تبليغاتX
خاطرات یک نجات یافته ازبهائیت

خانه اي مثل بهشت
يك روز رؤيا خواهر آزيتا به خانه ما آمد و گفت آزيتا پيغام فرستاده كه هر طور شده ساعت سه بعد از ظهر منزل آقاي صالحي باشم. البته قبلاً با آزيتا و آقاي قادري در باره ارتباط برقرار كردن با اين خانواده صحبت هائي شده بود اما نمي دانستم علت اين دعوت ناگهاني چيست؟ رأس ساعت سه بعد از ظهر طبق آدرس دقيقي كه رؤيا به من داده بود خود را به خانه آنها رساندم و هنگامي كه مهدي پسر بزرگ آقاي صالحي در را باز كرد خود را يكي از دوستان صميمي آزيتا معرفي كرده و وارد شدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تفرقه بين شيعه و سني
يك روز با آقاي قادري تماس گرفتم و پرسيدم كاري درباره اتفاقي كه قرار است رخ دهد صورت داده يا نه؟ او به من اطمينان داد كه خيالت آسوده باشد هر توطئه اي در اين باره خنثي است. ديگر خيالم راحت بود كه مسئله حل شده. يك شب وحشت تمام وجودم را گرفت و از اينكه آقاي قادري هم ضد انقلاب باشد و به ظاهر خود را از توابين معرفي كرده باشد به هراس افتادم با اينكه تا آن روز اطمينان مرا كاملاً جلب كرده بود اما نمي توانستم دست روي دست بگذارم با اينكه آزيتا به من گفته بود كه به خانه اش نروم شب تا صبح نخوابيدم و صبح خيلي زود كه هنوز آفتاب كاملاً طلوع نكرده بود از خانه خارج شدم و بالأخره خود را به خانه آزيتا رساندم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

رحلت امام (ره) و اوهام محفل
آقاي قادري از من تشكر كرد و گفت كه حالا هر چه سريعتر برو و بقيه كارها را به من بسپار و در عين حال فردا كه دوستت را ديدي بگو مثل هميشه به مأموريتش عمل كند و همچنان با آن خانواده در ارتباط باشد و از هيچ چيز نترسد مطمئن باش براي اينكه شما حقيقت را گفته و از مرگ يك شخص يا يك خانواده جلوگيري كرده ايد از طرف خدا اجر و پاداش بزرگي خواهيد داشت. با حرفهاي آقاي قادري آرام گرفتم و با خيالي آسوده به خانه بر گشتم صبح فردا وقتي قضيه را براي آزيتا گفتم او از ترس مثل بيد مي لرزيد و گريه مي كرد و مي گفت: 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

جايي كه پشيماني سودي ندارد
من چه اشتباه بزرگي كردم، چرا براي حل اين مشكل به اين جاآمدم؟ من كه شاهد بي رحمي ها و بي درديهاي بهائيان درزمان جنگ بودم چرا فكر كردم ممكن است گره از اين مشكل بزرگ بگشايند من هم فريب شعارهاي تو خالي بهائيان را خوردم آنها كه دائماً در كلاسها و مجالس از عشق به عالم بشريت دم مي زدند، آنان كه از الفت و محبت طوري سخن سرائي مي كردند كه گوئي برتر و مهربانتر از همه اقشار عالمند در عمل نه تنها بوئي از انسانيت و محبت نبرده بلكه درنده خوئي شان گل مي كند و از خبر شهادت جوانان عزيز اين مرز و بوم اظهار خوشحالي و مسرت مي كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

هر چه مسلمان كشته شود باز هم كم است!
خيلي ترسيدم و كمي آزيتا را سرزنش كردم و پرسيدم آيا افراد اين خانواده همه تحت تعقيب هستند؟ گفت: فكر نمي كنم اين طور باشد ولي من تحت نظرم .گفتم: نمي شود طوري به آنها خبر داد كه تو ندانسته وارد چه مخمصه اي شده اي؟ گفت: نه رها در اين صورت آنها همه چيز را به پليس مي گويند و پليس مرا دستگير مي كند. گفتم: با اوصافي كه از اين خانواده گفتي هر كاري مي كنند كه تو به درد سر نيفتي بهتر است به آنها اطمينان كني و حقيقت را به آنها بگوئي .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

