاري كه در مشرق الاذكار مي كنند؟
- مشرق الاذكار بزرگتر است و مال چند كشور است و همه اعضاي تشكيلات آنجا جمع مي شوند. چند منظوره است. ممكن است در آسيا يك مشرق الاذكار باشد و در اروپا دو سه تا.
¤ مي دانم در آلمان و در عشق آباد يكي هست. آيا در سنندج و همدان هم حضيره وجود داشته است؟
- بله، ولي مشرق الاذكار مثلاً در سيدني يكي هست، در واشنگتن نيز يكي هست.
¤ الآن حضيره القدس فعال نيست؟
- در ايران نه. بعد از انقلاب اسلامي حضيره ها مصادره شد و در حد محفل خصوصي و خانه ها فعال هستند. كلاً فعاليت هايشان در خانه ها انجام مي شود. قبلاً فعاليت هاي مذهبي در حضيره القدس انجام مي شد و مرده را هم اول به آنجا مي بردند و شستشو مي دادند و بعد دفن مي كردند. البته بهايي ها كفن هم مي كنند ولي نه مثل مسلمانان.
¤ برگرديم سر اينكه چگونه مسلمان شديد. گفتيد اهل تحقيق بودم، نداي باطن بود. از 15-14 سالگي شروع شد تا اينكه مربي مهدكودك شديد و چيزهايي كه مي گفتند و القائاتشان براي شما جاي سؤال داشت.
- بله، در پي پيدا كردن دو نفري بودم كه هميشه نسبت به آنها بدگويي شده بود. آقايان «آيتي» و «صبحي مهتدي» كه از بهائيت برگشته بودند. برايم جالب بود بدانم چه مي گويند. بالأخره كتاب هايشان را پيدا كردم و خواندم و واقعاً منقلب شدم.
¤ مي فهميدند شما اين كتاب ها را مي خوانيد؟
- نه. توسط فردي كه از بهائيت برگشته بود و من ( در كتاب خاطراتم (سايه شوم) كه سرگذشت خودم است، به آن اشاره كرده ام )آن فرد برگشته اين كتاب ها را به من معرفي كرد و اين قبل از ازدواج من، در سال 1370 بود. من تا سال 1375 حدود ده، دوازده سال با خودم درگير بودم. اين درگيري را همه بچه هاي بهايي دارند و اين واقعيتي است. منتها عده اي جرأتش را دارند ابراز كنند، ولي عده اي همان طور سكوت مي كنند، چون مي ترسند بايكوت شوند.
من اين كتاب ها را كاملاً اتفاقي به دست آوردم. لطف الهي بود. قبل از ازدواج، ولي در سكوت مطلق اين كتاب ها را مي خواندم. تا اينكه بالأخره ذهن مرا روشن كرد، سؤال هايي كه ذهنم را آشفته كرده بود. مقداري از بهائيت كناره گرفته بودم، ولي نمي توانستم ابراز كنم، اما ترديد و پرسش هايم بيشتر مي شد. بيشتر سؤال مي كردم، در لجنه ها و مجالس مختلف از مسئولان بهايي مي پرسيدم، ولي جواب درستي نمي دادند و به طرد شدن تهديدم مي كردند، مي گفتند اگر به طرح اين سؤالات ادامه دهي يا اينقدر بخواهي توهين كني، مطرود مي شوي! آنها مي گفتند تو داري مستقيماً توهين مي كني! از جمله چيزهايي كه مي پرسيدم اين بود كه باب اگر ادعاي قائميت كرده، اولاً چرا ادعاي ركن رابع كرده بعد گفته من نبوت آورده ام، بعد گفته مهدي موعود هستم و همين طور ادعاي به الوهيت رسيدن كرده!! پس اين ادعاهاي ضد و نقيض چه ربطي به ادعاهاي «بها» دارد؟ و ادعاهايي كه خود بها كرده و گفته كه باب مبشر من بوده، بشارت دهنده بوده، من مهدي موعود هستم! بالأخره ما نفهميديم قائم دروغين كدام يك از اين دو بوده اند. بچه بهايي ها اين سؤال ها در ذهنشان هست، ولي محصور و منكوبشان كرده اند و نمي گذارند بپرسند. من فقط يك ذره دل و جرأت بيشتري داشتم. مخصوصاً زماني كه ازدواج كرده و مستقل شدم جسارت بيشتري پيدا كردم و فكر مي كردم مي توانم روي پاي خودم بايستم، با خود مي گفتم فقط كافي است شوهرم را راضي كنم آن وقت كسي نمي تواند از خانه بيرونم كنم. وقتي دنبال كتاب ها رفتم و خواندم، مخصوصاً كتاب هاي اسلامي كه البته به هيچ وجه در اختيار ما نمي گذاشتند و اجازه نداشتيم آنها را مطالعه كنيم، البته مستقيماً نمي گفتند شما اجازه نداريد بخوانيد، بلكه به حدي ما را مشغول كتاب هاي خود كرده بودند و آنقدر مشغوليت داشتيم كه روز مي آمد و مي رفت و ما نمي فهميديم چطوري رفته، شب مي آمد و مي رفت و ما نمي فهميديم شب چطور رفته. براي تمام ساعت هايمان لحظه به لحظه، براي همه چيز برنامه ريزي داشتيم. به طور كلي وقتمان را پر كرده بودند. يا به تفريح مي پرداختيم، يا به انجام مسئوليت هايي كه آنها به عهده مان گذاشته بودند، يا كتاب هاي مخصوص بهائيت را به اجبار مي خوانديم و جواب پس مي داديم. در درس اخلاق و لجنات و كنفراس ها در مجالس، مجبور بوديم بخوانيم بدين لحاظ ديگر وقتي براي كتاب هاي ديگر نداشتيم، خصوصاً كه تفكرات اسلامي را آنقدر برايمان زشت جلوه داده بودند كه تعلق خاطري نداشتيم كه دنبالش برويم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