همكلاسي من در دام يك سازمان سياسي و ضدانقلابي
روزهاي امتحان فرارسيد و من شب و روز به خواندن درسهائي مشغول بودم كه دوستانم سر كلاس از حضور معلمهاي مجرب استفاده كرده و برايشان آسان شده بود. بعد از مدتها به مدرسه رفته بودم و دوباره روي نيمكت ها نشستم همكلاسي هايم را ديدم و فضاي خوب مدرسه برايم ياد آور بهترين دوران زندگي بود دلم براي خودم مي سوخت، همه با ترحم به من نگاه مي كردند و بعضاً پيش مي آمد كه عده اي مرا به بلبل زباني و حاضر جوابي متهم مي كردند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بي نهايت احساس تنهايي مي كردم
شروع به خواندن نامه ها كردم او سعي كرده بود علت مبارزاتش را و دلايل انزجارش را از دست اندركاران جمهوري اسلامي بيان كند مسائل سياسي وپيچيده اي را تشريح كرده بود و شكنجه برادران كردش را توسط پاسداران بصورت دلخراش روي كاغذ آورده بود بسياري از قسمتهاي اين نوشته ها را نمي فهميدم اما هركدام را بيش از سه بار مطالعه كردم. در بين بهائيان تبليغات عليه اسلام و جمهوري اسلامي به اندازه كافي وجود داشت و اين مضاف بر آنها شد، از من خواسته بود كه اگر معناي حرفهايش را فهميده ام و اگر آنها را قبول دارم همراه او به كوه بروم و با دشمن بستيزم. تنها تأثيري كه اين نوشته ها روي من داشت همان بود كه بر تنفرم نسبت به كساني كه از اسلام و قرآن حرف مي زنند افزوده شد، در بين بهائيان هم دائماً صحبت از شكنجه بهائيان توسط مسلمانان بود مثلاً مي گفتند مسلمانان براي اينكه بهائيان را به زور مسلمان كنند شير داغ سماور را در حلق نوزاد باز مي كنند تا پدر و مادرش در اثر اين شكنجه غير انساني مجبور شوند از بهائيت دست بكشند و مسلمان شوند. از زمان كودكي اين تبليغات سوء عليه مسلمانان در گوش ما خوانده مي شد و اكنون كسي كه خارج از تشكيلات بهائي بود هم بي رحمي مسلمانان را در گوشم زمزمه مي كرد. با آن همه تبليغات كاذب من كسي بودم كه اگر حقيقت را خودم با چشم خود نمي ديدم باور نمي كردم اما ناخود آگاه بدون اينكه بدانم چرا از اسلام و جماعت مسلمان گريزان بودم. البته خواندن آن نوشته ها بي تأثير نبود و من از فرد مورد اعتمادم هم كه به نوعي كششي نسبت به او حس مي كردم مسائل درد ناكي مي شنيدم در نوشته ها به آن گلوله ها اشاره شده بود و از من خواسته بود كه اگر ذره اي قدرت تشخيص دارم و اگر ذره اي احساس نوع دوستي در من هست به اين گلوله ها به عنوان مرهم دردي نگاه كنم و شايد آن روز فرا رسد كه خود چنين گلوله هايي را بر سينه دشمنان نشانه روم.
مشغوليتهاي ذهني و به هم ريختگي فكري من بيشتر شد احساس پوچي و درماندگي مي كردم به عملكرد تشكيلات ترديد داشتم، روح و روانم مرا بسوي خدايي مي خواند كه مهربان است و حقيقت مطلق اما از كدام راه و با كدام ايده و منش بايد در راه صراط مستقيم قرار مي گرفتم و به او مي رسيدم؟ كدام هادي؟ كدام اسوه و الگو مرا به او مي رساند؟ بي نهايت احساس تنهايي مي كردم ديگر مادرم هم محرم نبود به هيچ كس نمي توانستم اعتماد كنم، به چه كسي پناه مي بردم؟ سرگشته و حيران در كويري نا امن و مسموم به دنبال قطره اي آب مي دويدم. اي كاش مي توانستم مثل ساير جوانان به مسائل سرگرم كننده تشكيلات دل ببندم و اين همه خود را رنج وعذاب ندهم. آرزوي من اين بود كه در عالم جواني با سري پر شور و اراده اي قوي بتوانم در راه حقيقت قدم بردارم و براي جامعه ام مفيد باشم دلم مي خواست از خودم رضايتمندي قابل قبولي داشته باشم، اما چگونه؟ با خود مي گفتم اگر زماني كاملاً برايم ثابت شود كه پرويز راه درستي را پيش گرفته و حقيقت در نزد اوست هيچ چيز جلو دارم نخواهد بود با او به كوه مي روم و در راه هدفم كشته مي شوم. اين انديشه رؤيايي مرا در ذهن خود به هدفمندي موفق تبديل مي كرد. دغدغه اضطراب آوري روح شجاع و آزادي خواه مرا به فرياد آورده بود آرامش از كفم ربوده بود و طاقت ايستادن، ماندن و پوسيدن نداشتم. پرويز آمد و به جاي تقديم لحظات لذت بخشي كه مي توانست به من آرامش دهد آمرانه مرا به جنگ دعوت كرد جنگي عليه انسان!
غروب، طبق معمول به پشت بام رفتم آفتاب كم كم پشت كوهها پنهان مي شد به هرجا كه نگاه مي كردم آينده اي مجهول در برابرم ظاهر مي شد بر آن شدم كه تحقيقات مفصلي را شروع كنم تا با يافتن راه درست با عشق و ايماني وصف ناپذير در آن راه به مجاهدت پردازم تا بر انسانيت خويش صحه گذاشته و به خود افتخار نمايم، من به دنبال هويت خويش بودم، به دنبال جوهر وجودي خويش و در پي دستاويزي كه مرا از كشمكش هاي دروني نجات دهد و خمير مايه ام را شكل دهد. چشم اندازهاي بي نظير طبيعت مثل هميشه مرا مجذوب خود كرده بود اما گويا مي دانستم كه آن فضاي زيبا و آن طبيعت دل انگيز را زماني براي هميشه از دست خواهم داد. اين طبيعت بكر، اين زيبائي بي انتها جاده اي بود كه مرا به رفتن تشويق مي كرد و سراب چيزي نبود كه مرا سيراب كند.
پس از نيم ساعت قدم زدن روي پشت بام پرويز از خانه بيرون آمد و خود را به پشت خانه ما رساند از من پرسيد مي توانم از خانه خارج شوم تا باهم قدم بزنيم؟ گفنم: نه چنين اجازه اي را به خود نمي دهم گفت: تو كه ترسو نبودي گفتم: تو هم اينقدر جسور نبودي، گفت: پس چطور همديگر را ببينيم؟ گفتم: شب تلفن كن تا باهم قرار بگذاريم. شب كه شد به مادرم گفتم: مامان اجازه مي دهي پرويز به خانه ما بيايد؟ گفت براي چه كاري؟ گفتم: كه باهم درس بخوانيم، او درسش بهتر از من است بعد از اين روزي يكي دو ساعت باهم درس بخوانيم شايد در امتحانات متفرقه قبول شويم گفت: اصلاً اشكالي ندارد بگو بعد از اين بيايد. پرويز كه تماس گرفت گفتم: بعد از اين يك برنامه درسي بگذاركه باهم درس بخوانيم خوشحال شد و گفت: مادرت خيلي فهميده و بزرگ است. اگر با ديدار و ملاقات ما مخالفت مي كرد ممكن بود بطور پنهاني قرارهائي با يكديگر مي گذاشتيم و اين بين تو و مادرت فاصله ايجاد مي كرد. بعد از آن هر روز ساعت ده صبح به منزل ما مي آمد و باهم درس مي خوانديم، رياضي او خيلي بهتر از من بود و من واقعاً از وجود او بهره مند مي شدم در ساعات استراحت مامان برايمان خوراكي و ميوه مي آورد و ما كمي هم به بحث هاي سياسي و مذهبي مي پرداختيم او بطور جد از من مي خواست كه همراه و همگام او باشم و كتابهائي كه لازم بود بخوانم برايم مي آورد و از هر راهي براي جذب من استفاده مي كرد يك روز تصميم گرفتم براي اينكه يك طرفه به قاضي نرفته باشم به سراغ همان آقائي بروم كه توبه كرده و برگشته بود، مي خواستم نظرات او را هم بدانم بدون اينكه چيزي به پرويز بگويم با او تماس گرفتم و از او خواهش كردم كه در رابطه با اين مسئله به من كمك كند او تمام چيزهائي را كه پشت سر پاسداران اسلام گفته مي شد و همه آن تبليغات سوء را رد كرد و گفت من با يك بسيجي دوست شدم و شيفته عقيده و مرام و روش و منش او شدم و اين باعث شد كه برگردم و به من گفت تا زماني كه با چشم باز درباره شيعيان تحقيق نكرده ام هيچ حرفي را نپذيرم او به من گفت من در بين ضد انقلابيون يكي از عناصر فعال بودم اما وقتي خواستم برگردم با وجودي كه ما را ترسانده بودند و مي گفتند آنها شما را مورد شكنجه قرار مي دهند ديدم همه آن حرفها دروغ بود و من فقط از سوي خود آنها در خطرم نه دولت. نمي دانم چرا به او اعتماد كردم به او گفتم كه من تحت تعليم و تبليغ يكي از افراد آنها قرار گرفته ام كه سعي مي كند مرا جذب كند. مشكل من اين است كه يا بايد بپذيرم كه يك انسان عاطل و باطلي هستم و نسبت به اتفاقات اطرافم بي تفاوتم و يا اينكه دلائلي براي رد افكار او بياورم. او گفت: چند روز ديگر تماس بگير تا راهنمايي لازم را برايت داشته باشم. چند روز بعد با او تماس گرفتم، آدرس خانواده اي را به من داد كه به قول او شيعيان مخلص و ناب شهر مان بودند او گفت اين خانواده نمونه بارز يك خانواده حزب اللهي هستند كه افرادي مثل دوست شما كمر به نابوديشان بسته اند با اين خانواده رابطه بر قرار كن، من براي ارتباط گيري تو با آنها از خودشان اجازه گرفته ام مي خواهم از نزديك با كساني كه مورد اتهامات دشمنان هستندآشنا شوي تا متوجه شوي كه همه آن تبليغات كاملاً غلط ونا آگاهانه است و گفت علت تأثيرپذيري مردم از تبليغات سوء عليه شيعيان اين است كه از آنها فاصله داريم ايده و مرام و منش آنها را نمي شناسيم، آدرس اين خانواده را به من داد و فاميل آنها را كه محمد صالحي بود به من گفت. از او تشكر كرده و خداحافظي كردم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