ترس بي جا از خروج
¤ در مورد يهوديان بهايي و ارتباط يهوديان و بهاييان بگوييد.
- تا جايي كه من مي دانم بهائياني كه اصالت يهودي دارند همچنان به يهوديت تعلق خاطر دارند. در واقع يهودي باقي مي مانند ولي ظاهراً مي گويند ما بهايي هستيم. يا با كسي كه بهايي است، ولي نسبت دوري با يهوديان دارد ازدواج مي كنند كه بتوانند همچنان با يهوديان در ارتباط باشند. بهايي ها يهوديان را قبول دارند، كوچكترين بدگويي از يهودي ها ندارند و اين ريشه صددرصد استعماري دارد و با تعريف و تمجيدهايي كه از آنها مي كنند روي آنها اثر كرده و آنها را باز مي گردانند. اول مي گويند ما شما را قبول داريم. اصولاً با هر كسي كه برخورد مي كنند مي گويند ما شما را قبول داريم، ديگران را نه. بها در جايي از شيعه - نعوذبالله - با لفظ شنيعه اسم برده. اين را به سني ها مي گويند. با شيعيان كه هستند مي گويند سني ها دين ندارند. هيچ اعتقاد درستي ندارند، عمر و عثمان در اشتباه محض بودند. با يهوديان هم همين طور، البته با حالتي كه گوياي قرابت و نزديكي يهوديت و بهائيت باشد، چون با استعمار در ارتباطند.
¤ آيا در تشكيلات امتياز خاصي براي بهايي يهودي زاده نسبت به بهايي مسلمان زاده قائلند؟
- امتياز خاص خودبه خود در تفكراتي كه در مورد يهود القا شده كه يهودي بهايي شده برتر است، به وجود مي آيد. البته مسلمان بهايي شده خيلي خيلي كم هستند. در ايران كه نداريم، البته بعد از انقلاب نداريم.
¤ بهايي هايي كه اصالتاً يهودي هستند با آنها كه اصليت آنها مسلمان بوده، از نظر چارت تشكيلاتي يا مناصبي كه دارند فرق دارند؟
- روي اين قضيه خيلي فكر نكرده ام. ولي افرادي مخصوصاً در همدان مثلاً يهودياني بودند كه مورد توجه خاص بهائيان بودند دليلش هم اين است كه مشاغل خوبي داشتند، پزشك بودند.
¤ در صورت صلاحديد با توجه به سؤالات برخي از خوانندگان كيهان درباره فشارهايي كه به برگشتگان از بهائيت از سوي تشكيلات وارد مي آيد، مطالبي بيان كنيد و اصولاً فكر مي كنيد چقدر اين فشارها مي تواند مؤثر باشد. چون در صحبت هاي قبل از شروع مصاحبه اشاره داشتيد به اينكه تشكيلات بهائيان اولاً در مرحله جذب افراد خيلي كار مي كنند و در مرحله بعدي فرد جذب شده به سختي مي تواند از تشكيلات جدا شود.
- فشارهايي كه تشكيلات اين فرقه وارد مي آورند بيشتر روي كساني است كه مي خواهند از اين فرقه خارج شوند و يا خارج شده اند به طور مثال زماني كه من بهايي بودم اسم كساني را مي شنيدم كه از بهائيت خارج شده اند، اما خودشان را نديده بودم. مثل دكتر ملكي، استاد دانشگاه، هزار تا انگ به او مي زدند كه او اصلاً ديوانه شده، عقلش را از دست داده، افسردگي دارد. . .
¤ يعني به كسي كه استاد دانشگاه بود اين انگ ها را مي زدند؟
- بله مي گفتند شخصيت ثابتي ندارد، كلاً ديوانه است.
¤ ايشان اهل همدان هستند؟
- بله. من اينها را مي شنيدم و فكر مي كردم او ( خيلي ببخشيد ) آدم خل وضعي بايد باشد و يا مغزش عادي نيست. كم كم بدتر از اينها را به او مي گفتند كه اصلاً آدم پستي است. كلاً هرچه از دهانشان درمي آيد را به كساني كه مي خواهند از بهائيت خارج شوند، مي گويند و اين تهمت ها را مي زنند. بعد كه اين فرد خارج مي شود ديگر با او قطع رابطه مي كنند و انواع فشارهاي رواني و عاطفي و فشارهاي اقتصادي به او وارد مي كنند. بالاخره علقه هايي بين افراد خانواده هست، با قطع رابطه خلأ عاطفي سختي ايجاد مي شود مخصوصاً اگر زن و بچه داشته باشد بايد از بچه هايش دل بكند، از همسرش دل بكند. اگر مجرد باشد بايد از خواهر و برادر و پدر و مادر دل بكند. واقعاً اينها مشكل است. علاوه بر اين مشكلات اقتصادي هم هست، چون تنها مي شود. تهمت ها هم هست، اگر هم بخواهد مثل من عليه بهائيت حرفي بزند، كتاب بنويسد، علمش مي كنند، بيچاره اش مي كنند، سعي مي كنند هر جور شده او را تا مي توانند منكوب كنند تا نفر دومي مثل او پيدا نشود. اما اين فشارها، فشارهايي نيست كه نشود آن را تحمل كرد. من قبل از اينكه شروع كنم و قبل از اينكه قدم اول را بردارم وحشت زيادي داشتم، نيمه شب ها با خدا راز و نياز مي كردم و مي گفتم چگونه از اين فرقه خارج شوم؟ دوري از خانواده را چگونه تحمل كنم؟ پدر و مادرم را چه كنم؟ طرد شدنم چگونه خواهد بود؟ حرف هاي مردم را چه طوري تحمل كنم؟ وقتي كسي از بهائيان طرد مي شود بدترين حرف ها به او وارد مي شود و درباره اش مي گويند او آنقدر پست بوده و آنقدر از نظر خدا و به تعبيري ديگر از نظر بهاءالله قابل سرزنش بوده كه از بهائيت خارج شده، لياقت نداشته و گناهان زيادي هم داشته، اوايل تحمل اين حرف ها برايم خيلي سخت بود، اول وحشت داشتم اما وقتي بسم الله گفتم و وارد اين راه شدم به قدري راه برايم آسان و هموار شد، به حدي آرام شدم و راحت بودم كه آرزو مي كردم اي كاش سال ها قبل اين كار را مي كردم. چون من وقتي نوجوان بودم خيلي دوست داشتم مسلمان شوم ولي از ترس طرد شدن و از دست دادن خانواده اين كار را نكردم. چون يك دختر نوجوان بودم، نمي دانستم تنها چه كنم. اگر با مسلماني ازدواج مي كردم نمي دانستم آيا مي توانم با او زندگي كنم يا نه. چون رابطه زيادي با مسلمانان نداشتيم. ولي بعداً پشيمان شدم، گفتم اي كاش در همان پانزده سالگي مسلمان مي شدم، همان زماني كه مدام مي گفتند بيا تسجيل شو، تسجيل شو و فشار مي آوردند براي بهايي شدنم، اي كاش همان موقع مي گفتم نه و مسلمان مي شدم و به اجبار قبول نمي كردم و اين چند سال زندگي ام را هدر نمي دادم. اما بهايي جماعت اينها را باور نمي كند از بس روي قضيه خارج شدن از بهائيت مانور داده اند كه هر كس خارج شود چه بلاهايي كه سرش نمي آيد، همه را مي ترسانده اند.
من هم مي ترسيدم از اتفاقاتي كه ممكن بود برايم پيش بيايد. با خودم مي گفتم اگر بلايي سرم بيايد معلوم است اشتباه كرده ام. چون از بچگي ما را ترسانده بودند و من با اينكه از نظر علمي و عقلي و استدلالي فهميده بودم اسلام حق است، ولي آنقدر در گوشمان خوانده بودند ملكه ذهنم شده بود و مي گفتم اگر خارج شوم حتماً براي من اتفاقي مي افتد همان طور كه براي همه كساني كه از بهائيت خارج شده اند اتفاقاتي افتاده، ولي ديدم نه، روزبه روز الحمدلله از هر نظر چه از نظر اقتصادي، چه از لحاظ روحي واقعاً اقناع شده ام، اصلاً نيازي ندارم. فكر نمي كردم بتوانم دوري از خانواده را تحمل كنم. يكي دو سال اول كه هنوز در مسلماني تثبيت نشده بودم گاه گداري براي خانواده ام گريه هايي از روي دلتنگي مي كردم، ولي بعدها هر قدمي كه براي اسلام برداشتم، و نيتم هم اين بود كه ديگران بفهمند از بهائيت خارج شدن آن طور نيست كه بهائيان در گوشمان خوانده اند و آنقدر سخت نيست، دلم مي خواست آنها هم بدانند. هر قدمي كه در اين راه براي اسلام برداشتم الحمدلله هر لحظه راحت تر از قبل شدم. هر سال خوشبخت تر از قبل شدم. الان هم با وجود تنهايي زياد و دوري از خانواده، مواقعي كه احساس خلأ مي كنم، مي بينم علت آن در نرسيدن به معرفت واقعي خدا است. زيرا انساني كه خدا را دارد از همه چيز احساس بي نيازي مي كند.
¤ الآن مثل قديم «كشتن» افراد برگشته از بهائيت را هم مجاز مي دانند و در دستور تشكيلات هست؟!
- فعلاً چنين جرأتي را ندارند، قبلاً ترور و خشونت فوق العاده اي در سطح كادرهاي بالا در بهايي ها بوده. حتي در گذشته هاي دور بهائيت، اگر خارج شدگان به اطلاعاتي هم مي رسيدند و ممكن بود به ديگران برسد و آنها را سرد كند يا از بهائيت خارج شوند، شنيده ام آن افراد را سر به نيست مي كردند و مي گفتند از عشق «بها» خودكشي كرد! اين بيچاره ها را به دريا مي انداختند و مي گفتند از عبدالبها خواسته يك لحظه بهشتي را كه مي بيند به او نشان دهد. گفته اگر نشان دهم نمي تواني تحمل كني و مي ميري و او قبول كرده و يك لحظه مي بيند و خودش را به دريا مي اندازد! ولي معلوم است او را كشته اند، چون سؤالاتي مي كرده، كه سران بهائيت براي آنها پاسخي نداشته اند، چيزهايي برايش روشن شده كه بايد از بين مي رفته. خيلي از افراد خارج شده از بهائيت را سر به نيست مي كردند ولي الآن جرأت ندارند چون مي دانند نظام جمهوري اسلامي، پيگير قضيه است و مي داند از كجا آب مي خورد و با نگاه تيزبين خود تحركات اينها را زيرنظر دارد. واقعاً از اين نظر افرادي همچون من شانس آورديم وگرنه مثل روزگار پهلوي ما را هم سربه نيست مي كردند. به تازگي اتفاق جالبي افتاده است، خانواده اي تازه مسلمان شده اند. يك موتور سوار بهايي در خيابان روسري دخترشان را در مي آورد و بعد به آنها مي گويند ببينيد جمهوري اسلامي براي شما كه از بهائيت خارج شده ايد ارزش قائل نيست و چنين كاري مي كند، بي آبرويتان مي كند. در حالي كه معلوم مي شود آن موتور سوار بهايي بوده و آن شخص بهايي هم اعتراف كرده كه من اين كار را كرده بودم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بگوييد بهائيت زنده است!