پايان اين داستان به كجا مي انجامد؟
با تعجب به فكر فرو رفتم، اين چيزها از زبان پدر جاري بود!؟ اگر پدر قبول دارد كه ممكن است سياستهايي در پشت پرده باشند كه جنگ و جدالي راه اندازند و براي رسيدن به اهداف سياسي خود عده زيادي را به كشتن دهند چگونه تمام هستي و عمر خود را فداي تشكيلاتي كرده كه هرگز به اين مسئله فكر نمي كند كه شايد اين تشكيلات هم ساخته دست سياستمداراني است كه براي چپاول مال و اموال مردم و يا براي تفرقه بين مسلمين و ايجاد بلوا و آشوب چنين مكتبي را بنيان نهاده باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

دنبال حقيقت مي گشتم
در جامعه بهائي از مسلمانان بد گويي مي شد و من شاهد بودم اين جامعه با وجود محدوديتي كه داشت و در اقليت بود و افرادش اين همه تحت نظر بودند و به طرد شدن از خانواده و جلسات مفرح تهديد مي شدند، ارتكاب جرم و بزهكاري و خلاف به مراتب بيشتر از ساير جوامع بود و با اينكه هر نوع عياشي و خوش گذراني بطور علني صورت مي گرفت در پنهان نيز استعمال مواد مخدر و شرب مشروبات الكلي و هر نوع عمل غير اخلاقي از آنان سر مي زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نقاب از چهره خواهم شست
چند روز بعد دنبالم آمد و دوتايي با پيكان صفركيلومتري كه تازه خريده بود، به طرف تهران حركت كرديم در طول راه من كه دل پري داشتم و از ديدن طبيعت هم غرق احساس شده بودم مثل يك ضبط صوت فقط آواز مي خواندم و داداش از آن همه استعداد و آن همه هوش و حواس در تعجب بود و مي گفت: اين همه ترانه را چطور توانستي حفظ كني؟ و از هر ترانه اي كه لذت مي برد به به و چه چه مي كرد و كمي كه ساكت مي شدم داداش مرا نصيحت مي كرد و مي گفت چرا خودت را اين همه اذيت مي كني؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