¤ آيا بهائيان ايران از تلويزيون استفاده مي كنند؟
- بله.
¤ اوايل انقلاب تلويزيون كشتارهاي صبرا و شتيلا را نشان مي داد. الآن هم كشتارهايي كه اسرائيل كرده و متقابلاً پاتك هايي كه اسرائيل مي خورد را نشان مي دهد، واكنش بهايي ها نسبت به اين مسئله و دستورالعمل هايشان چه بود؟!
- دستورالعمل خيلي مشخصي نيست، ولي دهان به دهان طوري مطرح مي شود كه همه مي فهمند چه احساسي نسبت به اين قضيه بايد داشته باشند. من در كتاب خاطراتم به نام «سايه شوم» كه توسط انتشارات كيهان منتشر شده اشاره كرده ام به اين قضيه كه وقتي از پدرم مي پرسيدم، مشخص است اسرائيل به فلسطينيان زور مي گويد، كشور آنها را غصب كرده و ظلم مي كند، نظر شما چيست؟ پدرم مي گفت: اصلاً مسلمان جماعت لياقت حاكميت ندارد، نبايد حكومت كند، چون اصلاً نمي تواند حكومت كند! اين مسائل را پرورانده بودند و در ذهن ما فرو كرده بودند كه مسلمان آنقدر ضعيف است كه نمي تواند حكومت داشته باشد. آن موقع هم زماني بود كه حكومت اسلامي «نوپا» بود. گفتم پس الآن حكومت اسلامي چگونه پا برجاست؟ گفت نه، مطمئن باش بزودي زود از بين مي رود و ما منتظر شديم از بين برود و خوشبختانه روزبه روز محكم تر و پايدارتر شد. اين فكر به ذهن من فرو مي رفت و من به ديگري مي گفتم و ديگري به ديگري كه اصلاً اسرائيل حق دارد اين كار را بكند، بايد فلسطيني ها را اذيت كند و بكشد چون فلسطيني ها لياقت اداره خود را ندارند. لياقت حكومت كردن ندارند و از عهده حكومت خودشان برنمي آيند بايد يكي ديگر بيايد و بر آنها حكومت كند. اين كاملاً يك تفكر سياسي است كه بهائيان اين را متأسفانه نمي فهمند. عناصر عامي بهائيان هم كه زياد در اصل ماجرا نبودند، بهائيان شناسنامه اي هم كه از سواد كمتري برخوردارند، متوجه نبودند كه اين تفكر سياسي و تشكيلاتي است. فكر مي كردند دينشان گفته اسلام بايد از بين برود. اسرائيل هم كه مي گويد اسلام بايد از بين برود پس اسرائيل خوب كاري مي كند. آمريكا و بوش مي گويد اسلام بد است، درست مي گويد، چون دين گفته. در حالي كه واقعيت اين است كه تفكرات سياسي جاي تفكرات ديني را براي اينها گرفته بدون اينكه خودشان بدانند.
¤ اخيراً حسني مبارك رئيس جمهور مصر گفته بهائيان حق انجام كارهايشان را دارند. يعني آزادي عمل در مصر دارند!
- بله، به آنها رسميت داده شده.
¤ گويا زمان جمال عبدالناصر اجازه فعاليت نداشتند و ظاهراً به همين علت بهائيان به عبدالناصر خيلي ناسزا مي گويند؟
- كلّاً بهائيان نسبت به اهل تسنن هم ديد مثبتي ندارند. من خيلي تعجب كردم وقتي شنيدم مصر به اينها رسميت داده چون بهائيان سني ها را اصلاً به حساب نمي آورند و سني ها منفور آنها هستند. بزرگان بهائيت مي گويند شيعه حق است، اول مي گويند شيعه حق است، سني در اشتباه محض است و درد دين ندارد لذا تبليغ و اثرگذاري روي افراد سني مشكل است، چون برايشان مهم نيست چه ديني حق است، چه ديني بيايد روي كار بهتر است. اصلاً توهين هاي مستقيمي به سني جماعت شده، نمي دانم چطور توانستند حسني مبارك را راضي كنند كه به آنها رسميت بدهد. اگر اين مسائل را در مورد خودشان خوانده بود مطمئناً چنين كاري نمي كرد.
¤ با اين همه تضادي كه با اهل تسنن دارند چطور بهائيان به مناطق سني نشين مي روند؟
- خب اين يكي از دستورات تشكيلات است كه به همه جا برويد، به هر شهري، به هر دهاتي يك نفر را مي فرستند كه فقط برود بگويد بهائيت زنده هست! و سعي كند افراد را جمع كند. جمع كردن افراد خيلي برايشان مهم است. اينكه چند نفر باشند. تعداد نفرات برايشان خيلي مهم است. افراد را جذب مي كنند بدون اينكه روي اعماق ذهنشان كوچكترين تأثيري بگذارند. فقط آنها را از چيزي كه هستند برمي گردانند و بهايي مي كنند و بعداً راه برگشتي برايشان نمي گذارند. فعلاً فقط جذبشان مي كنند و از چيزي كه بودند خارجشان مي كنند. قبل از انقلاب اين قضيه فوق العاده زياد بود. در دهات و در اطراف هر شهري افرادي را براي تبليغ مي فرستادند ، از جمله خانواده خودم را .
¤ بودجه شان چگونه تأمين مي شود؟
- عوام ساده دل را آنقدر شستشوي مغزي داده اند كه خيلي بودجه برايشان مهم نيست. مي گويند هر سختي را به خاطر اينكه افراد را بهايي كنيم متحمل مي شويم، بدون دستمزد. مثلاً برادر خود من هزار و يك مشكل را در آفريقا تحمل كرده، در بدترين كشور دنيا در دهات عجيب و غريبش. به قبيله هاي مختلف مي رود، به گرفتاري هاي مختلف دچار شده، مالاريا و حيوانات جنگلي و. . . فقط براي رسيدن به اهدافش. اين طوري ياد گرفته.
¤ بهائيان در همه جا بنايشان بر اين است كه اصل بر تبليغ است. بچه را طوري بار مي آورند كه خودش را مبلغ مي داند. حتي بچه ها در مدارس مسلمانان كار تبليغي مي كنند. يعني اينقدر از پشت پرده تقويت مي شوند كه مثل يك ضبط صوت هميشه شارژ هستند. با اين تنفري كه شما مي گوييد از سني ها دارند در مناطقي كه اهل سنت هستند چطور دوام مي آورند؟
- البته برخي از اهل سنت كه از لحاظ اعتقادي سست بوده اند بهايي شده اند. اخيراً دختري از اهل سنت كه اصلاً برايش مهم نبود چه ديني درست است، ولي دوست داشت در جامعه اي باشد كه از نظر خودش مترقي تر است. كشف حجاب و رقص و آواز داشته باشد. راحت بتواند آنجا عرض اندام كند. كساني كه درد دين ندارند خيلي جذب مي شوند. بهائيان مي گويند بها امام دوازدهم است، اينان در واقع بايد ائمه را قبول داشته باشند و اينكه ائمه نسبت به امام زمان چه فرموده هايي داشته اند. يك سري چيزها را از اينها استخراج كرده اند. البته اينكه سني ها زير بار نمي روند، چون بهائيان از عثمان چيزي استخراج نكرده اند و مثلاً از عمر چيزي را استخراج نكرده اند همه اسناد را از تشيع آورده اند، ولي از تسنن چيزي نبوده. به خاطر همين نمي توانند به اهل تسنن بگويند چون عمر اين را گفته شما هم بپذيريد، چون اين را ندارند قاعدتاً سني ها كمتر جذب مي شوند، چون فلسفه موعود در آنها كمرنگ است و نه اينكه ايمان آنها قوي تر باشد.
¤ شما اشاره اي به مهماني هاي بهائيان داشتيد، آيا در ضيافت ها فقط بهايي ها هستند؟ يعني اول مطمئن مي شوند طرف بهايي شده تا راهش بدهند يا از ضيافت ها براي جذب افراد به بهائيت هم استفاده مي كنند؟
- فقط بهايي ها و بهايي زاده ها اجازه دارند در آن مجالس باشند. حتي كساني كه از بهائيت خارج و طرد شده اند به هيچ عنوان اجازه حضور در جلسات را ندارند. اما غير بهائيان كه طعمه مناسبي براي جذب شدن به اين فرقه هستند، وقتي حضور پيدا كردند و آلوده شدند، در اين مرحله تشكيلات از آنها سوءاستفاده مي كند.
¤ يعني بچه هايي كه مي خواهند جذب مسائل تفريحي بهايي ها بشوند اول بايد بهايي بشوند تا بتوانند در اين مجالس حضور داشته باشند؟
- البته جديداً دستور تازه اي از بيت العدل آمده كه روي بچه هاي مسلمان كار كنيد. بچه هاي مسلمان را جذب مي كنند از راه تفريحات خاص، خود را به اصطلاح مترقي تر نشان مي دهند و الآن كه متأسفانه جوامع در كل دنيا رو به فساد مي روند، اينها كمال استفاده را مي كنند چون مي بينند از اين راه جذب بيشتر است. مي روند سمت مسائل غريزي تا لذت دنيوي بيشتري باشد. از راه موسيقي، رقص و آواز و روابط نامشروع افراد را جذب مي كنند، خب نوجواني كه در فشار پدر و مادر و اعتقادات خود است براي رعايت حجاب و عدم ارتباط با نامحرم، مي بيند در جامعه بهايي خيلي راحت است، فعلاً خوش مي گذرد، خوب راضي تر است آنجا باشد. فضا را براي آنها آماده مي كنند و از اين مسائل براي جذبشان استفاده مي كنند. البته گروهي جذب مي شوند كه خوشي را در فساد مي بينند و نه افراد مقيد به احكام اسلام.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دست در دست صهيونيسم

¤ آيا هر فرد بهايي خود را موظف مي داند كه اطلاعات مورد نياز را در اختيار اسرائيل بگذارد؟
- بله، خود را موظف مي داند و براي پيشبرد اهدافشان لازم است. ببينيد هر قدر اسلام و جمهوري اسلامي منكوب شود به نفع اينهاست. تلاش خود را هم در اين جهت مي كنند و الآن نيز مي بينيم قضيه دستيابي ايران به انرژي هسته اي چقدر براي اينها ناراحت كننده است.
¤ براي خود بهايي ها؟!
- بله، بهايي ها با اينكه در ايران زندگي مي كنند و منافع اين قضيه به خودشان هم مي رسد، ولي چون دولت هاي استعماري ناراحتند آنها هم ناراحتند.
¤ يعني تعلقي به ايران ندارند؟!
- نخير، اصلاً، تعلقي به هيچ كشوري ندارند، چون تعلق خاطر به وطن در اينها كشته شده، چون يكي از اهداف و كارهاي استعمار همين است كه براي جاسوس پروري در هر كشوري بايد حس وطن دوستي را از اينها بگيرد تا آمادگي پيدا كنند براي در اختيار استعمار قرار گرفتن و آنها وقتي افراد را بي احساس كردند نسبت به سرزمينشان، مي توانند نتيجه مطلوب خود را بگيرند.
¤ در كدام يك از لجنه ها بيشتر به اين امر مي پردازند و ذهن جوان يا بچه را آماده مي كنند؟
- در مجموعه ي تمام فعاليت هايشان. وارد هر كدام از فعاليت هاي به ظاهر مذهبي شان بشويد، متوجه مي شويد تا مي توانند سعي مي كنند اسلام را از چشم افرادشان بيندازند.
¤ ببينيد يك فرد جاسوس به دنيا نمي آيد، منظورم اين است كه بايد آنها را تربيت كرد، آيا افراد را براي دادن اطلاعات به لجنه آماده مي كنند؟
- منظور از جاسوسي اين است كه اينها با هم در ارتباطند. تمام اطلاعاتي را كه كسب مي كنند با هم در ميان مي گذارند. فرض كنيد در شهري چند بهايي هستند، اينها يكديگر را كه مي بينند هر اطلاعاتي را كه لازم است به هم مي دهند. هر چه ديده و شنيده اند را به هم مي گويند و نهايتاً اطلاعات به رؤسايشان رسانده مي شود. در هر شهري رئيس تشكيلات وجود دارد و رؤسا چشم و گوش هستند و ركن قوي اين قضيه هستند، آنها اطلاعات را جمع مي كنند و مي فرستند براي بيت العدل در قلب فلسطين اشغالي.
¤ يعني هر فردي خود را موظف مي داند اطلاعاتي را كه دارد در اختيار بگذارد؟
- بله.
¤ در موضوع دستگيري جاسوسان بهايي در سال 74و77 جمهوري اسلامي دو بار با اين مشكل روبرو شد كه جاسوسان تا پاي اعدام هم رفتند ولي فشارهاي جهاني و گاليندوپل همه وارد ماجرا شدند.
- بله، ثابت شد كه جاسوسند، خودشان هم اعتراف كردند. خودشان اقرار مي كنند كه بله ما اطلاعات را خارج مي كنيم. دينمان اين را مي گويد.
¤ يعني اين قضيه در جامعه بهايي هيچ قبحي ندارد؟
- نه، مي گويند هر كسي تعليمات خاص خود را دارد. تعليم دين ما هم اين است كه اطلاعات را خارج كنيم. ما هر جا هستيم موظفيم همه چيز را به بيت العدل اطلاع دهيم و بيت العدل هم در ارتباط مستقيم با اسرائيل و آمريكا است.
¤ در يكي از كتاب هاي بهائيان كه اشاره شده بود به الواحي كه عبدالبها در حمايت از اسرائيل صادر كرده و الواح زيادي هم هست و در آنها امر هم مي كند بايد خدمت كنيم به اسرائيل!
- بله. اين يكي از مسائل خيلي واضح است كه همه بهايي ها هم مي دانند، چون كاملاً تشكيلاتي اند. عاطفه در بين اينها معني ندارد. فقط به تشكيلات فكر مي كنند و بس. هدفشان همين است. الآن من كه فكر مي كردم خانواده صميمي و خون گرمي داشتم، به محض اينكه از بهائيت خارج و مسلمان شدم، خانواده ام به طور كلي از من دور شد، چنانكه انگار هيچ وابستگي و هيچ خويشاوندي با آنها نداشته ام، تا اين حد عاطفه شان ضعيف است. فقط به اهداف تشكيلاتي فكر مي كنند. وطن پرستي شان كلاً منكوب شده است، حتي مهر و عاطفه خواهري و برادري ندارند.
¤ در لوح هاي عبدالبها هست كه عن قريب دولت اسرائيل تشكيل مي شود و از او سؤال مي كنند: توسط بهايي ها؟ مي گويد نه توسط همين يهوديان صهيونيست. خيلي هم از اين دسته يهوديان تعريف مي كند. يهوديان و بهائيان ارتباط تنگاتنگي با هم داشته و دارند. در خود همدان يهودي ها بيشتر بهايي مي شدند. اين از نكته هايي است كه در كتاب «مسلخ عشق» شما خيلي كم به آن اشاره شده، فقط در مورد پيرمردي يهودي مطالبي گفته ايد. به نظر مي آيد با توجه به مستندات تاريخي به اين مسئله بيشتر بايد پرداخته شود.
- بله، اين واقعيتي است كه ارسال الواح در مدح و ستايش حاكمان جائر و ستمگر خيلي بوده، بها و عبدالبها براي پادشاهان انگليس، روس و ديگر كشورها الواحي را در مدح و ستايششان نوشته اند كه قابل رد كردن نيست. الآن خيلي راحت مي توانيم ببينيم كه در فلان لوح به اينها اين قدر بها داده شده، به ستمگران و آدم كش ها. آيا اينها جاي سؤال ندارد؟! در حالي كه همه پيامبران ما در جهت منكوب كردن ظلم قدم برمي داشتند و سعي مي كردند دشمنان دين را معرفي مي كنند كه اينها كارهايشان با احكام دين مطابقت ندارد و آنها را كلاً نفي مي كردند. ولي «بهاء» اولين كسي است كه خود را به عنوان پيامبر معرفي مي كند و با پادشاهان ستمگر همسو مي شود و از آنها مدح و ستايش مي كند. اين الواح الآن هم موجود است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بهائيت و پروژه شست و شوي مغزي
¤ سؤال ديگر در مورد طرح روحي است كه بهايي ها دارند. در مورد اين طرح اگر مطلبي داريد بفرماييد.
- مي دانيد، از نظر سياسي اگر براي ما تازه مسلمان ها ارگان هاي مختلف مثلاً تبليغات اسلامي كلاس هاي آموزش ديني برگزار كنند، آنها سروصدا مي كنند كه چرا شستشوي مغزي مي دهيد، ولي خودشان از بچگي تا زمان پيري براي بهايي ها كلاس مي گذارند.
¤ يعني در طرح روحي اين طور آمده؟
- ببينيد، قبل از به وجود آمدن طرح روحي، كلاس هاي آموزشي و اردوهايي براي همه بهايي ها داشتند تا اينكه طرح روحي به وجود آمد براي بهايي كردن مسلمان ها يعني هدف اصلي طرح فقط تبليغ است و آموزش تبليغ و اتفاقاً به اين مسئله اشاره كرده اند كه روي بچه ها چطور كار كنيد. سياستشان در طرح روحي اين است. البته واقعاً ناموفق بوده اند، من خيلي روشن مي بينم كه ناموفق هستند و حتي نتوانسته اند اعلام وجود كنند چه رسد به اينكه كسي را بهايي كنند.
¤ چرا؟
- نمي دانم شايد دستي غيبي در كار بود، هميشه ناموفق بوده اند، اين هم يكي ديگر از ناكامي هايشان.
¤ در دوره شما كه هنوز بهايي بوديد اين طرح اجرا مي شد؟
- در دوره ي ما طرح روحي نبود امّا طرح هاي زيادي مي آمد، طرح پنج ساله، دوازده ساله، مثلاً قرار بود از فلان تاريخ تا پنج سال ديگر يا دوازده سال ديگر فلان اتفاقات بيفتد و عناصر تشكيلات همه هدفمند و آماده براي انجام عملياتي بودند كه در طرح به آنها گفته شده بود. اين طرح ها از مركز «بيت العدل» واقع در فلسطين اشغالي مي آمد و بيت العدل هم كه از نظر بهايي ها مصون از خطاست، حرفش نعوذبالله حرف خداست، با يك درجه تخفيف جانشين خداست و حرفش اشتباه نمي شود. ولي الحمدلله هميشه اشتباه كرده اند. طرح پنج ساله شان ناتمام ماند. طرح دوازده ساله شان به جايي نرسيد. با اينكه همه شان براي عملي كردن اين طرح ها بسيج مي شوند آخرش به بن بست مي رسند. اخيراً هم طرح روحي آمده كه خيلي خنده دار است. من جزوه اش را ديده ام. در آن گفته شده بود كه چه جوري و از چه طريقي با مسلمان ها ارتباط برقرار كنيد براي جذبشان. عملاً آموزش داده شده ولي من مي بينم خيلي از بهايي ها فرار مي كنند به خارج از كشور و حتي با يك بچه مسلمان نمي توانند مواجه شوند چه رسد به اينكه بخواهند ابراز عقيده كنند يا روي مسلمان ها كار كنند. واقعيت اين است كه خودشان هم خسته شده اند، چون اينقدر طرح هاي مختلف پشت سر هم داده اند و هيچ كدام هم عملي نشده است و روزبه روز هم ناكام تر از گذشته هستند و خودشان هم به جايي نمي رسند. بچه هايشان را هم فقط با فعاليت هاي بيهوده و تشكيلاتي سرگرم مي كنند كه به هيچ جا نمي رسند. خسته شده اند و گروه گروه به خارج از كشور مي روند و فكر مي كنند طرح روحي را هم اجرا مي كنند!
¤ آيا شما با بهائياني كه به خارج از كشور رفته اند در آن سال ها رابطه داشته ايد؟ مي خواهم بدانم بعد از آنكه خارج مي روند باز بهايي مي مانند؟
- بله، آن زماني كه بهايي بودم چند نفر از اينها را مي شناختم. فردي بود كه شش سال در نروژ زندگي كرده بود. مي گفت آنجا اصلاً بهايي وجود ندارد. اين همه تشكيلاتي كه اينجا هست و كلاس و غيره، اين خبرها در آنجا نيست، فقط جزوه اي در خانه مي اندازند.
¤ از وضع آنجا راضي بود، يا از وضع ايران كه كار تشكيلاتي مي كردند؟
- اين را نمي دانم، از او نپرسيدم فقط مي دانم آن خانم اصلاً حاضر نبود به ايران برگردد و فقط به اجبار همسرش و به خاطر خانواده شان به ايران برگشته بود. برادر خودم هم در آلمان زندگي مي كند. من با او نيز در آن سال ها مرتب مكاتبه داشتم. مي گفت «اينجا مثل ايران نيست. وفاداري بهايي ها در ايران خيلي بيشتر است!» در واقع فشار روي آنها بيشتر است نه وفاداري شان به تشكيلات و فرقه.
¤ مي شود گفت بهايي ها مي خواهند از اين همه فشارهاي تشكيلات بهائيان راحت شوند كه به خارج مي روند؟
- بله، واقعيت همين است. از سوي تشكيلات فرقه خيلي رويشان فشار هست. مرتب دروغ مي شنوند كه جمال مبارك اين كار را مي كند، جمال مبارك آن كار را مي كند، در اسرع وقت رژيم سرنگون مي شود و غيره. . . و الحمدلله چندين سال است كه اين اسرع وقت نيامد كه نيامد. لذا خسته شده اند و فرار مي كنند تا از شرّ تشكيلات خلاص شوند. مي توان گفت جرج بوش را به اينها ترجيح داده اند.
¤ احساس يك بچه بهايي ايراني نسبت به اسرائيل چيست؟ آرزو دارد برود اسرائيل؟
- آرزو كه نه، نمي شود گفت، ببينيد يك پشتوانه معنوي كه مسلمان دارد؛ مثلاً هر بچه مسلمان آرزو دارد كه يك روزي به مكه مشرف شود. اين عشق و علاقه را به خانه خدا دارد. يا به قبور ائمه اطهار (عليهم السلام) خيلي علاقه مند است. ولي اين پشتوانه معنوي را بچه هاي بهايي ندارند. هميشه كمبودي حس مي كنند. ساير اديان اين كمبود را ندارند. آنها بالأخره يك پشتوانه معنوي دارند، جايگاه بخصوصي دارند كه راز و نياز كنند. بهايي ها اينطور نيستند. ولي به هر حال اسرائيل خيلي برايشان مقدس است.
¤ يعني به قبر «بها» و «عبدالبها» تعلق خاطر ندارند؟
- متأسفانه بهائيت خواسته تا آنجا كه مي تواند هر آنچه مربوط به آخرت و قيامت است را كم كم، سمت و سويي دنيايي به آن بدهد و به عبارتي ديگر عالم بعد از مرگ و حساب كتاب آخرت را كمرنگ جلوه مي دهند تا خيلي راحت باشند.
¤ براي همين به مرده هيچ تعلق خاطري ندارند؟
- بله، مي گويند مرده ديگر، ولي احكام و تعاليمش زنده است. با احكام و تعاليمش بيشتر دم خورند. اگر هم به زعم خودشان بهره ي معنوي بخواهند ببرند بيشتر از احكام و تعاليم مي برند، ولي اينكه بروند در مقبره و راز و نيازي با او ]مرده[ داشته باشند خيلي كمرنگ است.
¤ آيا به عنوان زادگاه «علي محمد شيرازي» اين حس را دارند كه مثلاً شيراز شهر مقدسي است؟ يا حساسيت نسبت به شيراز سياسي است؟
- اگر اين حس را داشته باشند كه معمولاً ايراني ها بيشتر دارند، برگرفته از احساسي است كه مسلمان ها نسبت به مقبره ائمه اطهار دارند، چون اطرافشان پر از مسلمان است و آنها را ديده اند و دلشان مي خواهد اين حس را داشته باشند، لذا دوست دارند خانه باب را در شيراز مثلاً به قول خودشان زيارت كنند، ولي در واقع خود مكتب تا توانسته اين قضيه را محدود كرده، نگذاشته زياد گسترش پيدا كند كه بين بهائيان رايج شود و نسبت به آن دنيا احساس ديگري ايجاد كند و از آنجايي كه به هر چيزي كه اثر و نشاني از بهائيت دارد تعصب زيادي دارند، با كوچكترين بهانه اي هر چيزي را به خود ربط مي دهند تا با تملك افراد و مكان هاي مختلف، فرقه ي محدود و جمعيت اقليت خود را فراگير و گسترده وانمود كنند.
¤ در مورد رابطه بهائيان با اسرائيل، محبت يا تنفري كه دارند، واكنش ها و جهت گيري هايشان در كشتارهاي اسرائيل چه مي دانيد؟
- در مورد دولت اسرائيل بايد بگويم بهائيان هر دولتي را كه اسلام ستيزي در آن باشد، واقعاً دوست دارند و از آن حمايت مي كنند و به آنها خدمت مي كنند. تا جايي كه مي توانند خوش خدمتي مي كنند. الآن عملاً جاسوس هاي بزرگ اسرائيل بهايي ها هستند. در مورد دولت اسرائيل بايد بگويم بهائيان هر دولتي را كه اسلام ستيزي در آن باشد، واقعاً دوست دارند و از آن حمايت مي كنند و به آنها خدمت مي كنند. تا جايي كه مي توانند خوش خدمتي مي كنند. الآن عملاً جاسوس هاي بزرگ اسرائيل بهايي ها هستند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