انسان هايي كه خويشتن خويش را گم كرده اند
وقتي رفت از شدت ناراحتي داشتم ديوانه مي شدم. اگر چيزي كه به آن مي انديشيدم حقيقت مي داشت زندگي ام را باخته بودم. براي چندمين بار به محفل بي اعتماد شده بودم و بي اعتمادي به محفل يعني ترديد به بنيان اين اعتقاد. دلم نمي خواست چنين تفكري در من تقويت شود سعي مي كردم از آن فرار كنم چرا كه رسيدن به اين حقيقت تلخ مرا تا مرز نابودي و فنا مي كشيد .روزها از پي هم مي گذشت و من هر روز غمگين تر و افسرده تر از پيش بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

مأموريت مهران در خانه ما
چند روز بعد متوجه شدم تشكيلات تصميم جديدي درباره من گرفته. پسر جواني به نام مهران را به خانه ما فرستاده بودند كه بناي دوستي را با من بگذارد و مرا از اين حال و هوا خارج كند. من اهل سرودن شعر نو بودم. مهران ناشيانه چشم و ابرويي تكان مي داد و خماري مخصوصي به چشمان بي حالتش مي داد و قيافه اش را مضحكه مي كرد. شايد بتواند از اين دستور شيرين هم به اندازه كافي كامجوئي كند و هم مأموريتش را خوب به پايان برد. مهران گفت: پاشو بريم به اتاق خودت. دوست دارم تنها باشيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