همه دستورها از اسرائيل مي آيد
¤ در كتاب ها خوانده ايم نوعاً اين افراد به خاطر ديدن فسادي كه در دم ودستگاه «عبدالبها» و بخصوص افراد نزديك به «شوقي افندي» بوده برگشته اند؟
- بله، به نكته خوبي اشاره كرديد، ممنونم كه به ذهن من آورديد. اين قدر براي من اينها تكراري شده و اين قدر گفته ام كه فكر مي كنم همه مي دانند. بله، در واقع آن افراد نزديكترين افراد به بزرگان بهائيت بودند كه با آنها دم خور بودند و مي توانستند راحت در اتاق هاي خصوصي شان بروند. در ديد ما بها را آنقدر بزرگ جلوه داده بودند كه اجازه نمي دادند حتي عكس بها را ببينيم. مي گفتند دليلي ندارد بها را ببينيد. مي گفتيم زمان رسول خدا با اينكه هيچ وسيله عكس و چيزي نبوده باز تصويري از ايشان هست، ما نمي توانيم يك نقاشي از رئيس بزرگ فرقه بهائيت داشته باشيم؟ او كه مال امروز است؟ تازه با اين همه روتوش و پيشرفتي كه در عكاسي هست، لااقل مي توانستند زيباترش كنند و نشان دهند ولي اجازه نمي دادند، چون مي خواستند ما را از او دور كنند و به او شخصيتي فرا زميني بدهند، خب ما از خدا تصويري داريم، فكر مي كنيم نوري است دست نيافتني، نمي توانيم به شكلي او را مجسم كنيم. بها را براي ما اين طور كرده بودند و ما اصلاً نمي توانستيم تصور كنيم او آدمي بوده كه مثلاً شكم بزرگي داشته، كريه المنظر هم بوده، (مي گويند خيلي زشت بوده)، ولي به هر حال آدم بوده. ما چطور مي توانيم يك آدم را اينقدر بزرگ جلوه دهيم كه به عنوان خدا او را بپرستيم. مقابلش سجده كنيم، در هنگام مشكلات به جاي توكل به خدا به «بها» توكل كنيم. اسم او را به بزرگي ياد كنيم كه خودش هم گفته اگر اسم مرا به بزرگي ياد كنيد، من كمكتان مي كنم!! اصلاً اسمي از خدا نياورده، گاه گداري اشاره اي به خدا كرده تا روشنفكراني كه مي گويند تو كه نمي تواني خالق ما باشي، خودت خالقي داشته اي (اطرافيانش كه ما نمي ديديمشان) او بتواند بگويد: بله، آن خالق مرا قرار داده، چون شما كه نمي توانيد آن خالق را ببينيد، مرا مي بينيد انگار او را ديده ايد. هيچ فرقي نمي كند، البته اين ادعا حتي با ادعاي پيامبران هم خيلي فرق مي كند، آنها مي گويند ما رسالت داريم، اين مي گويد من الوهيت دارم، آنها مي فرمودند ما رسول خدا هستيم و اين مردك نعوذبالله مي گويد من خود خدا هستم. فرعون ها هم همين را مي گفتند.
بالأخره اين سؤالات براي من هم پيش مي آمد كه اين افراد چرا برگشتند؟ كساني كه نزديكترين افراد به «بها» و «عبدالبها» بودند، مثلاً كاتبان وحي بودند!! (آنها مي گفتند وحي به آنها نازل مي شود). يكي «عبدالحسين آيتي» بود كه به «آواره» مشهور است و چون زياد به تبليغ مي رفته و خود را خيلي به زحمت مي انداخته و هميشه در اين راه آواره بوده خود عبدالبها اين لقب را به او داده كه «تو آواره اي و من آواره، هر دو آواره ايم. » خوشبختانه اين «من آواره» را هم به آن اضافه كرده و كسي نمي تواند بگويد، يعني اگر امكان داشت الآن اعضاي تشكيلات مي گفتند اين آواره از قبل مدنظر عبدالبها بوده، يعني عبدالبها مي دانسته اين شخص يك روزي برمي گردد براي همين اين لقب را به او داده و در واقع آواره شده، لوح صادر شده، گفته «تو آواره اي و من آواره» و خيلي مدح و ثنا در حق آيتي كرده است. ولي اين شخصي كه اين همه مدنظر «عبدالبها» بوده الآن منفور تشكيلات است، چون از بهائيت برگشته و تمام فسادهاي عبدالبها و شوقي افندي (نوه دختري عبدالبها ) را ديده و برخي را نوشته و اتفاقاتي كه باعث شده برگردد را به ديگران هم منتقل كرده است. و «فضل الله صبحي» كه او هم مثلاً كاتب وحي بوده و در زمان شاه در راديو كار مي كرد، براي بچه ها قصه مي گفت و كتاب هايي كه براي بچه ها نوشته، هنوز هم هست، يعني از چاپ خاطرات او زمان درازي نگذشته و معاصر است، خاطرات و سرگذشت او هم براي من خيلي جالب بود. كسي كه اين قدر به «عبدالبها» نزديك بوده، بهائيان عبدالبها را - نستجيربالله - خيلي بزرگتر از پيامبران گذشته مي دانند، خيلي بزرگتر، اين طوري به ما معرفي شده بود. چون از كودكي شستشوي مغزي شده بوديم. مي گفتند هر كسي از كنار عبدالبها رد شده، از روي خاك پاي او رد شده، لطفي در حقش شده از طرف خدا و اين شخص كه هميشه با او دم خور بوده چطور ممكن است از عبدالبهاء برگشته باشد؟ اينها براي من خيلي جالب بود و مي خواستم ببينم حرف خودشان چيست؟ از زبان خودشان بشنوم و مرحوم صبحي صريحاً حتي به فسادهاي جنسي سركرده اين فرقه در خاطراتش اشاره دارد.
¤ در سنين 18-17 سالگي دنبال اين مطالب بوديد؟
- نه، از 15-14 سالگي.
¤ يعني قبل از اينكه مربي مهدكودك شويد؟
- بله، قبل از آن من شنيده بودم چنين افرادي هستند ولي هيچ اثري از آنها نبود. آثاري از آنها را به ما معرفي نمي كردند. فقط مي گفتند چنين افرادي هستند و نفرين شده اند.
¤ و نصيحت مي كردند مواظب باشيد شما مثل آنها نشويد!
- دقيقاً، آنها را آنقدر نفرت انگيز جلوه مي دادند و مي گفتند پس از جدايي از فرقه بلاهاي زيادي سرشان آمده، حال غريبي پيدا كرده اند. بدترين مصيبت ها گريبانگيرشان شده و هر كسي بخواهد از بهائيت خارج شود اين اتفاقات و بدتر از اينها برايش پيش مي آيد! اينها را در مغز ما فرو كرده بودند. ما با تمام سلول هايمان احساس مي كرديم اگر كوچكترين بي توجهي به بهائيت بكنيم حتماً خدا ما را مورد غضب قرار مي دهد!
¤ و شما خيلي زيبا در كتاب خاطراتتان و همچنين «مسلخ عشق» اين معنا را منتقل كرده ايد، با جمله هاي خيلي كوتاه. چيزهايي را كه در عمق وجود يك نوجوان بهايي هست. . .
- حال من مي توانم نظر شما را درباره كتابم - مسلخ عشق- بدانم؟
¤ نثر بسيار رواني دارد. البته به خصوص اوايل كتاب با روحيه من جور در نمي آيد، اما در مقايسه با كتاب هاي خود بهايي ها مطلب شما هم عفت قلم را حفظ كرده و هم كثيف بودن روابطشان را نشان مي دهد و استفاده اي كه از كارهاي غيراخلاقي براي پيشبرد اهدافشان دارند را تا حدي نشان مي دهد. مخصوصاً قسمت اولش، اما از آن به بعد آموزه هاي بهايي را با بياني روان بيان مي كند و كتاب هاي بهائيان نثري ثقيل دارد، ذهن انسان خش برمي دارد وقتي آنها را مي خواند. خود بهايي ها چطوري با آموزه هاي خود ارتباط برقرار مي كنند؟ البته اين نثر ثقيل پوششي است براي پنهان كردن بي سوادي نويسندگان آنها، به ياد داشته باشيم كه در مباحثات با روحانيون تهران و تبريز ثابت شده كه آنها حتي صرف و نحو ساده را هم بلد نيستند!
- خب مورد تعليم قرار مي گيرند. از بچگي با اين كلمات، با اين ادبيات بزرگ مي شوند و برايشان راحت مي شود.
¤ خودشان هم اين طوري حرف مي زنند؟ اين قدر ثقيل؟
- نه، اما كتاب هايشان را زياد مي خوانند، اين مطالعات را مرتب دارند. در اثر تكرار ارتباط با اين ادبيات ديگر به آن سختي نيست. هر 19 روز يك بار جلسه دارند كه اجباري است، ضيافت كه مي روند مي نشينند فقط كتاب مي خوانند. افراد يكي يكي چند صفحه اي از كتاب را مي خوانند. اخباري كه مال روز است و از اسرائيل (از بيت العدل) مي رسد را مي خوانند. دستورات خاص داده مي شود.
¤ يعني تمام دستوراتي كه مي آيد از اسرائيل است؟
- بله. همه از بيت العدل در اسرائيل است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بهائيت سراسر دروغ است
كتاب «سايه شوم»، خاطرات يك نجات يافته از بهائيت، مدتي به عنوان پاورقي در روزنامه ي كيهان به چاپ رسيد. اين خاطرات خواندني و ماندگار مورد توجه خاص خوانندگان روزنامه قرار گرفت. به طوري كه هنوز چند شماره از آن به چاپ نرسيده بود كه علاقه مندان متقاضي چاپ كتاب اين سلسله از پاورقي ها شدند. به همين خاطر و برخلاف رسم معمول قبل از به پايان رسيدن چاپ پاورقي، كتاب «سايه شوم» به دست چاپ سپرده شد و با استقبال در خور توجه خوانندگان اين كتاب بي درنگ به سه نوبت چاپ متوالي در طي مدت كوتاه انتشار خود رسيد!اين استقبال شگفت از خاطرات يك زن نجات يافته از بهائيت، دفتر پژوهشهاي روزنامه كيهان را به صرافت انداخت تا با اين زن مصاحبه اي اختصاصي، همه جانبه و بي تكلف انجام دهد. مصاحبه حاضر حاوي نكات جالب و ارزنده اي است كه مخاطبان كتاب «سايه شوم» با خواندن آن مي توانند به دانش خود درباره ي بهائيت و وابستگي اين فرقه به استعمار بيفزايند.
گفتگوي اختصاصي كيهان با «خانم مهناز رئوفي» نويسنده ي خاطرات كتاب «سايه شوم» در پي مي آيد.
¤ اجازه دهيد گفت وگويمان را با شرح احوال مختصر شما آغاز كنيم.
- بسم الله الرحمن الرحيم. من مهناز رئوفي متولد 1349 هستم و خوشبختانه از ساداتي هستم كه هم پدر و هم مادرم سيد هستند. سال ها پيش هر دو پدر بزرگم (يعني هم پدر مادر و هم پدر پدرم) مورد اغفال تشكيلات بهائيت قرار گرفتند.
¤ در همدان؟
- بله. مورد اغفال بهائيت قرار گرفته و از اسلام برگشتند. پدر و مادرم نسل دوم آنها هستند كه بهايي اند و من از نسل سوم آنها كه الحمدلله به توفيق الهي از بهائيت برگشته و در سال 1374 مسلمان شدم و تنها دخترم نيز هديه اي الهي است كه پس از اسلام آوردن من و همسرم به ما عطا شد. پدر و مادرم همداني هستند ولي من در سنندج به دنيا آمدم. چون پدر و مادرم سال ها پيش از تولد فرزندانشان، مهاجر جامعه ي بهايي بودند، آنها را به عنوان مبلغ به اطراف سنندج فرستاده بودند. البته بعداً به اين مسئله مي پردازم كه علت اين مهاجرت ها چه بوده و چرا كساني را به دهات و مناطق دور افتاده كشور مي فرستادند. من و ديگر برادران و خواهرانم نيز در سنندج به دنيا آمديم و آنجا بزرگ شديم.