نمي دانم چرا خام تشكيلات شدم
ديگر داشتيم به خانه مي رسيديم او باز هم مرا به تفكر توصيه كرد وگفت: سعي كن انسان آزاد و رهائي باشي. مثل اسمت، حيف از تو و خانواده تو كه اسير اين تشكيلات هستيد درضمن به كسي نگو كه با من حرف زدي مي داني كه من طرد روحاني شده ام، ديگر نمي گذارند كه با من ارتباط بگيري . ناگهان مثل برق زده ها خشكم زد، من با كسي كه طرد روحاني شده حرف مي زدم. به دستور بهاء و عبد البهاء با كسي كه طرد روحاني شده حق يك كلمه صحبت كردن نداشتيم حتي جواب سلامش را نبايد مي داديم چون در اين صورت خود ما هم طرد روحاني مي شديم،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تمام احكام بهائيت از اسرائيل مي آيد
آقاي منصوري كه نام دايي پويا بود ديگر مجال جواب دادن به من نداد چون از اين جوابها زياد شنيده بود قبل از اينكه من مترصد پاسخي باشم به پاسخ بهائيان اشاره مي كرد و آن پاسخ را با پاسخ دندان شكني رد ميكرد حس كردم در يك فرصت كوتاه قصد دارد هر آنچه مي داند به من بفهماند و گويا براي گفتن حرفهايش وقت زيادي نداشت همه چيز را با عجله مي گفت، مدتي كه صحبت كرد گفتم: آقاي منصوري مسئله اصلي كه شما را از بهائيت زده كرد چه بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بهاء را با خدا اشتباه گرفته اي!
گوش من به حدي از حرفهاي تشكيلات پر بود كه ديگر هيچ حرفي را نمي شنيدم و بدون تكيه بر هيچ عقل و منطقي در مقابل آنها ايستادم و حتي گاهي اوقات به اسلام خرده مي گرفتم و مي گفتم اسلام شما مسلمانها را خشن و جنگجو تربيت كرده اما بهائيت فقط براي صلح و دوستي تلاش مي كند و شعار بهائيت صلح است، شعارهاي به ظاهر زيبائي را كه فراگرفته بودم طوطي وار تكرار مي كردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

بالاخره تسجيل شدم
وقتي به خانه رسيدم خواهر ها و برادرها آمده بودند آنها بيش از همه به من احترام مي گذاشتند و مي گفتند با حضور در جلسه محفل نوراني تر شده ام و من كه فرزند آخر اين خانواده بزرگ بودم و هميشه مورد توجه همه بودم مثل همه آدمهاي ديگر دلم مي خواست در نزد اعضاي خانواده از ارزش زيادي برخوردار باشم؛ دوست داشتم روي من حساب كنند، دوستم بدارند و برايشان اهميت و احترام بيشتري داشته باشم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تشكيلات، حقايق را از ما پنهان مي كرد
اعضاي تشكيلات مرا احضار كرده بودند، اعضاي تشكيلات در هر شهري متشكل از9 نفر بودند كه بعد از انقلاب به سه نفر تبديل شد. بدون اينكه ترسي به دل راه دهم وارد جلسه شدم خانم و آقاي پارسا كه زن و شوهر چاق و مسني بودند و آقاي صميمي كه مرد چهل و پنج ساله اي بود وباابروان بالا رفته اش چهره بسيار مغروري داشت منتظر ورود من بودند جلسه كاملاً رسمي بود. از من خواستند توضيح دهم كه چرا براي تسجيل شدن هنوز اقدامي نكرده ام. از آنها خواستم كه تسجيل شدن را برايم دوباره معني كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تسجيل اجباري!!
نامه اي ديگر
وقت زيادي نداشتم حتماً بايد اين نامه را مي نوشتم و به دست آقاي قادري مي رساندم اما چه بايد مي نوشتم؟ چگونه او را براي برگشتن تشويق مي كردم؟ تصميم داشتم حس واقعي ام رانسبت به او بيان كنم. و ازاو خواهش كنم كه برگردد. دو روز ديگر به باز شدن مدرسه ها مانده بود فكر مي كردم من با آن همه ادعائي كه دارم و با آن همه مراقبت از خودم باعث شدم پسربا استعداد و درسخواني مثل پرويز كه هميشه معدلش بيست بود تر ك تحصيل كند آن هم به اين طريق كه حتي جانش در خطر باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

اولين زني كه بهاء را تكذيب كرد
در بين جمع چند نفري هم بودند كه از لحاظ مادي در سطح بسياربدي به سرمي بردند يعني از بهائيان فقير شهر ما محسوب مي شدند بارها پاي درد دل آنها نشسته بودم آنها به شدت از سران تشكيلات متنفر بودند از همه بهائياني كه وضع مالي خوبي داشتند نفرت داشتند آنها مي گفتند: همه فقط شعار مي دهند و هيچ كس براي ما كوچكترين ارزشي قائل نيست با ما مثل سايرين رفتار نمي شود بين ما و سايرين خيلي تفرقه مي اندازند و ما در جمع هميشه سرافكنده وخجل هستيم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