¤ آيا خويشان و اقوام نزديك شما هم در شمار عناصر فعال فرقه بهائيت هستند؟
- بله، علاوه بر آنها همه اعضاي خانواده من (شش برادر و سه خواهر) همه از اعضاي فعال تشكيلات هستند. برادرهايم عضو محفل محلي هستند. يكي از آنها در آلمان فعال است و عضو محفل است. خواهرانم نيز همين طور، عضو لجنات ]لجنه ها[ و هيئت هاي مختلفند. همسران برادرهايم هم همين طور و يكي از برادرهايم نيز سمت مهمي در اين فرقه دارد و به عنوان مشاور قاره اي در قاره آفريقا بسر مي برد. وي يكي دو سال قبل از انقلاب رفته آنجا و مشغول خدمت به اجانب و استعمارگران است.
¤ پدرتان در تشكيلات چه جايگاهي دارد؟
- او به عنوان مهاجر و مبلغ بهايي در سال هاي گذشته به يكي از روستاهاي اطراف سنندج فرستاده شده و تا لحظه وفات در همان حد فعاليت تشكيلاتي داشت ولي به مرور بچه ها جاي پدر را گرفتند.
¤ مادرتان چطور؟
- مادرم هم همين طور. پدرم همانگونه كه گفتم، فوت كرده اند، ولي مادرم در قيد حيات هستند.
¤ درباره تحصيلات خودتان و خواهر برادرهايتان بگوييد.
- تحصيلات همگي ما در سطح ديپلم متوسطه است.
¤ به نظر مي رسد، بايد به مطالعه و تحقيق علاقه خاصي داشته باشيد؟
- بله، البته من قدرت بيان خوبي ندارم، ولي در نوشتن خدا اين توفيق را داده كه بيشتر مي توانم بنويسم تا صحبت كنم. مطالعات زياد و روحيه تحقيقاتي داشتم، خيلي دنبال تحرّي حقيقت بودم. تحرّي حقيقت يكي از تعاليم دوازده گانه بهائيت است. به ما مي گفتند، مي توانيد تا 15 سالگي تحري حقيقت داشته باشيد. بعد از آن مي توانيد راه خود را پيدا و برويد هر ديني كه مي خواهيد انتخاب كنيد.
¤ «تحرّي حقيقت» يعني اينكه تا پانزده سالگي از راه مطالعه به دنبال كشف حقيقت باشيد؟!
- ظاهراً بله، اما اين شعار يك دروغ بزرگ بود چون ما از 2-3 سالگي تحت تعليمات شديد و گشتاپويي بهائيت قرار مي گرفتيم و الآن هم همين طور است. در گلشن توحيد - مهدكودك مخصوص بهائي ها - تعليمات حساب شده اي روي بچه ها دارند، خصوصاً در زمينه اسلام ستيزي. آنها سعي مي كنند تا جايي كه ممكن است، بچه ها را از تعاليم اسلام و مسلمانان دور كنند، فاصله ايجاد كنند. به همين دليل است كه بچه هاي بهايي وقتي بزرگ مي شوند نفرت عجيبي نسبت به اسلام و مسلمانان دارند. آنها بذر نفرت را در قلب پاك بچه ها مي كارند و قطعاً بچه ها برداشتي غير از آنچه آنها هدفشان است، نمي توانند از اسلام و مسلمانان داشته باشند. آنها تا وقتي به 15 سالگي برسند، دنباله رو پدر و مادر خود هستند و آنها را الگوي خود قرار مي دهند و چون چنين آموزه هايي دارند، مسلّماً نمي توانند به تحرّي حقيقت برسند.
¤ اما علي رغم وسعت و شدت تبليغات مسموم اين فرقه به حقيقت اسلام رسيديد. . . ؟
- بله، من از بچگي حالت عجيبي داشتم كه خانواده ام مي گفتند تو هميشه مخالف جريان آب شنا مي كني، چرا اين قدر سؤال مي كني؟! چرا همه چيز را پيچيده مي كني؟ در واقع آنها از ذهن جستجوگر و حقيقت طلب من به ستوه آمده بودند. چون من مي ديدم كه در اوامر و احكام بهائيت تناقض هاي زيادي وجود دارد. سعي مي كردم آنها را برطرف كنم تا مجهولات ذهني ام روشن شود و بدانم در چه راهي گام برمي دارم، اينكه آيا راهم درست است يا نه. معمولاً در كارهايم - الآن هم همين طور هستم سعي مي كنم شك كنم كه اين كارم صددرصد درست است و حقيقت دارد يا نه. سعي كردم با تحقيق بيشتري به واقعيت برسم، به حقيقت مطلق. هميشه فكر مي كردم حقيقت جايي است كه بايد با تلاش و تحقيق خودم به دست بيايد نه با القائات ديگران. براي همين مطالعه ام را بيشتر مي كردم و تا مي توانستم كتاب مي خواندم. كتاب هاي بهائيان را كه به «كتب امري» معروف است، خيلي مطالعه مي كردم. تأثيرات خودش را هم داشت. من از اعضاي فعال تشكيلات بودم. . .
¤ در كدام لجنه؟
- بيشتر در هيئت موسيقي. تقريباً از 17 سالگي سرپرست گروه موسيقي بودم. 18-17 ساله بودم كه مربي مهد كودك شدم. جزواتي كه به ما مي دادند براي تعليم بچه ها، من را به شك انداخته بود، آن چيزهايي كه به ما مي دادند تا به بچه ها آموزش دهيم، نشانه اين بود كه بچه ها را تا مي توانيم شستشوي مغزي دهيم. متوجه قضيه اي شده بودم و آن اينكه در فرقه بهائيت «عشق» كاذب مدنظر است. فقط به اين نوع عشق، بها مي دهند و به آن توجه مي كنند و تا مي توانند عناصر را شيفته و عاشق سرگشته بار مي آورند و به فرموده حضرت علي (عليه السلام) كه عاشق كور و كر است، آنها سعي مي كردند از اين قضيه عشق، سوءاستفاده كنند و تمام افراد خود را كور و كر مي كردند. عاشق مي كردند، عاشق يك بت كه انسان عميقاً دلباخته آن مي شود و هر چه او بگويد آن را بي چون و چرا مي پذيرد.
¤ مصداقش را بفرماييد.
- مثلاً شخصيتي از «عباس افندي» (عبدالبها) يا «علي محمد باب» ساخته بودند كه جاي خدا را براي ما گرفته بود. يعني آن عشقي را كه بنده بايد به خدا ابراز كند يا لذتي را كه بايد از معنويت خداجويي ببرد، متأسفانه به وجود يك بنده ناچيز و غافل به اسم «بهاء» (ميرزا حسينعلي نوري) انتقال داده بودند و اين «بهاء» ادعاهايي داشت و حتي ادعاي الوهيت هم كرد، كه من خداي خدايان هستم. خالق خدا هستم يعني فرعونيت مجسم، در اين حد ادعا كرد و بهايي ها هم چشم و گوش بسته هر چه كه او مي گفت را مي پذيرفتند. تعليم ديگري هم دارند به اسم اينكه ما «ل م و ب م» نبايد داشته باشيم. يعني بدون چون و چرا، هر چه «بهاء» و تشكيلات بهايي امر مي كردند را بايد مي پذيرفتيم. اينها واقعاً باعث تعجب و تحير من بود. با خودم فكر مي كردم ديني كه مثلاً پيشرفته است و بخصوص اينكه بعد از اسلام آمده و به روز است بايد ديدش بازتر باشد. خرافه پرستي و فردپرستي در آن نباشد، اين قدر محدود و محصور نباشد. تمام اينها سؤالات من شده بود و آنقدر زياد بود و به مرور انباشته شد و مجهولات ذهني زيادي پيش آورد كه باعث شد من به تحقيقي فراتر از آنچه بهائيان اصرار مي كردند و پيش پاي ما مي گذاشتند، بپردازم. كتاب هاي افراد برگشته از بهائيت بخصوص آنهايي كه خودشان در رأس بهائيت بودند و زماني از بزرگان بهايي بودند و بعد كه متوجه شدند فريب خورده اند، اين فرقه يك حزب كاملاً سياسي و تشكيلاتي محض است و اصلاً دين نيست، و لذا از آن برمي گشتند را مطالعه مي كردم. من خيلي دوست داشتم بدانم دليل برگشتنشان چيست؟ چطور توانستند آن همه عشق را از خود دور كنند و به عقايد قبلي خود پشت پا بزنند و از بهائيت خارج شوند و بعد پي بردم كه عشق واژه مناسبي براي اين اطاعت كوركورانه نيست. زيرا عشق واقعي را در ذات حق تعالي ديدم.
¤ آشنايي شما با اين افراد به خاطر تنفري بود كه بهائيان نسبت به آنها در ذهن شما ايجاد كرده بودند؟ يعني از آنجا آشنا شديد كه ايجاد تنفر كردند؟
- خب اسامي اينها بود. در تاريخ، در كتاب تاريخ بهائيان اسم افرادي برده شده بود.
¤ كتاب نبيل زرندي و يا اينكه كتاب تاريخ خاصي داشتيد؟
- كتاب تاريخ «نبيل زرندي» يكي از كتاب هاي تاريخي بهائيت است كه خيلي مورد وثوق بهائيان هم هست.
¤ آيا اين كتاب در دسترس شما قرار داشت؟
- بله. اما اين كتاب كاملاً انحرافي است. كسي كه مقداري روحيه تحقيق داشته باشد، مي تواند از آن نكاتي را برداشت كند، مثلاً اينكه ارتباط بهائيان با كنسولگري روس چه بوده، ارتباط باب و بها با انگليس چه بوده، چرا اينقدر با سفارت روس و انگليس در ارتباط بودند، اينها سؤال بود. قبلاً نمي دانستند جمهوري اسلامي اي مي آيد و اين مدارك را بيرون مي آورد. اينكه كنسولگري روس و انگليس چه مي كردند و چقدر روي بعضي از افراد - بهايي و غير آن - براي جاسوس پروري كار مي كردند، نمي دانستند اينها مشخص خواهد شد. لذا در كتابهايشان آورده اند و افراد نيز متوجه مي شوند. باعث خوشحالي ما بايد باشد كه لااقل مي توانيم استناد كنيم كه در فلان كتابتان فلان قضيه هست، پس نمي توانيد آن را رد كنيد. اين كتاب چاپ شده و در دست همه هست. اين سؤالات براي من پيش مي آمد كه افرادي مثل مرحوم آقاي آيتي كه به «آواره» مشهور و يكي از بزرگان صدر بهائيت بوده و به عنوان يكي از مبلغان بزرگ بهائيت كه حتي در حد خود «عبدالبها» - پسر بهاء - همه قبولش داشتند و الواح بزرگي از طرف بهأ و عبدالبها در مدح و ستايشش صادر شده، چطور بعد از مدتي فهميد خيلي اشتباه مي كند؟! او همه اتفاقاتي كه باعث شد برگردد و تمام مسائلي كه ذهنش را برگردانده بود را به رشته تحرير درآورده و كتابش هست. ولي متأسفانه اين كتاب را به هيچ وجه در اختيار ما نمي گذاشتند. اصلاً حرفي از او نمي زدند. فقط مي گفتند، شخصي به اسم «آواره» كه مورد وثوق بوده متأسفانه از بهائيت برگشته، به طمع دنيا! در حالي كه ايشان با بي نيازي و استغنا به اين حقيقت مي رسد و كسي براي رسيدن به مال و منال دنيا حمايتش نمي كرده كه اين ادعا ثابت شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بازگشت به خانه
بعد از آن تا مدت ها افسرده بودم و دائم دلم گرفته بود. من غم از دست رفتن پدر را به تنهائي تحمل كردم و هيچكس به ديدنم نيامد. زهرا پنج ساله شد و من در اوائل ماه محرم نجواي عاشقانه اي با امام حسين(ع) داشتم لذتي كه از خلوت با امامان و كريمان اهل بيت مي بردم غير قابل وصف است فقط همين را بگويم كه همه هستي ام و همه زندگي دنيوي ام را مي توانستم به لحظه اي خلوت معنوي و توسل به امامان بدهم و نيم نگاه محبت آميزي از سوي هركدام از آن بزرگواران مثل شعله اي فروزنده روشني بخش و اميد آفرين بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