خير و صلاح شما دست عبدالبهاء است!
آقاي سفري يكي از بهائيان خيلي فعال تشكيلات بود، قد بلندي داشت و قبلاً چندين سال عضو محفل يعني بالاترين رتبه تشكيلات در شهر بودچهره كاملاً خف و پوست تيره اش حكايت از مسائلي مي كرد. همه مي دانستند كه اهل مشروب و ترياك است و من يك بار كه به برادر بزرگم گفتم: چرا وقتي همه مي دانند كه اين آقا اهل خلاف است او را طرد نمي كنند گفت: بارها بدون خبر به خانه اش رفته اند، همسرش به او كمك مي كند او را پنهان مي كند و به دروغ مي گويد در منزل نيست اما يك بار فرهاد مي گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

خسته شدم از اين همه كلاس!
با تاكسي خيلي زود خود را به آنجا رساندم يك مانتوي مشكي با يك كاپشن كيمونوي سفيد كه بيشتر شبيه لباس كاراته بازها بود پوشيده بودم روسري شاد و خوش رنگي هم داشتم كه اكثر دوست و آشنا از دور مرا با آن مي شناختند به محض اينكه جلوي خانه آنها رسيدم قبل از اينكه زنگ بزنم يك مرد جوان با صورت پر ازريش و ابرو ها و مژه هاي پر پشت و چشماني درشت از خانه خارج شد باهم رو به رو شديم سلام كردم گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

تقويت عشق براي هيچ!
پرسش هاي بي پاسخ
متوجه شدم هيچ دليل قانع كننده اي براي سؤالات ما نمي آورند و بيشترين مانور آنها تقويت عشق ما بود، ما را به اندازه كافي عاشق كرده بودند واقعا ً بهاء و عبدالبهاء معشوق ما بودند و ما چشم بسته اگر هر دستوري از تشكيلات را مي پذيرفتيم فقط بخاطر اين بود كه عاشق بوديم نه عاقل و هر خدمت و زحمتي را تقبل مي كرديم تا امر بهاء پيش رود. من در آن زمان از بيشتر بهائيان متنفر بودم حس مي كردم هيچ كدام صادق نيستند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

كاتب وحي و مبلّغ ارشد عليه بهائيت دست به قلم شدند
من و تضادها
آن شب گذشت روز بعد كلاس مفاوضات داشتيم. اين كتاب يكي از تاليفات عبدالبهاء بود كه با اينكه با يك بار خواندن مي شد مطالبش را به طور كامل فهميد اما تشكيلات چنين كلاسي را هم ترتيب داده بود. آقا كمال برادر زهرا خانم، جوان كم سن و سال مربي اين كلاس بود. وقتي رسيدم كلاس شروع شده بود نسيم و نوا و نويد و نداو حميد و شميم و آرمان و سپيده هم كساني بودند كه در اين كلاس حضور داشتند،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  | 

هرگونه تعصب، ممنوع!
زندگي را با تمام اين پستي و بلنديها دوست داشتم براي رسيدن به خواسته ها و براي رسيدن به ايده آل ها و براي رسيدن به كمال حقيقي و ارتقاي روح انساني باتمام كمبودها و دشواري ها مي جنگيدم. تنها چيزي كه مرا در زندگي مي آزرد ندانستن بود و نتوانستن كه براي رفع هر دو تمام تلاش خود را مي كردم هنوز اول راه بودم و تازه از ايام نوجواني خارج شده بودم و به همه چيز باشور و شوق خاصي برخورد مي كردم و همه چيز برايم جذاب و زيبا بود و زيبا جلوه مي كرد و براي هر لحظه از زندگي معني و مفهوم زيبائي مي ساختم با هيجانات روحي خويش به همه لحظاتم بهاء مي دادم و برايش ارزش قائل بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرکزمطالعات فرهنگی وسیاسی  |