هديه اي به نام زهرا
چندي بعد خداوند به ما دختري عنايت كرد و زندگيمان پر از شور و شعف شد. ما دوستان بسيار نزديك و خيلي صميمي و مهرباني داشتيم كه در آن روزها كه نيازمند كمك بوديم به ياري ما آمده و ما را از تنهائي خارج كردند. اما من هنوز نياز عجيبي به مادرم داشتم و به شدت دلم برايش تنگ مي شد. يك روز تصميم گرفتم به او تلفن كرده و حالش را بپرسم مي دانستم به من كم محلي خواهد كرد و منتظر بودم ملامتم كند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

عصبانيت در محفل
حرفهاي آن مرد محترم كاملاً واقعي بود. براي تشكيلات اصلاً اهميت نداشت چه بلائي بر سر من بيايد و در ضمن خودم بارها شاهد بودم كه بهائيان مسلمان شده را اذيت مي كردند و به گردن جمهوري اسلامي مي انداختند و در زمان خود بهاء و عبد البهاء نيز بسياري را ترور مي كردند و مي گفتند خودشان از شدت عشق به بهاء خود كشي كرده اند!! آنها با بي رحمي تمام بچه مرا از بين بردند. آنها هيچ رحم و مروتي نداشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نجات از دام
به هرزحمتي بود خود را به بيمارستان رساندم و در ورودي سالن انتظار از شدت درد بيهوش شدم و بعد موقعي كه از بيهوشي خارج شدم فهميدم كه بچه را از دست داده ام. نااميدي به اندازه اي بر من مستولي شده بود كه دلم نمي خواست يك لحظه ديگر زنده باشم فقط مرگ مي خواستم و فراموش كردن هر آنچه برسر من آمده بود. به بهروز چه بايد مي گفتم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

روزهاي رنج
بهروز تنها مانده بود ونمي دانست چه بايد بكند. من او را به اصرار به تهران آورده بودم و او به اميد سفري خوش همراه من آمده بود. اما حالا مي ديد كه با اين كار سايه شوم تشكيلات دوباره روي زندگي اش افتاده و مي ديد كه به اجبار زن و فرزندش را از او مي گيرند. احساس خشم و نفرت را در چشمانش نسبت به تشكيلات مي ديدم، رگهاي سرخ متورم روي سفيدي چشمانش را گرفته بود. او با قلبي خنجر خورده و چشمي خونبار بايد خاطرات تلخ گذشته را يك بار ديگر تجربه مي كرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دام تشكيلات

كم كم حرفهايشان روي من موثر افتاد و چون حدود چند ماه بود كه پدرو مادر عزيزم را نديده بودم و آنها هم در آن جمع حاضر نبودند و هنوز در حسرت ديدار آنها بودم و به يادشان كه مي افتادم اشكم سرازير مي شد كم كم رام آنها شدم. شراره و سليم و سودابه توانستند از اين مسئله بهره لازم را ببرند و دائم به من مي گفتند مامان و بابا تو را از همه بچه ها بيشتر دوست دارند، تو در خانواده از همه عزيز تري و حالا با مسلمان شدنت يك چشمشان اشك است و يك چشمشان خون،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

خشم محفل
همچنان ناله مي كردم و با رسول خدا(ص) و با امام رضا(ع) نجوا سرداده بودم تا هنگامي كه حس مي كردم در حضور مهربان امام بزرگواري نشسته ام، خواسته هايم تمامي نداشت و در آن خلوت دلچسب و غير قابل وصف با او راز و نياز سر داده بودم. وقتي چادر از روي صورتم برداشتم ازدحام جمعيت مرا به خود آورد و فهميدم كه به روي زمينم و دقايقي چند روح از كالبد بي جان خارج شده و خود را در حضور رسول خدا و امامانم حس كرده بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نجوا با رسول اسلام (ص)
بالأخره خطبه عقد جاري شد و من كمترين مهريه را انتخاب كردم، چهارده عدد سكه به احترام چهارده معصوم و يك شاخه گل و يك جلد كلام الله مجيد. يكي از برادرها گفت: براي اينكه خانواده اين خانم محترم در اين مجلس نيستند من به عنوان برادر ايشان يك زيارت مكه هم به آن اضافه مي كنم، از خوشحالي سر از پا نمي شناختيم و گوئي براي اولين بار ازدواج مي كرديم هيجان بخصوصي داشتيم. از آن روز به بعد ما شب و روز به مطالعه پرداختيم تا بتوانيم از اسلام دفاع كنيم و بتوانيم با دليل و برهان ثابت كنيم كه بهائيت ديني ساختگي است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

... و اينك اسلام
آنها از پيروان واقعي بهاء و از عاشقان و سرسپردگان حقيقي بهاء به حساب مي آمدند اما كم كم متوجه بطالت بهائيت و دروغگوئي و پوچي بهاء وعبدالبهاء گشته و به اسلام برگشته بودند، تجربيات و همه اطلاعات و مشاهدات خود را به وسيله اين كتابها به اطلاع مردم رسانده بودند. معلومات اين دو شخص بزرگوار به حدي بود كه كتابهاي بزرگان بهائي را صفحه به صفحه و سطر به سطر مورد سؤال قرار داده و به همه آنها پاسخ داده و به نقد بهائيت پرداخته بودند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

روزنه اي به روشنايي
تصميم گرفتم از خدا كمك بگيرم تا براي رفع اين ترديد و بر پائي و ثبات در دين حق ياريم كند. به خاله كوچك بهروز كه يكي ازاعضاي هيئت جوانان بود مراجعه كردم، به او گفتم: افكارم متزلزل شده و ديگر دوست ندارم در تشكيلات كوچكترين فعاليتي داشته باشم به نداشتن فرزند اشاره كردم و نبودن امكانات براي اهداف ايده آل زندگيم، او متوجه نشد كه منظور من از اين تزلزل افكار و عقيده چيست؟ به من گفت: ما نمازي داريم كه هركس آن نماز را بخواند به هر آرزوئي كه بخواهد نائل مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دوران ترديد
بهائيان معمولاً از اينكه در ساير جوامع حاضر شده و با كسي غير از بهائيان روبه رو شوند گريزان بودند و به شدت از برخورد با اهل علم و اهل مطالعه و كارمندان اداري و روحانيون و غيره ابا داشتند. اولاً مي ترسيدند كه بحثي پيش آيد و آنان نتوانند از بهائيت دفاع كنند و خجالت بكشند، ثانياً مي ترسيدند مورد تبليغ آنان واقع شوند و اين مسئله منتج به مسلمان شدن آنان گردد و تحت فشار تشكيلات قرار بگيرند كه چرا با مسلمانان ارتباط گرفته اي؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بها و عبدالبها، دروغگويان زرنگ
من بي جهت به تشكيلات اعتماد كرده بودم، وقتي بهروز به خواستگاري آمد اين تشكيلات بود كه او را آورد و اين تشكيلات بود كه اجازه ازدواج با فرد مورد علاقه ام را نداد و هنگامي كه تصميم داشتم طلاق بگيرم اين تشكيلات بود كه اجازه تهمت ناروا را به سليم داد و بالأخره اين تشكيلات بود كه دستور بازگشت را داد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

فروپاشي زندگي خانوادگي
با چنين زمينه ذهني يك روز خانم نديمي كه همسر يكي از معدومين بهائي بود، كه در اوائل انقلاب به جرم جاسوسي و همكاري با ساواك اعدام شده بود، بعد از كشته شدن همسرش او را جانشين و عضو محفل همدان كرده بودند، مرا به صرف عصرانه به خانه اش دعوت نمود، او فال قهوه مي گرفت. قيافه اش كاملاً شبيه رمالها بود و همه به فالهايي كه با قهوه مي گرفت اعتقاد داشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بازگشت به خانواده

پاي بهروز را دوازده بار عمل كردند و هر بار ساعتها طول مي كشيد. حدود شش ماه در بيمارستان بستري و زخم بستر گرفته بود و جز در حالت خوابيده نمي توانست باشد. بعد از دوازده بار عمل دكتر گفته بود هيچ راهي ندارد اين پا بايد قطع شود. پدر و مادر بهروز خيلي به او رسيدگي مي كردند .برايش تلويزيون و ضبط صوت برده بودند و دائم به او سر مي زدند و برايش غذاهاي مقوي مي بردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

من كيستم؟
با سر و وضعي نا مرتب و چشماني اشكبار به عروسي رفتم و قصد داشتم خلوتي يافته و فقط گريه كنم به محض اينكه وارد اتاق شدم يك مرتبه چشمم به پرويز افتاد، او اينجا چه مي كرد؟ او در فاصله نيم متري من روبه من ايستاده بود و مي خواست از اتاق خارج شود وقتي چشممان به هم افتاد براي لحظاتي در جا خشكمان زد .البته او مي دانست كه مي تواند در اين عروسي مرا ببيند چون مثل هميشه به اصرار بهمن آمده بود. از كنار من رد شد و فقط گفت: سلام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

ديدار در همدان
ملاقات در بيمارستان
يك روز كه در منزل برادر بزرگم بودم زن دائي بهروز كه همسر يكي از اعضاي محفل همدان بود تلفن كرد و گفت: بهروز تصادف كرده و وضعيت خوبي نداردهر چه زود تر رها را براي ديدن او به همدان بياوريد او را دو بار عمل كرده اند و احتماًل قطع شدن پايش هست و خواهش كرد كه براي بازيابي و ترميم روحيه او مرا به همدان ببرند. آن هم فقط براي ملاقات. من ديگر نمي توانستم پنهاني گريه كنم و آنقدر با صداي بلند گريه كردم كه هيچ كس حتي سليم نتوانست از رفتن من براي ملاقات جلوگيري كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

روايت يك خيانت
از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم، راه طولاني بود و من خسته بودم چشمانم را مي بستم شايد خوابم ببرد اما امكان نداشت. تا اينكه رسيدم و پياده شدم به محض اينكه پياده شدم ديدم امين( يكي از اقوام كه سالها از من خواستگاري كرد و جواب منفي شنيد ) جلوي من ظاهر شد و سلام كرد هيكل درشت و استخوان بندي قوي، سينه اي فراخ و صورتي سبزه داشت جواب سلامش را دادم و گفتم: شما اينجا چكار مي كنيد؟گفت: امروز سومين روزي است كه از محل كار تا منزل و از منزل تا محل كار تو را تعقيب مي كنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |